گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۰

 

چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترماز معانی در معانی تا روم من خوشترم
در معانی گم شدستم همچنین شیرینتر استسوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم
در معانی می گدازم تا شوم همرنگ اوزانک معنی همچو آب و من در او چون شکرم
دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویشمن از این معنی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳

 

آتش تر می‌دمد از طبع چون آب ترمدر معنی می‌چکد از لفظ معنی‌پرورم
بر سر هفتم طبق در من یزید هشت خلدبیش می‌ارزد دو عالم پر گهر یک گوهرم
دختران خاطرم بکرند چون مریم از آنکبکر می‌زایند از ایشان شعر همچون شکرم
چون برون آرم ز خاطر در معنی‌های بکراز درون طبع منکر ریب و شک بیرون برم
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۲ - در حماسه و نکوهش حسودان و سخنی در حکمت

 

هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می‌برمعالمی از عالم وحدت به کف می‌آورم
تخت و خاتم نی و کوس رب هب‌لی می‌زنمطور آتش نی و در اوج انا الله می‌پرم
هرچه نقش نفس می‌بینم به دریا می‌دهمهر چه نقد عقل می‌یابم در آتش می‌برم
گه به حد منزل از سدره سریری می‌کنمگه به قدر همت از شعری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۳ - مطلع دوم

 

من کیم باری که گوئی ز آفرینش برترمکافرم گر هست تاج آفرینش بر سرم
جسم بی‌اصلم طلسمم خوان نه حی ناطقماسم بی‌ذاتم ز بادم دان نه نقش آزرم
از صفت هم صفرم و هم منقلب هم آتشیگوئی اول برج گردونم نه مردم پیکرم
نحس اجرام و وبال چرخ و قلب عالممحشو ارکان و زوال دهر و دون کشورم
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۴۹ - در بیان هنرهای خود و جهل ابناء عصر

 

گرچه دربستم در مدح و غزل یکبارگیظن مبر کز نظم الفاظ و معانی قاصرم
بلکه در هر نوع کز اقران من داند کسیخواه جزوی گیر آن را خواه کلی قادرم
منطق و موسیقی و هیات بدانم اندکیراستی باید بگویم با نصیب وافرم
وز الهی آنچه تصدیقش کند عقل صریحگر تو تصدیقش کنی بر شرح و بسطش ماهرم
وز ریاضی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۰

 

باز بر لوح ضمیر از وصف روی دلبرم
نقش معنی می نگارد خاطر صورت گرم
ای بگرد کوی تو جان همچو حاجی در طواف
در پناه عشق تو دل همچو کعبه در حرم
گر ببالای تو ای عالی بتورایات حسن
یک علم باشد مرا عالم بگیرد لشکرم
ور چو عشاق تو کندر ره ز سر سازند پای
یک قدم باشد مرا از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

رهی معیری » غزلها - جلد سوم » ستاره بازیگر

 

تاگریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم

در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال

چون شفق خونابهٔ دل می‌چکد از ساغرم

خفته ام امشب ولی جای من دل سوخته

صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت

عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

شمع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۶

 

بسکه چون طاوو‌س‌، پیچیده‌ست مستی در سرم

جام‌ها در گردش آید گر به خود جنبد پرم

گرد بادم‌، مستی‌ام موقوف کوه و دشت نیست

هر کجا گردید سر در گردش آمد ساغرم

تازه است از من بهار سنبلستان خیال

جوهر آیینهٔ زانو بود موی سرم

موج بر هم خورده دارد عرض سامان حباب

می‌توان تعمیر دل‌ کرد از شکست پیکرم

وحشت آفاق در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۷

 

بس که در هجر تو فرسود از ضعیفی پیکرم

می‌توان از موی چینی سایه ‌کردن بر سرم

صد عدم از جلوه زار هستی آن سو می‌پرم

گر پری از شیشه بیرونست من بیرون‌ترم

مستی حیرت خروشم آنقدر بی پرده نیست

موج می دارد رگ خوابی به چشم ساغرم

جوهر آیینه در مژگان نگه می‌پرورد

حیرتی دارم‌ که توفان جنون را لنگرم

چون سپندم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۸

 

سرمه شد آخر به خواب بی‌خودیها پیکرم

سایهٔ دیوار مژگان که زدگل بر سرم

خواب نازی‌ کرد پیدا شعله از خاکسترم

بالش پرواز شد واماندگیهای پرم

رشتهٔ تسبیحم ازگمگشته‌های یادِ کیست

تاسری از خود برآرم صدگریبان می‌درم

مزد ایمایی‌که از من رنگ حرفی واکشد

معنی نشنیده‌ای افتاده درگوش کرم

الفت خویشم بیابان‌گردی واماندگی‌ست

هر دو عالم طی شود گامی ‌که از خود بگذرم

انفعال جرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۹

 

شعلهٔ بی‌طاقتی افسرده در خاکسترم

صد شرر پرواز دارد بالش خواب از سرم

سیرگلشن چیست تا درمان دل‌گیرد هوس

می‌کند یاد تو از گل صد چمن رنگین‌ترم

تازه است از من بهار سنبلستان خیال

جوهر آیینهٔ زانو بود موی سرم

موج بر هم خورده است آیینه پرداز حباب

می‌توان تعمیر دل‌کرد از شکست پیکرم

در غبار نیستی هم آتشم افسرده نیست

داغ چون اخگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳

 

همچو شمع از خویش برانداز وحشت برترم

بسکه دامن چیدم از خود زیر پا آمد سرم

ناامیدیهای مطلب پر نزاکت نشئه بود

از شکست آبرو لبریز دل شد ساغرم

هر بن موی مرا با آه حسرت چشمکی است

سرمه‌ها دارد ز دود خویش چشم مجمرم

در غبار نیستی هم آتشم افسرده نیست

داغ چون اخگر نمکسود است از خاکسترم

می‌گشایم سر به مُهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی