گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۵

 

آوخ آوخ چو من وفاداریدر تمنای چون تو خون خواری
آوخ آوخ طبیب خون ریزیبر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کرده‌ای با مننکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصد خون من داریبی خطا و گناه گفت آری
عشق جز بی‌گناه می‌نکشدنکشد عشق او گنه کاری
هر زمان گلشنی همی‌سوزمتو چه باشی به پیش من خاری
بشکستم هزار چنگ طربتو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۷

 

ساقیا ساقیا روا داریکه رود روز ما به هشیاری
گر بریزی تو نقل‌ها در پیشعقل‌ها را ز پیش برداری
عوض باده نکته می‌گوییتا بری وقت ما به طراری
درد دل را اگر نمی‌بینیبشنو از چنگ ناله و زاری
ناله نای و چنگ حال دلستحال دل را تو بین که دلداری
دست بر حرف بی‌دلی چه نهیحرف را در میان چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۸

 

رو، مسلم تراست بی‌کاریچونک اندر عنایت یاری
نقش را کار نیست پیش قلمآن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگرکه همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟گو: « همان صورتی که بنگاری »
گر مرا تن کنی، تو جان منیور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می‌بخشیچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۳

 

عشق در کفر کرد اظهاریبست ایمان ز ترس زناری
بانگ زنهار از جهان برخاستهیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود بی‌خصمیهیچ گنجی نبود بی‌ماری
نی که یوسف خزید در چاهینه محمد گریخت در غاری
پای ذاالنون کشید در زنجیرسر منصور رفت بر داری
جز به کنج عدم نیاساییدر عدم درگریز یک باری
جهت خرقه‌ای چنین زخمیاین چنین درد سر ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۲۵

 

هر شبی با دلی و صد زاریمنم و آب چشم و بیداری
بنماندست آب در جگرمبس که چشمم کند گهرباری
دل تو از کجا و غم ز کجا؟تو چه دانی که چیست غمخواری؟
آگه از حال من شوی آنگاهکه چو من یک شبی به روز آری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۰۴

 

ای پسندیده حیف بر درویشتا دل پادشه به دست آری
تو برای قبول و منصب خویشحیف باشد که حق بیازاری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۰ - وفا داری

 

رفت محیا شبی به خانه و دیدزن خود با غیاث بازاری
گفت ای قحبه این چه اطوار استدیگران را به خانه می‌آری
سخنی در جواب شوهر گفتکه از آن فهم شد وفاداری :
چکنم کان نمی‌توانی کردتو که سد من دل و شکم داری
«اسب لاغر میان به کار آیدروز میدان نه گاو پرواری »


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۳۰

 

کیست ز اهل زمانه خاقانیکه تو اهل وفاش پنداری
دوستی کز سر غرض شد دوستهان و هان تاش دوست نشماری
خواجه گوید که دوست دار توامپاسخش ده که دوست چون داری
تا عزیزم مرا عزیز کنیچون شد خوار خوار انگاری
یا بلندم کنی گه پستییا عزیزم کنی گه خواری
با من این دوستی به شرطی کنکاخر آن شرط را بجای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

با من اندر گرفته‌ای کاریکان به عمری کند ستمکاری
راستی زشت می‌کنی با منروی نیکو چنین کند آری
بعد از این هم بکش روا دارمهیچ ممکن شود که یکباری
روزگارم گلی شکفت از توکه به عمری چنان نهد خاری
گویمت بوسه‌ای مرا گوییگفته‌اند این حدیث بسیاری
لیکن ار عشوه بایدت بدهمنبود یاد کرد خرواری
بوسه در کار تو کنم چه شودگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - وله بردالله مضجعه

 

کردم اندیشه تاکنون باریبرنیامد ز دست من کاری
گر ز قرب و قبول آن حضرترتبتی یافت خوب کرداری
من چنانم ز شرم بار گناهکه نظر بر نمی‌کنم باری
دیده بسیار لطف و ناکردهشکر او، اندکی ز بسیاری
کیستند این مجاهزان زمین؟کرکسی چند، گرد مرداری
هرکس از بهر پای‌بند وجودگرد خود درکشیده دیواری
چیست این عمر و این عمارت دهر؟پنج روزی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷

 

دارم از آسمان زنگاریزخمها بر دل و همه کاری
با من اکنون فلک در آن حد استاز جگرخواری و دل‌آزاری
که به او جان دهم به آسانیاو ستاند ز من به دشواری
گفتم از جور چرخ ناهموارشاید ار وا رهم به همواری
نرم شد استخوانم و نکشیدچرخ پای از درشت رفتاری
گفتم ار بخت خفته خواهد رفتهم زبونی و هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴

 

به نیازی که با خدا داری
که دلم بیش ازین نیازاری
من نیاز آرم ار تو ناز آری
من نیاز آرم ار تو ناز آری
دل من برده‌ای ز دست مده
چه شود گر دلی به دست آری
ای ز زاری عاشقان بیزار
عاشقان چون کنند بی‌زاری
زارم از بی زری و می‌ترسم
که کشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

کسایی » دیوان اشعار » عزت نفس

 

به خدایی که آفرین کرده ست
زیرکان را به خویشتن داری
که نیرزد به نزد همت من
ملک هر دو جهان به یک خواری


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۹

 

یار با ما نمی کنی یاری
جورها می کنی به سر باری
به غم ما اگر تو دلشادی
بعد از این کار ما و غمخواری
بر سر خاک هر شبی تا روز
منم و آب چشم بیداری
دل به آزار پرده باز آر
که نه اینست شرط دلداری
رحمتی کن دگر میازارم
تا کی آزاریم بدین زاری
دل و دین ، چشم و زلف تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۰

 

تخم نیک و بدی که می کاری
هر چه کاری بدان که برداری
بار یاری اگر کنی ای یار
شاید ار تخم دوستی کاری
از بدی هیچ سود نتوان یافت
خود زیان نیست در نکوکاری
دل میازار و دل به دست آور
گوش کن این نصیحت از یاری
دل تو هیچکس نیازارد
گر دل هیچکس نیازاری
ما چنین مست و تو چنان مخمور
در چه اندیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۱

 

سخن یار بشنو از یاری
تخم نیکی بکار اگر کاری
بد مکن ای عزیز نیک اندیش
تا نیابی جزای خود خواری
حضرت حق کجا بود راضی
که دل بنده اش بیازاری
دیگران بار تو کشند به دوش
گر کشی بار حضرت باری
گر ببینی جمال او باری
نقش عالم خیال پنداری
جام می را بگیر و خوش می نوش
گر هوائی به ذوق ما داری
سید و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۳

 

عمر ضایع مکن به بیکاری
عمر آور حیل چه می آری
مو به مویت حساب خواهد بود
در چه اندیشه ای چه پنداری
تخم نیکی بکار و بد بگذار
نیک و بدکاری آنچه پنداری
تو که در خواب غفلتی دایم
چه شناسی حضور بیداری
درد آزار اگر بدانی تو
خاطر پشه ای نیازاری
طالب ذوق عاشقان باشی
گر نصیبی ز عاشقان داری
کار ما بندگیست ای سید
عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۵

 

خواه در خواب و خواه بیداری
در نظر دارمش چه پنداری
تا خیالش به خواب می بینم
نکنم هیچ میل بیداری
نقش غیری خیال اگر بندم
شرمسارم از آن گنهکاری
سر من و آستان حضرت او
هر شبی با دلی و صد زاری
چون همه دوستدار یارانند
شاید از یار او نیازاری
بر سر چارسو بیا می نوش
با حریفان رند بازاری
زاهدی را چه می کنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۱۲۲

 

ذکر حق قوت خویشتن سازد
هر که را هست با منش یاری
همچو مسهل که می‌خورد رنجور
تا شفا یابد او ز بیماری


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۵۶

 

گر یکی را دو بار بشماری
آن یکی را دو یک نگهداری
دو یکی باشد و یکی دو عجب
یاد دارش ز یار از یاری


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح شمس الدین وزیر

 

تا کی از عشق تو کشم خواری؟
تا کی از هجر تو کنم زاری ؟
چند با من جفا کنی آخر ؟
شرم بادت ازین جفا گاری
زان دو زلف چو ابر پیوسته
بر سر من بلا همی باری
دل ربودی ز دست من ، بحلی
جان ربایی و دست آن داری
آفت جانی و شگفت اینست
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸

 

نرگسا! چیستت که پنداری
دوش برخاستی ز بیماری
نیست پیدا ز ناتوانی تو
حالت خواب تو ز بیداری
در خمار شبانه یی زیرا
جام داری و باده نگساری
چشم برره نهاده چون نگری
گر نه در انتظار دلداری؟
از خیار آتش ارتواند جست
تو بعینه از آن نمو داری
ز مردین شمع در زرین لگنی
لیک در حالت نگو ساری
با صبا از سرکرشمه و ناز
خیزد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹

 

هر شبی با دلی و صد زاری
منم و آب چشم و بیداری
بنماندست آب بر جگرم
بس که چشمم کند گهرباری
دل تو از کجا و غم زکجا؟
تو چه دانی که چیست غمخواری؟
آنگه از حال من شوی آگاه
که چو من یک شبی بروز آری
گفتم جان بیار و عشوه ببر
چشم بد دور ازین کله داری
مردمی کن ، مجوی آزارم
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۲۱ - وله ایضا

 

این همه سرکشی مکن بر من
گر چه معزولم و تو بر کاری
گر چه ماهر دوان دو کار گیرم
که کند مان خرد خریداری
حالت من خلاف حالت تست
تا مرا همچو خود نپنداری
من چو کلکم که نشر علم کند
تو چو شمشیر تیز و خون خواری
نسختی از نیام و مقلمه است
حالت ما به گاه بیکاری
تو بگاه عمل سر افرازی
سرنگون، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۲۲ - وله ایضا

 

در ضمیرم اگر چه کم گویم
سخن نغز هست بسیاری
چه کنم دست همّت ممدوح
بر دهانم ز دست مسماری
عقد گوهر کجا کنم عرضه
چون نبینم همی خریداری
نیست در روزگار ممدوحی
که ازو نیست بر من انکاری
طوطیان خموش می خواهند
تا نیفتد زیان دیناری
بلبل مرده دوست میدارند
تا نباید علوفه شان باری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل