گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۲

 

می‌کشم زان تند خو گر صد تغافل می‌کنددیگری باشد کجا چندین تحمل می‌کند
می‌کند فریاد بلبل از کمال شوق بادغنچه گویا خنده‌ای در کار بلبل می‌کند
بر رخ چون زر سرشک همچو سیمم دید و گفتاین گدا را بین که اظهار تجمل می‌کند
زلف او دل برد و کاکل در پی جانست وایکانچه با جانم نکرد آن زلف، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

ماه من مشک سیه در دامن گل می‌کندسایبان آفتاب از شاخ سنبل می‌کند
گر چه از روی خرد دور تسلسل باطلستخط سبزش حکم بر دور تسلسل می‌کند
هرگز از جام می لعلش نمی‌باشد خمارمی پرستی کو ببادامش تنقل می‌کند
راستی را شاخ عرعر می‌درفشد همچو بیدکان سهی سرو روان میل تمایل می‌کند
جادوی چشمش قلم در سحر بابل می‌کشدسبزی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۴

 

گرچنین آن چشم جادو رخنه در دل می کند
از دلم هر رخنه ای را چاه بابل می کند
بس که می آید به ناز از چشم او بیرون نگاه
چند جا تا خانه آیینه منزل می کند!
چون تواند دل به پایان برد راه زلف را؟
کاین ره پرپیچ و خم کار سلاسل می کند
چون کشم آه از جگر، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۵

 

شوق را آتش عنان دوری منزل می کند
راهرو را منزل نزدیک کاهل می کند
همت پستی که در دامان ما آویخته است
کشتی ما را بیابان مرگ ساحل می کند
تن پرستی همچو خون مرده بند دست و پاست
رقص فارغبالی اینجا مرغ بسمل می کند
آرزوی خام گردآلود دارد سینه را
جوش بیجا آب این سرچشمه را گل می کند
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۶

 

خصم غالب را زبون صبر و تحمل می کند
از تواضع سیل را مغلوب خود پل می کند
از ترحم حسن جولان می نماید در نقاب
ساقی از بی ظرفی ما آب در مل می کند
با خود آرایان بسر بردن جنون می آورد
طره دستار اینجا ناز کاکل می کند
نیست حسن و عشق اگر یکرنگ با هم، از چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۶

 

گر جنونم ناله واری نذر بلبل می‌کند

شور محشر آشیان در سایهٔ‌گل می کند

انتظار ناز استغنا نگاهی می‌کشم

کز غبارم سرمهٔ چشم تغافل می‌کند

غیر خاکستر دلیل اضطراب شعله نیست

هرقدر پر می‌زند افسردگی ‌گل می‌کند

عافیت خواهی به هر افسونی از جا در میا

خاک بر باد است اگر ترک تحمّل می‌کند

دل به مستی چون نغلتد درهوای نرگست

آب ‌گوهر را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷

 

هرکجا آیینهٔ حسن جنون‌ گل می‌کند

دود سودا بر سر ما نازکاکل می‌کند

بر لب ما، خنده یکسر شکوهٔ درد دل است

هر قدر خون می‌خورد این شیشه قلقل می‌کند

سینه چاک شوقم از فکر پریشانم چه باک

هرکه ‌گردد شانه‌، یاد زلف و کاکل می کند

دل چسان با خامشی سازد که یاد جلوه‌ات

جوهر آیینه را منقار بلبل می‌کند

دستگاه شوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی