گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۰

 

آتش عشق چو در سینه شرار اندازد

مرد را از زبر تخت به دار اندازد

عشق بر هر طرف از مملکت دل که زند

همچو موجی ست که دریا به کنار اندازد

عاشق آن است که گر بر سر کویش محبوب

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۱

 

یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد

گر نقابی که برانداخته باز اندازد

خوشش آن قامت و بالا که خود استادِ ازل

کسوتِ حسن به بالایِ دراز اندازد

ساقیا باده دمادم ده و با چنگی گوی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۹

 

هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزد

نه همانا که ز آسیب بلا پرهیزد

عشق گویند بلایی ست حذر کن ز بلا

پس رو عشق تو از پیش بلا نگریزد

عاشقم ، عاشقم ای یار ملامت چه کنی؟

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۰

 

این چنین صورتی از خاک زمین برخیزد

نه همانا مگر از خلد برین برخیزد

نطفه امر الاهی چه تعلق دارد

با موالیدی کز ماء معین برخیزد

که نه هر حامله یی همچو مسیحی زاید

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۱

 

این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد

عجبا سرو کزو فتنه ی دوران خیزد

آن چنان حور محال است که باشد به بهشت

و آن چنان سرو نه ممکن که ز بستان خیزد

کی به هر سنگی در نفع زمرّد باشد

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۴

 

یار آن است که با یار موافق باشد

ایمن و ساکن و صافی دل و صادق باشد

یک جهت باید و یک دل که بود صاحبِ وجد

دو سری و دو دلی کارِ منافق باشد

هر چه پیش آیدش از نیک و بد و خوف و رجا

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۸

 

گر دگر باره مرا با تو وصالی باشد

خوش ملاقاتی و بس نادره حالی باشد

جان و دل همرهِ اوی‌اند مگر عرضه کند

حال مسکینیِ من گرچه محالی باشد

جز صبا معتمدی نیست که در هر سحری

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۹

 

من که باشم که مرا چون و چرایی باشد

یا چه مرغم که مرا با تو هوایی باشد

شدم از دست خیال تو چو سوزن باریک

سر آن رشته هم القصه ز جایی باشد

گرنه سر در سر کار تو کنم پس دیگر

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۱

 

چشمه خضر دهانی‌ست که جان می‌بخشد

روح را معجزه روح روان می‌بخشد

ما خرابیم و یبابیم* و مقامات کمال

به خراباتی بی‌نام و نشان می‌بخشد

با من و تو به جز از عشق بر او چیزی نیست

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۶

 

پای هر کس که در آن سلسلهٔ مشکین شد

فارغ از قاعده و سنت اهل دین شد

نافه مشک که از باد صبا می‌زد لاف

چین زلف تو بدید و رخش پر چین شد

گل مگر بر رخ چون ماه تو افکند نظر

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۴

 

باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد

با که گویم که چه پیشِ من بی خویش آمد

رفته بودم پس کار خود و دل بنهادم

ناگهم واقعه‌ ای صعب چنین پیش آمد

عشق با شاهدِ سلطان سر ظالم زینهار

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۵

 

ساقیا خیز که گل باز به بستان آمد

بلبل مست دگر باره به دستان آمد

می بگردان که برین تشت نگون سار فلک

دم به دم چون قدح دور تو گردان آمد

در چنین دور به بستان رو با خانه میا

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۵

 

ساکنانی که قدم در ره مقصد زده اند

دست در دامن اولاد محمد زده اند

ساکن خطه خاکند ولی از ره قدر

خیمه بر طارم این سقف زمرّد زده اند

در نظرشان نرود دنیی و عقبی جز دوست

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۰

 

از مبادی که مرا سر به جهان در دادند

هیچ شک نیست که بی فایده نفرستادند

جام و جان هر دو ز یک میکده همره کردند

عشق و می هر دو به من ز اول فطرت دادند

دولت راه روانی که رسیدند به عشق

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۹

 

آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند

کز خرد دور و برانگیخته با اوباش‌اند

گرچه آزرده و رنجور شود دل‌هاشان

از جفای دگران سینۀ کس نخراشند

برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۱

 

عشق چون ره بزند عقل چه تدبیر کند

مهر چون کم نشود سوز چه تقصیر کند

گم شده یوسف و یعقوب به بیت الاحزان

هم دم و هم نفس از ناله شبگیر کند

جهد کردیم و هم آخر متغیر گشتیم

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۲

 

شب هجران که دلم نوحه گری ساز کند

با خیالت گله هجر تو آغاز کند

آنچنان زار بگریم ز پریشانی دل

که اجل تا به سحر صد رهم آواز کند

ای بسا فتنه که از چشم تو در آفاق است

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۹

 

هیچ باشد که سفر کردۀ ما بازآید

به جفا رفت همانا به وفا باز آید

ترسم آن تُرکِ ختایی به خطا میل کند

چون ختایی ست نباید به خطا بازآید

شرمم آید ز خیالش که به کس در نگرم

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۳

 

این چه بویی‌ست که از بادِ صبا می‌آید

وین چه مرغی‌ست که از سویِ سبا می‌آید

قاصدِ حضرتِ لیلی چه خبر می ‌گوید

بویِ پیراهنِ یوسف ز کجا می‌آید

گویی این بادِ دل آویز بدین خوش‌بویی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۴

 

تا تو را عشق به کلّی نکند زیر و زبر

کی شود جانِ تو از عالمِ ارواح خبر

عشق اوّل ز تو این جان و جهان بستاند

بعد از آنت بدهد جان و جهانی دیگر

هستیی بخشدت آن گه که فنا نپذیرد

[...]

حکیم نزاری
 
 
۱
۲
۳
۴
۵
۶
۹