گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهدحالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبودور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشتما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروزما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکردجانب حرمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
بار عشق تو به تو بگذاشتیم
تا تو ما را دوست از دل داشتی
ما تو را چون جان و دل پنداشتیم
چون تو برگشتی و دل برداشتی
از تو برگشتیم و دل برداشتیم
ما همین پنداشتیم از تو نخست
هم چنان آمد که ما پنداشتیم
تا کی از بدمهری و بیگانگی
ما تو را بیگانه‌وار انگاشتیم
چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی