پس بدینسان شد سوار راحله
باز رفتش دست و پا در سلسله
چون دل من که شد اندر زلف یار
کرده خود زنجیر مانا اختیار
تا بجنبم رفته در گیسوی دوست
خو ندارد هیچ جز با موی دوست
می ندارد جز بدان گیسو نیاز
بوده مانا از ازل زنجیر ساز
گشته تسلیم او به موی مهوشان
میکشندش تا ز هر سو مو کشان
نیست یارا جز به مویت دلخوشی
هین بکِش زنجیر ما تا می کشی
بند بندم جمله بند موی توست
حلقم اندر حلقۀ گیسوی توست
تا توانی زلف مشکین را بتاب
تا شود خونین تر این دل یا که آب
من نتابم رو از آن زنجیر و بند
گو شود هر مو کمند اندر کمند
ما خود از جان بر کمندت تاختیم
سوی گردونت کمند انداختیم
دل به زنجیر و کمندت بسته ایم
با کشاکش همچنان پیوسته ایم
هر به مویی باشدش پیوستگی
نبودش هیچ از کشاکش خستگی
گر به زندان ور که در چاهش کنند
رانده ور از شهر و درگاهش کنند
گفت یوسف کای خدای ذوالمنن
آگهی در سرّ و جهر از حال من
جور اخوان، رنج غربت بس نبود
که به زندانم برند اینگونه زود
خواجه بودم عبد گشتم زر خرید
نک شدم زندانی از خود نا امید
می ندانم چاره ای ای چاره ساز
جز که جویم استعانت بر تو باز
در زمان آن پیک خلاّق جلیل
دلنواز حق پرستان، جبرئیل
در رسید از امر حق بر هوش او
رازها گفت از حق اندر گوش او
یوسفا غمگین مشو در مرحله
چون تو را خواهم من اندر سلسله
شیر از زنجیر هیچش ننگ نیست
چاه و زندان بهر رهرو تنگ نیست
آمد ای یوسف زلیخا در رهت
تا که بیند در جزع بر ناگهت
تا که را از بهر استخلاص خود
سوی او سازی شفیع از نیک و بد
رو مکن زنهار ای یوسف تُرش
چین بر ابرو در میفکن دار هُش
رو مگردان بر یمین و بر یسار
هیچ سر از پیش رویت بر مدار
باش خندان گر به زندانت برند
سوی سجن از باغ و ایوانت برند
بر تو زندان را کنم خرم بهشت
تا نگردی تنگدل زآن جای زشت
هست حکمت ها مرا در کار تو
این بود معراج تو، نی عار تو
پس ببردندش به بازار از سرای
مرد و زن گشتند جمع از هر کجای
شد بلند از درد او آهنگها
میزدی بر سینه هر کس سنگها
هر کسی گفتی که مظلوم است او
وز گنه با الله که معصوم است او
بی ز تقصیرش به زندان می برند
با غل و زنجیرش اینسان می برند
دیگری گفت از وطن آواره است
وین چنین در شهر ما بیچاره است
دیگری گفت ای خداوند مجیب
رحم کن بر این دل افکار غریب
دیگری گفت این به جز بیداد نیست
آنکه کرد این هیچش از حق یاد نیست
ناله و افغان مرد و زن بپای
بود اندر شهر و بازار و سرای
چون به نزدیک زلیخا آمدند
آن منادی گفت حرف ناپسند
یعنی این باشد سزای مجرمان
در حریم خسروان و منعمان
گفت پس جبریل با یوسف چنین
که بگو این بِه ز قهر رب دین
بهتر است این خواری از آن فعل خوار
که بود پاداش او نیران و نار
من به گوش او رسانم راز تو
نشنود کس غیر او آواز تو
گفت یوسف این زلیخا چون شنید
پس به خود پیچید و شد زو نا امید
پس فرستاد او به زندانبان پیام
که بده بر جای تاریکش مقام
تنگ بر وی گیر از هر رهگذر
تا به تنگ آید کند این سو نظر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این متن به تضاد میان عشق و بندگی اشاره میکند. او به زنجیر و بندهایی که عشق به معشوق در دلش ایجاد کرده، میپردازد. شاعر خود را مانند یوسف میبیند که در زندان عشق گرفتار شده است. او بیان میکند که هیچ چیز جز موی معشوقش برایش خوشایند نیست و هر نوع رنج و درد را برای رسیدن به او تحمل میکند.
