گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۶

 

عشق را جان بی‌قرار بودیاد جان پیش عشق عار بود
سر و جان پیش او حقیر بودهر که را در سر این خمار بود
همه بر قلب می‌زند عاشقاندر آن صف که کارزار بود
نکند جانب گریز نظرگر چه شمشیر صد هزار بود
عشق خود مرغزار شیرانستکی سگی شیر مرغزار بود
عشق جان‌ها در آستین دارددر ره عشق جان نثار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

هر که در بند زلف یار بوددر جهانش کجا قرار بود؟
وانکه چیند گلی ز باغ رخشدر دلش بس که خار خار بود
وانکه یاد لبش کند روزیتا قیامت در آن خمار بود
کارهایی که چشم یار کندنه زیاری روزگار بود
فتنه‌هایی که زلفش انگیزدهمه خود نقش آن نگار بود
از فلک آنکه هر شبی شنوینالهٔ بیدلان زار بود
نفس عاقشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۴

 

تا ترا جسم و جان شکار بود
هر که را دل بود، فگار بود
کشت خال لب توام، آری
مگس شهد زهردار بود
هر کسی کز لب تو می نوشد
تا زید هم در آن خمار بود
آن زمانی که سوی تست دو چشم
این دوا کاشکی دوچار بود
هر که در کوی شاهدان می خورد
پیش ما مسجدش چه کار بود؟
پارسایی که چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ - در ستایش نواب فریدون میرزا فرماید

 

هرکرا دل سپیدکار بود

با سیه طرگانش یار بود

شود از قیدکفر و دین آزاد

بسته هر دل به زلف یار بود

به کمند بتان گرفتارست

زی من آن‌کس ‌که رستگار بود

چون به کاری نهاد باید دل

خود ازین خوبتر چکار بود

زنده‌یی را که میل خوبان نیست

مرده است ارچه زنده‌وار بود

تجربت رفت و جز به عشق بتان

مرد را فوت روزگار بود

خاصه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی