گنجور

 
سنایی

ای مسلم‌ترا سحر خیزی

هر سحر چون زخواب برخیزی

سر زبالین شرق برداری

دامن وجیب پر ز زرداری

پس کنی در جهان زرافشانی

بر فقیر و توانگر افشانی

چون زنی بر فلک سراپرده

بندی از نور در هوا پرده

در هوا ذره را کنی تعریف

بدن خاک را دهی تشریف

چون در آیی به بارگاه حمل

بنمایی هزار گوه عمل

پور حسن بر جهان بندی

نقش دیبای گلستان بندی

برقع از روی غنچه بگشایی

چهرهٔ یاسمن‌ بیارایی

در چمن سبزه تازه روی شود

گلستان پر ز رنگ و بوی شود

قدح لاله پر شراب کنی

عارض ارغوان خضاب کنی

چون‌کنی یک نظر سوی معدن

خاک گردد به گوهر آبستن

در رحم جنبش جنین از توست

ماه را پرتو جبین از توست

تو رسانی همی به هفت اقلیم

از هزاران هزار گونه نعیم

در نظر شاهد ملیح تویی

بر فلک همدم مسیح تویی

یوسف مصر آسمانی‌، تو

کدخدای همه جهانی تو

اینت عزف که صانع عالم

بر وجود تو یاد کرد قسم‌!

مردم چشم عالمی به درست

که جهان سر به سر منیراز توست

با وجود تو ای جهان آرای

از چه رو اندرین سپنج سرای‌،

روز من‌، خسته تیره فام بود

صبح بر چشم من حرام بود

چیست جرمم چه کرده‌ام باری‌؟

که نهی هر دمم زنوخاری

مژهٔ من زموج خون جگر

همچو دامان ابر داری‌تر

چون منی را چنین حزین داری

با غم و غصه همنشین داری

عادت چون تویی چنین باشد

جگرم خون کنی همین باشد

نه‌، خطا گفتم‌، از تو این ناید

چون تو مهری‌، زمهرکین ناید

این همه جور دور گردون است

اوکند اینکه اینچنین دون است

نه منم اینچنین بدین آیین

خسته و مستمند و زار و حزین‌،

عالمی را همه چنین بینی

همه را با عنا قرین بینی

گشته از حادثات دور فلک

سینه‌شان پرزخون زجور فلک