شاعر همچنین از زلیخا و یوسف یاد میکند و میگوید که حتی در زندان هم میتواند بهشت را تجربه کند، زیرا عشق و حکمت در کار اوست. نالهها و افسوسهای مردم به ظلم و بیعدالتی که بر او رفته، نشاندهنده مظلومیت اوست. در نهایت، او به یوسف یادآور میشود که در برابر مشکلات باید صبور باشد و از عشقش ناامید نشود، چرا که این وضعیت او بخشی از تقدیر الهی است.
هوش مصنوعی: پس با این حال سوار را حل کنیم و او دوباره در زنجیر گرفتار شد.
هوش مصنوعی: دل من مثل زنجیری است که در زلف یار گرفتار شده و هیچ اختیاری از خود ندارد.
هوش مصنوعی: هرچقدر که تلاش کنم و به حرکت درآیم، در نهایت چیزی برایم نمیماند جز موهای دوست.
هوش مصنوعی: نیازی جز به آن گیسوی تو ندارم و این نیاز از ابتدای خلقت به من زنجیر زده است.
هوش مصنوعی: او به خاطر زیبایی و魅بت موی معشوقان تسلیم شده و به آرامی به سمت آنها میرود، گویی که از هر طرف او را با موهایشان به سمت خود میکشند.
هوش مصنوعی: پیشرویی مایه دلخوشی من فقط مویت است. پس بیدرنگ زنجیر ما را بکش تا به جایی برسانی.
هوش مصنوعی: تمامی وجود من به دنیای تو وابسته است و زنجیرهای من از گیسوی تو تشکیل شده است. گردن من در حلقهای از موهای تو گرفتار است.
هوش مصنوعی: هرگاه که ممکن است، موهای مشکیات را به زیبایی بیفشان، تا این دل را بیشتر غمگین کند یا اینکه آن را شاداب نماید.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم از آن زنجیر و بند دور شوم، حتی اگر هر لحظه از موهای من نیز به تنگنای آن بند اضافه شود.
هوش مصنوعی: ما خودمان را با تمام وجود به دام محبت تو انداختیم و به سوی آسمانت کشانده شدیم.
هوش مصنوعی: دل ما به زنجیر و بند تو آویخته است و ما در هر حالتی که باشیم، به تو ادامه خواهیم داد و به تو وابسته خواهیم ماند.
هوش مصنوعی: هر رابطهای که به صورت سطحی و بیپایه باشد، نمیتواند در برابر چالشها و سختیها دوام بیاورد و از آن خسته نخواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر کسی را به زندان ببرند یا در چالهای بیندازند، یا او را از شهر و دربارش اخراج کنند، چه فرقی میکند؟
هوش مصنوعی: یوسف گفت: ای خدای بزرگ و مهربان! تو از راز و آشکارترین حالت من باخبری.
هوش مصنوعی: آزار و بیمهری برادران کافی نیست که به این زودی مرا به زندان بیندازند.
هوش مصنوعی: من در گذشته در رفاه و احترام بودم، اما اکنون به عنوان بندهای خریدنی در آمدهام و از خودم ناامید شدهام، به گونهای که زندانی احساسات و افکار خود شدهام.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه راه حلی دارم ای کسی که راه حلها را میدانی، جز این که دوباره از تو کمک بگیرم.
هوش مصنوعی: در زمان آن فرشته بزرگ و زیبا که دل حقپرستان را شاد میکند، جبرئیل.
هوش مصنوعی: او تحت تاثیر امر خدا قرار گرفت و رازهایی را دریافت کرد که به گوش او از حق (خدا) گفته شد.
هوش مصنوعی: ای یوسف، نگران مباش، چون در این مرحله من به زودی تو را در زنجیرهای از پیوندها قرار میدهم.
هوش مصنوعی: شیر، حتی اگر در زنجیر باشد، احساس ننگ نمیکند و برای کسی که در مسیر خود تلاش میکند، چاه و زندان هیچ مانعی ایجاد نمیکند.
هوش مصنوعی: یوسف، زلیخا به راه تو آمده تا در دشواریات ببیند و به تو توجه کند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که برای نجات خود، کسی را از میان نیک و بد انتخاب کنی تا شفیع و مددکار تو باشد.
هوش مصنوعی: ای یوسف، مواظب باش که خشم و غم را بر چهرهات ننما. ابروهای تو زیبایی و جاذبه خاصی دارند، پس آن را به هدر نده.
هوش مصنوعی: به سوی راست و چپ نگاه نکن و هیچ چیزی را از جلوی چشمانت دور نکن.
هوش مصنوعی: اگر تو را به زندان ببرند، با خوشحالی و لبخند باش، حتی اگر از باغ و خانهات دورت کنند.
هوش مصنوعی: من برای تو این زندان را به بهشتی شاد تبدیل میکنم تا از آن مکان زشت ناراحت نشوی.
هوش مصنوعی: در کار تو حکمتها وجود دارد و این ماجرا برای تو به مانند صعود و رشد است، نه چیزی که باعث مایهگذاری و شرمندگی شود.
هوش مصنوعی: پس او را به بازار بردند و مردم، چه مرد و چه زن، از هر سو گرد هم آمدند.
هوش مصنوعی: از درد او، نغمههایی بلند و غمانگیز سر میدهد و بر سینه هر کس، همچون سنگی سنگین حس میشود.
هوش مصنوعی: هر کس که بگویی مظلوم است، او از گناه پاک و بیتقصیر است.
هوش مصنوعی: بدون اینکه تقصیری از او باشد، او را به زندان میبرند و به سختی با غل و زنجیر او را حمل میکنند.
هوش مصنوعی: شخصی دیگر گفت که او از وطن خود دور افتاده است و در این شهر، حالتی ناخوشایند و بیچارگی دارد.
هوش مصنوعی: شخصی به خداوند میگوید: ای پروردگار، به دل من که پر از اندیشههای ناهمگون و عجیب است، رحم کن.
هوش مصنوعی: کسی دیگر گفت: این عمل جز ستم و ظلم نیست و آن کسی که این کار را کرده، هیچ نشانی از حق و حقیقت در دلش نیست.
هوش مصنوعی: در شهر و بازار و خانه، مردان و زنان به شدت ناراحتی و اندوه خود را ابراز میکنند و ناله و فریادشان در فضا پیچیده است.
هوش مصنوعی: زمانی که به نزد زلیخا رسیدند، آن اعلانکننده از گفتن سخنی زشت و ناپسند خودداری کرد.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که این نتیجه باید نصیب مجرمان شود در جایی که شاهان و کسانی که در رفاه و نعمت هستند، حضور دارند.
هوش مصنوعی: جبریل به یوسف گفت که به او بگو این موضوع بهتر از خشم و غضب پروردگار است.
هوش مصنوعی: بهتر است که این تحقیر و خاری که به فردی رسید، از عمل ناپسند و زشت او ناشی شود، زیرا این عذاب و پاداشی است که برای چنین فعلی تعیین شده است.
هوش مصنوعی: من به او میگویم رازهایت را، اما هیچکس غیر از او صدای تو را نخواهد شنید.
هوش مصنوعی: یوسف وقتی صحبتهای زلیخا را شنید، به خود آمد و از او ناامید شد.
هوش مصنوعی: او پیام به زندانبان فرستاد که جای تاریک او را به مقام و جایگاه بهتری منتقل کند.
هوش مصنوعی: هر زمان که کسی به او نزدیک میشود، باید او را محکم در آغوش بگیری تا به زودی متوجه شود که باید به سوی دیگری نگاه کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.