گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹

 

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمگفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشمدوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارعشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناهساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنمیا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوسترصدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم
سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقانعاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم
آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنمآب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
آب دریاها بسوزد کوهها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳۴

 

سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟
چند گرد خویشتن گه سحر و گه افسون کنم!
از دل بدخوی خود خونابه ای دارم که گر
قطره ای از دل برون ریزم، جگرها خون کنم
تو به بند کشتن من، من بر آن کز دوستی
عمر خود را بگسلم، در عمر تو افزون کنم
گوهری دارم که در وی نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶

 

با تو خواهم شرح غمهای دل محزون کنم
لیک از خوی تو میترسم، ندانم چون کنم؟
چند دارم در فراقش حالت نزع روان؟
کاشکی! یکبار گی جان را ز تن بیرون کنم
من باین دل بس نمی آیم، ندانم چاره چیست؟
تا بچند افسانه گویم؟ تا بکی افسون کنم؟
گر بدامان فلک ریزم، هلالی، اشک خود
رنگ زرد ماه را همچون شفق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی