گنجور

 
جلال عضد

عید نوروز است و عالم سبز و خندان گشته است

بوستان در حسن چون رخسار جانان گشته است

باد عیسی دم چو کرد احیا اموات خاک را

سبزه ها شد خضر و باران آب حیوان گشته است

غنچه مستور کز باد هوا آبستن است

از حیا در پرده زنگار پنهان گشته است

خنده شیرین گل تا دید باد کوهکن

بس که چون فرهاد در کوه و بیابان گشته است

شد بنفشه در لباس نیل تا نرگس نماند

رعد هم نالان و چشم ابر گریان گشته است

باز پیک عاشقان فرّاشی گل می کند

بلبل از سودای گل فریاد و غلغل می کند

بزم ازین پس چون نگارستان چین باید نهاد

سنبل و گل بر یسار و بر یمین باید نهاد

ور بهار جنّت فردوس داری آرزوی

رخ به بزم پادشاه ملک و دین باید نهاد

خسرو اعظم جمال الدّین که داغ حکم او

از تفاخر انس و جان را بر جبین باید نهاد

شیخ ابواسحق آن شاهی که روز بار او

آسمان را هفت جا سر بر زمین باید نهاد

گر سلیمان و سکندر با جهان آیند باز

هر دو را بر دست او تیغ و نگین باید نهاد

ای حضیض بارگاهت اوج گردون آمده

عشری از اقلیم جاهت ربع مسکون آمده

گر ز خاک پای تو گردی به گردون بر شود

دولتش سرسبز گردد دیده اش انور شود

کلک و رایت گر نپردازد با نظم جهان

فتنه ها بی خواب گردد آسمان بی خور شود

قرص خور بی سکه نام تو کی یابد عیار؟

تا نیابد کیمیا را مس چگونه زر شود؟

گر نسیم لطف تو بر کوه و صحرا بگذرد

خار و خارا در حضیض و تل و گل گوهر شود

ور سموم قهر تو روی آورد بر بحر و بر

از نهیبش آب و آتش باد و خاکستر شود

ز آستان حضرتت تا آسمان آگاه گشت

بنده این آستان شد خاک این درگاه گشت

باد عُنفت چشمه خور را مکدّر می کند

خاک پایت توتیا در چشم اختر می کند

ابر دست گوهرافشان تو در روز عطا

آستین آرزو پر درّ و گوهر می کند

قدّ تو بر هفت مسند چار بالش می زند

تیغ تو دارایی اندر هفت کشور می کند

شمع این نُه طارم فیروزه یعنی آفتاب

خانه عالم ز بهر تو منوّر می کند

آن سعادتها که مکتوب است بر پیشانیت

هر شبی تا روز سعد اکبر از بر می کند

تا شمار عنصر آب و آتش است و خاک و باد

دولتت چون آب و آتش باد و دشمن خاک و باد

بنده ای از بندگان حضرتت جمشید باد

ذرّه ای از آفتاب خاطرت خورشید باد

گاه رزم و بزم تو با دشمنان و دوستان

تیغ زن بهرام باد و چنگ زن ناهید باد

باد سبز و تازه و دایم نوبهار دولتت

تا وزد بر گل نسیم و تا جهد بر بید باد

چرخ و اختر را به اقبالت بسی امّیدهاست

هر که را جز بر تو امّید است ناامّید باد

جاودان بر مسند عزّ و سریر سلطنت

کامرانی کن که عزّ و دولتت جاوید باد

تا شمار عنصر آب و آتش است و خاک و باد

دولتت چون آب و آتش باد و دشمن خاک باد

 
sunny dark_mode