گنجور

 
حکیم نزاری

باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد

با که گویم که چه پیشِ من بی خویش آمد

رفته بودم پس کار خود و دل بنهادم

ناگهم واقعه‌ ای صعب چنین پیش آمد

عشق با شاهدِ سلطان سر ظالم زینهار

این بلایی ست که پیش من درویش آمد

غافل از غمزه طمع در لب شیرین کردم

بدل نوش علی رغم دلم نیش آمد

مرغ زیرک مثل است اینکه به حلق آویزد

مرهم صبر مداوای دل ریش آمد

چه کنم چاره همین است که تسلیم شوم

مرهم صبر مداوای دل ریش آمد

بی غم عشق نبوده‌ست نزاری آری

عاشقی مذهب و شوریدگی اش کیش آمد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

باز عشق آمد و دیوانگیم پیش آمد

بر دلم از مژه غمزه زنی نیش آمد

خرد و صبر سر خویش گرفتند و شدند

هر چه آمد ز برای دل درویش آمد

دی به نظاره او رفت رهی بر سر راه

[...]

هلالی جغتایی

روز هجران تو، یارب! ز کجا پیش آمد؟

این چه روزیست که پیش من درویش آمد؟

آن بلایی که ز اندیشه آن میمردم

عاقبت پیش من عاقبت اندیش آمد

با قد همچو خدنگ از دل من بیرون آی

[...]

میلی

ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمد

همچو شاهی که به ویرانه درویش آمد

خواری و زاری من دید و به حالم نگریست

آشنایی که درین گوشه مرا پیش آمد

هیچ کس در پی رسوایی دل نیست، ولی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه