گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۷

 

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیاییو اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورمپی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببنددتو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردمبکنم شور و بگردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۴

 

مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآییز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت راو اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی
همه بی‌خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعتنه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی
ز من و ماست که جانی بگشاده‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۵

 

مثل ذره روزن همگان گشته هواییکه تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادانهمه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی
همه در نور نهفته همه در لطف تو خفتهغلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمتهمه شه زاده دولت شده در لبس گدایی
چو من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۶

 

همه چون ذره روزن ز غمت گشته هواییهمه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادانهمه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی
همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفتههمه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمتهمه شه زاده دولت شده در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۷

 

بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایینه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانشز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدسنبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید ز حجر نور برآیدچو شود موسی عمران ارنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۹

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۳

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایینروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویمهمه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداریاحد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجتتو جلیل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶

 

گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سراییما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جایی
بس خطا بود نگه باز نکردن که گذشتیمکن اینها، که نکردیم نگاهت به خطایی
بر تن این سر شب و روز از هوس پای تو دارمورنه من کیستم آخر؟ که سرم باشد و پایی
گر قبا شد ز غمت پیرهنی حیف نباشد؟کم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۷

 

گر تو شیرین شکر لب بشکر خنده در آئیبشکر خندهٔ شیرین دل خلقی بربائی
آن نه مرجان خموشست که جانیست مصوروان نه سرچشمه نوشست که سریست خدائی
وصف بالای بلندت بسخن راست نیایدبا تو چون راست توان گفت ببالا که بلائی
سرو را کار ببندد چو میان تنگ ببندیروح را دل بگشاید چو تو برقع بگشائی
همه گویند که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

روز و شب خون جگر می‌خورم از درد جداییناگوار است به من زندگی ، ای مرگ کجایی
چون به پایان نرسد محنت هجر از شب وصلمکاش از مرگ به پایان رسدم روز جدایی
چارهٔ درد جدایی تویی ای مرگ چه باشداگر از کار فرو بستهٔ من عقده گشایی
هر شبم وعده دهی کایم و من در سر راهتتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۸

 

چشم من بی‌تو طلسمی است بهم بسته ز عالم

این معمای تحیر تو مگر بازگشایی

مقصد بینش اگر حیرت دیدار تو باشد

از چه خودبین نشود کس که تو در کسوت مایی

بی‌ادب بس که به راه طلبت راه گشودم

می‌زند آبله‌ام از سر عبرت کف پایی

طایر نامه‌بر شوقم و پرواز ندارم

چقدر آب‌ کنم دل که شود ناله هوایی

بست زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۶

 

در گرفته‌ست زمین تا به فلک بی‌سروپایی

ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی

خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف

جغد ویرانه شوی به که کنی خانه خدایی

هرکجاکوکب اقبال جنون ناز فروشد

تاج شاهی‌ست غبار قدم آبله پایی

عبرت‌آباد جهان فرصت افسوس ندارد

مژه بر هم زدن است آن کف دستی که بسایی

فیض اقبال قناعتکدهٔ فقر رساتر

می‌کند سایهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی