گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

تا همی بر گل نقاب از خط مشکین آورد

مرکب صبر مرا هر لحظه در زین آورد

چرخ از کف الخضیب انگشت حیرت بر دهان

پیش آن رخسار و آن دندان شیرین آورد

شاهراه عرصه عشق رخ او عقلرا

گرچه بیدق رو بود در سیر فرزین آورد

بین که در تنگ شکر چون ز هر کرده تعبیه

تلخی پاسخ نگر کان لعل شیرین آورد

گر کند زان خط بارز شرح بر مجموع حسن

صفحه ارژنگ را در حشو ترقین آورد

دل چو جوید مخلصی از بند زلف کافرش

رخ بمیدان صدور دولت و دین آورد

آنکه با عزمش نماید مرکب خورشید کند

وانکه با حلمش نماید توسن افلاک تند

آخرای جان جهان تدبیر وصلت چون کنم

چند در چنگ فراقت دیدگان پر خون کنم

افعی زلفت که برزمرد همی غلطد چرا

خیره بروی هر زمان از جزع بر افسون کنم

یکشب ار بینم دو دست خویش طوق گردنت

خاک پای خود ردای گردن گردون کنم

ور شوم ساقی زجام لعل نوشینت شبی

هجر را در جام وصل از زلف تو مفتون کنم

در خم آن زلف چون چوگان تو گوی دلم

تنک میدانست پس با صبر جولان چون کنم

آتش عشقت شراری بر دلم افروختست

از برای کشتن آن دیده چون جیحون کنم

در ضمیر من چو مدح صدر عالم مضمرست

محنت عشقت بعون او زدل بیرون کنم

پادشاه بخت و دانش رکن دین صدر جهان

آفتاب سایه گستر خواجه سلطان نشان

ای زجود و فغان از بحر و کان برخاسته

وی ز طبعت چشمه حیوان و کوثر خاسته

کعبتین رای تو در طاسه گردون زده

پس زعکس نقش آن این هفت اختر خاسته

تا فشاند واسطه در عقد نفس ناطقه

عقل را از درج لفظت در و گوهر خاسته

از پی عطر مشام ساکنان قدس چرخ

از نقط های خط تو گوی عنبر خاسته

ازهران خاریکه بروی جسته از خلقت نسیم

در زمان ز ازهار لطفت شاخ عبهر خاسته

باشد آن کلک تو نی یا نیشکر کز نوک او

طوطیان عقلرا صد تنگ شکر خاسته

بهرعین و صاد یعنی صاعدت هر مه هلال

بر مثال عین نعلی از فلک برخاسته

پیش رای روشنت خورشید چه بود شعله

پیش طبع در فشانت کیست دریا سفله