بندم از بند جدا گر تو جفا پیشه نمایی
ننمایم ز تو دوری نکنم از تو جدایی
تویی آن طایر قدسی که ز دام غم عشقت
نه بشر راست خلاصی نه ملک راست رهایی
تا به کی چشم به راهت به سر ره بنشینم
به امیدی که تو از راه بیایی و نیایی
از تو زیباست به من جور و جفا لیک نه چندان
که شوی بر سر من شهره به بی مهر و وفایی
بگشا زلف دو تا را و بیاموز نگارا
به هوا نافهگشایی به صبا غالیهسایی
داند احوال رفیق از تو جدا آنکه فتاده
ز امیری به فقیری وز شاهی به گدایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از یار خود گله میکند که به او جفا میکند و نمیداند چگونه باید یاری کند. او به وضوح احساسات خود را بیان میکند و میگوید که حتی زمانی که او را در حال رنج و غم میبیند، بیتوجهی میکند. شاعر بر این باور است که اگرچه یار میداند چگونه دل ببرد، اما نمیداند که چگونه دلداری دهد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که در دوستی و وفاداری، عدم شناخت و ناآگاهی یار، تمامی تلاشها و جفاکاریها بیفایده است.
هوش مصنوعی: اگر تو به من بیمهری کنی و بر من ظلم ورزی، من هرگز از تو دور نخواهم شد و به جدایی فکر نخواهم کرد.
هوش مصنوعی: تو آن پرنده مقدسی هستی که هیچ انسانی از دام غم عشق تو رهایی ندارد و نه حتی فرشتگان.
هوش مصنوعی: چقدر باید منتظرت بمانم و در امتداد راه بنشینم؟ امیدم فقط این است که تو بیایی، اما تو هیچ وقت نمیآیی.
هوش مصنوعی: زیبایی تو برای من جذاب است، حتی اگر با من به سختی رفتار کنی، اما نه آنقدر که به خاطر بیرحمی و بیوفاییات در شهر مشهور شوی.
هوش مصنوعی: گوشهای از زلفهای خود را باز کن و ای زیبای من، به نسیم یاد بده که چگونه خوشبو و دلربا باشد.
هوش مصنوعی: کسی که خود تجربهی سقوط از موقعیت بالا به جایگاه پایین را دارد، حال و روز دوستانش را که به او نزدیک نیستند، بهتر درک میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
[...]
تو چه ترکی تو چه ترکی که به رخ فرّ همایی
ز منت شرم نیاید که به من رخ ننمائی
من بیچاره مسکین که به هجر تو اسیرم
تو خودم باز نپرسی که تو چونی و کجائی
چه شکایت کنم از تو که تو خود نیک شناسی
[...]
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد
[...]
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
[...]
گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سرایی
ما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جایی
بس خطا بود نگه باز نکردن که گذشتی
مکن اینها، که نکردیم نگاهت به خطایی
بر تن این سر شب و روز از هوس پای تو دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.