گنجور

 
جهان ملک خاتون

تا به چند این دیده را در هجر تو جیحون کنم

واین دل بیچاره را در عشق تو پر خون کنم

تا کی ای لیلی صفت در آرزوی روی تو

این دل پر درد را هر ساعتی مجنون کنم

تا به کی رخ را ز درد هجرت ای زیبانگار

از سرشک دیده ی مهجور خود گلگون کنم

گر هزار افسانه خوانم در غم عشق تو من

در نمی گیرد به گوشت ور هزار افسون کنم

قدّ بختم چون الف بود از وصالت دلبرا

مدّتی شد تا ز هجر روی تو چون نون کنم

گفته ای در هجر رویم غیر صبرت چاره نیست

رفت پای طاقت از دستم صبوری چون کنم

گرچه آن دلدار را با ما عنایت کمترست

من دعای دولت او هر زمان افزون کنم