گنجور

 
فرخی سیستانی
 

من ندانم که عاشقی چه بلاست

هر بلایی که هست عاشق راست

زرد و خمیده گشتم از غم عشق

دو رخ لعل فام و قامت راست

کاشکی دل نبودیم که مرا

اینهمه درد وسختی از دل خاست

دل بود جای عشق و چون دل شد

عشق را نیز جایگاه کجاست

دل من چون رعیتیست مطیع

عشق چون پادشاه کامرواست

برد و برد هر چه بیند و دید

کند و کرد هرچه خواهد و خواست

وای آن کو بدام عشق آویخت

خنک آن کو زدام عشق رهاست

عشق بر من در عنا بگشاد

عشق سر تابسر عذاب و عناست

در جهان سخت تر ز آتش عشق

خشم فرزند سیدالوزراست

میر ابوالفتح کز فتوت و فضل

در جهان بی شبیه و بی همتاست

صفتش مهتر گشاده کفست

لقبش خواجه بزرگ عطاست

بسخا نامورتر از دریاست

گر چه او را کمینه فضل سخاست

دست او هست ابر و دریا دل

ابر شاگرد و نایبش دریاست

بخشش او طبیعی و گهریست

بخشش دیگران بروی و ریاست

راد مرد و کریم و بی خللست

راد ویکخوی و یکدل یکتاست

نیکویی را ثواب هفتاد است

از خدا و برین رسول گواست

اندکست این ز فضل او هر چند

کس نگفته ست کاندکیش چراست

آن خواجه غریب تر که ازو

خدمتی را هزار گونه جزاست

اثر نعمت و عنایت او

بر همه کس چو بنگری پیداست

ادبا را شریک دولت کرد

دولت خواجه دولت ادباست

شعرا را رفیق نعمت کرد

نعمت خواجه نعمت شعراست

هر تنی زیر بار منت اوست

هر زبانی بشکر او گویاست

او ز جود و ز فضل تنها نیست

در همانند خویشتن تنهاست

طبع او چون هواست روشن و پاک

روشن و پاک بی بهانه هواست

هر که با او بدشمنی کوشد

روز او از قیاس بی فرداست

تیغ او بر سر مخالف او

از خدای جهان نبشته قضاست

دشمن او ازو بجان نرهد

ور همه پروریده عنقاست

گر چه آباش سیدان بودند

او بهر فضل سید آباست

دست او را مکن قیاس به ابر

که روانیست این قیاس و خطاست

گر چه گیتی ز ابر تازه شود

اندرو بیم صاعقه ست و بلاست

تا هوا را گشادگی و خوشیست

تا زمین را فراخی و پهناست

شادمان باد و یافته ز خدای

هر چه او را مرداد و کام و هواست

مهرگانش خجسته باد چنان

کو خجسته پی و خجسته لقاست

کاندرین مهرگان فرخ پی

زو مرا نیم موزه نیم قباست