باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمد
با که گویم که چه پیشِ من بی خویش آمد
رفته بودم پس کار خود و دل بنهادم
ناگهم واقعه ای صعب چنین پیش آمد
عشق با شاهدِ سلطان سر ظالم زینهار
این بلایی ست که پیش من درویش آمد
غافل از غمزه طمع در لب شیرین کردم
بدل نوش علی رغم دلم نیش آمد
مرغ زیرک مثل است اینکه به حلق آویزد
مرهم صبر مداوای دل ریش آمد
چه کنم چاره همین است که تسلیم شوم
مرهم صبر مداوای دل ریش آمد
بی غم عشق نبودهست نزاری آری
عاشقی مذهب و شوریدگی اش کیش آمد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از تجربهای غمانگیز و دشواری در عشق صحبت میکند. او با وجود اینکه به دنبال کار خود بوده، ناگهان دچار درد و رنج عشق میشود. او به نام شاهزادهای زیبا اشاره میکند که موجب آزارش شده و از غفلت خود در دل بستن به لبان شیرین آن معشوق سخن میگوید. شاعر به این نتیجه میرسد که چارهای جز تسلیم شدن به این عشق و درد ندارد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که بدون عشق، زندگی بیمعنا و سرشار از غم است و عاشقی را یک مذهب و شیوه زندگی میداند.
هوش مصنوعی: در دوران پیریام، رویدادی برایم اتفاق افتاد که نمیدانم با چه کسی در میان بگذارم، زیرا این حادثه بسیار شخصی و عجیب است.
هوش مصنوعی: من به کارهایم مشغول بودم و دل را به کارهایی که انجام میدادم سپرده بودم، ناگهان یک اتفاق سخت و دشوار برایم پیش آمد.
هوش مصنوعی: عشق به یار زیبای قدرتمند، ای کاش بیداد این درد و رنجی که بر سر من درویش آمده، از سرم کم شود.
هوش مصنوعی: به دلیل جذابیت و زیبایی لبان شیرین، بیخبر از خوشیهای آن، دل به طمع سپردم و انتظار لذت بردم، اما نتیجهاش برای قلبم به نیش و رنج تبدیل شد.
هوش مصنوعی: پرندهای هوشیار و زیرک، همانند این است که به درختی آویخته شود و با صبر خود زخمهای دلش را درمان کند.
هوش مصنوعی: چه باید کرد؟ تنها راه همین است که تسلیم شوم. صبر، درمانی برای دل شکستهام شده است.
هوش مصنوعی: بدون غم عشق، عشق واقعی وجود ندارد. بهراستی، عاشقی یک آیین و شوریدگی درونی است که برای آن یکسری اصول و باورها مطرح است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
باز عشق آمد و دیوانگیم پیش آمد
بر دلم از مژه غمزه زنی نیش آمد
خرد و صبر سر خویش گرفتند و شدند
هر چه آمد ز برای دل درویش آمد
دی به نظاره او رفت رهی بر سر راه
[...]
روز هجران تو، یارب! ز کجا پیش آمد؟
این چه روزیست که پیش من درویش آمد؟
آن بلایی که ز اندیشه آن میمردم
عاقبت پیش من عاقبت اندیش آمد
با قد همچو خدنگ از دل من بیرون آی
[...]
ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمد
همچو شاهی که به ویرانه درویش آمد
خواری و زاری من دید و به حالم نگریست
آشنایی که درین گوشه مرا پیش آمد
هیچ کس در پی رسوایی دل نیست، ولی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.