گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

ماهو آن سید ستوده خصال

باشد آهسته طبع در همه حال

مایه دانش است پنداری

هست مستی او چو هشیاری

ذات دانا و طبع برنا نیست

مثل او هیچ تیز و دانا نیست

در همه کارها کند انجاح

نبود مثل او به هزل و مزاح

شه چو از حال او خبر دارد

هر زمانش عزیز تر دارد

بنهد بد سگال را گردن

گر چه خو دارد او فرو خوردن

می کند نرم نرم کوشش خویش

می کند آشکاره جوشش خویش

دلش ار گه گهی گران گردد

در سر او همیشه آن گردد

که بود جاهش از دگر کس بیش

داردش شه عزیز و خاصه خویش

برتر از دست خود نخواهد کس

عیب او این توان نهادن و بس

از همه چیز جاه دارد دوست

این ز اصل بزرگ و همت اوست