گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۵

 

دوش عشق شمس دین می باختیمسوی رفعت روح می افراختیم
در فراق روی آن معشوق جانماحضر با عشق او می ساختیم
در نثار عشق جان افزای اوقالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر می بدادما در این داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیمپرده عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۴

 

گرچه در عشق تو جان درباختیمقیمت سودای تو نشناختیم
سالها بر مرکب فکرت مدامدر ره سودای تو می‌باختیم
خود تو در دل بودی و ما از غروریک نفس با تو نمی‌پرداختیم
چون بگستردی بساط داوریپیش عشقت جان و دل درباختیم
بر دوعالم سرفرازی یافتیمتا به سودای تو سر بفراختیم
آتش عشقت درآمد گرد دلما چو شمع از تف آن بگداختیم
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸

 

باز ساز عشق را بنواختیم
کشتی دل در محیط انداختیم
عاشقانه خلوت خالی دل
با خدای خویشتن پرداختیم
ما چو دریائیم و خلق امواج ما
لاجرم ما با همه در ساختیم
تیغ مستی بر سر هستی زدیم
ذوالفقار نیستی تا آختیم
اسب همت را از این میدان خاک
بر فراز هفت گردون تاختیم
عارف هر دو جهان گشتیم لیک
جز خدا و الله دگر نشناختیم
نعمت الله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی