گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

ساقیا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بربرکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلانما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرورخاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان منسوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹

 

عشق پیدا می کند تنها مرا
یار بر در می زند عذرا مرا
عقل کو تا از جنونم واخرد؟
وارهاند زین همه سودا مرا
عشق اگر سودا نکردی بر سرم
عقل کی بگذاشتی تنها مرا
مصلحت اندیش من در دست عشق
کاشکی بگذاشتی حالا مرا
عاقبت روزی ببیند در مراد
چشم شب بیدار خون پالا مرا
گوییا هر دم به دم در می کشند
تیره شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری