گنجور

 
قطران تبریزی
 

باد نوروزی زمین را جامه از دیبا کند

تارش از یاقوت سازد پودش از مینا کند

گلستان را چون یکی بیجاده گون پیدا کند

مرغ دستان سازد ابر شاخ گل شیدا کند

ابر آزادی ز دریا روی در صحرا کند

باد نیسانی ز صحرا روی در دریا کند

آن دهان لاله ها پر لؤلؤ لالا کند

وین کنار سبزه ها پر عنبر سارا کند

چون سحرگه بلبل اندر گلستان آوا کند

مردم نابوده عاشق عاشقی پیدا کند

بوستان پیروزه گون شد شاخ گل بیجاده رنگ

باده بر از گل شمیم و گل گرفت از باده رنگ

ابر زنگاری بهامون رنگ بردارد همی

باغ و بستان لعبتان خوش ببردارد همی

بر درختان صورت جوزا پدید آرد همی

هرکه بیند بوستان را چرخ پندارد همی

باد بر گل بار مشک تبتی آرد همی

کوه و صحرا را گوزن و رنگ بسپارد همی

قمری خوش بانگ بانگ از چرخ بگذارد همی

بانک او هرکس ببانک رود انگارد همی

عاشقان را دل بدست عشق بسپارد همی

تیر ناز از جوشن جان یار بگذارد همی

عشق مرد افزون شود چون بشنود نام بهار

نیست مردم هر که عاشق نیست هنگام بهار

خیل سرما رفت و خیل نوبهاران آمده است

قمری نالنده بر شاخ چناران آمده است

روزگار عاشقان و باده خواران آمده است

ابر نالان گشته همچون سوگواران آمده است

گوهر از دریا همه بر میوه داران آمده است

ابر بر صحرا و بستان ژاله باران آمده است

باد هر سوئی روان چون بی قراران آمده است

تا بنفشه زلف و لاله رخ نگاران آمده است

تا نهفته لاله گرد جویباران آمده است

گوئی از یاقوت گرد جوی باران آمده است

عاشقی کردن کنون و باده خوردن خوش بود

خاصه آن کس را که ساقی لعبت دلکش بود

خوش بود می خوردن اندر گلستان هنگام گل

تازه گردد جان من از باده و از نام گل

جام می پر کن که گیتی کرد پر می جام گل

داد می بستان به آغاز گل و انجام گل

نیکتر باشد کشیدن می بشادی نام گل

می نکو باشد بشادی نام گل هنگام گل

آورد باد سحر در بوستان پیغام گل

ابر آراید بمروارید جام اندام گل

ای خوش آنکس کو غنیمت بشمرد ایام گل

عندلیب آسا شود مست و خراب از جام گل

نرگس اکنون سوی گل پیغام نسرین آورد

دست نسرینش سوی گل جام زرین آورد

گلستان از لعبتان نغز چو خر خیر گشت

بوستان و گلستان چون بر بر و کشمیر گشت

لاله و گل باز برنا گشت و سبزه پیر گشت

سبزه را باران چنان چون کودکان را شیر گشت

شاخ و برگ بید چون پیروزه گون زنجیر گشت

غنچه ها بر شاخ چون پیکانها بر تیر گشت

گرچه گل را اندکی در آمدن تأخیر گشت

آمد و از وی گلستان غیرت خر خیر گشت

بوستان از بانک مرغان پر خروش زیر گشت

گلستان از زر و گوهر چون سریر میر گشت

قبله شدادیان پیرایه بهرامیان

آن بگردون بر رسانده پایه شدادیان

بوالحسن کاندر جهان کس نیست بی احسان او

مردی و رادیست سال و ماه رسم و سان او

چون بمیدان نیزه بردارند سالاران او

چون به ایوان باده بگسارند دلداران او

کافر از دوزخ نیارد یاد با میدان او

مؤمن از جنت نیارد یاد با ایوان او

اول محنت بود برگشتن از فرمان او

آخر نعمت بود بگسستن از پیمان او

باد جای جان بدخواهان سر پیکان او

باد مرجان هزاران کس فدای جان او

از نجوم اندر سعادت مشتری را یار نیست

وز ملوک اندر شجاعت لشگری را یار نیست

تا جهان باشد نباشد جز بکام لشگری

آسمان باید که باشد خاک گام لشگری

چون به بیند قیصر رومی حسام لشگری

تازید روزی نتابد سر ز کام لشگری

ور ز هیبت بشنود خاقان پیام لشگری

سکه و منبر بیاراید بنام لشگری

فیلسوفان عاجز آیند از کلام لشگری

صد سلامت باشد اندر یک سلام لشگری

قبله شاهان نباشد جز مقام لشگری

وای آنکو سر برون آرد ز دام لشگری

ای پناه مهتران ای پیشگاه خسروان

چون تو هرگز نیست دیده تاج و گاه خسروان

خسرو توران و سالار همه ایران توئی

خسرو برنا که دارد دانش پیران توئی

زینت شاهان توئی پیرایه میران توئی

فخر این دوران توئی تاریخ این میران توئی

گاه شمشیر اژدهائی پیر شمشیران توئی

گاه تدبیر آفتابی پیر تدبیران توئی

آنکه بستاند بمردی ملکت ایران توئی

وان کز او آباد گردد عالم ویران توئی

با تن پیلان توئی با زهره شیران توئی

از جهانداران سری شاه جهان گیران توئی

تا که بگرفتی جهانی را بیک پیکار تو

تا جهان باشد بگویند آنچه کردی کار تو

فاش گشت اندر جهان آن خسروانی سور تو

وان بسور اندر بخدمت صد هزاران حور تو

وان چراغ و نور شمع دیدگان دو پور تو

هر دو آن را نور داده طلعت پر نور تو

آن نکات اندر طراز لؤلؤ منثور تو

وان ببزم اندر نثار عنبر و کافور تو

وان صفت میران پناه مجلس معمور تو

وان فرستادن بر ایشان خلعت و منشور تو

کز بسی خلعت سپردن مانده شد گنجور تو

وز بسی منشور دادن مانده شد دستور تو

من دریغ چهره عالی همی خوردم ز دور

هر زمانی آفرین تو همی کردم ز دور

مهتر شاهان گیتی را همیشه کهترم

گر بخدمت نامدم معذور دارد مهترم

من بدیوان و سرای پادشاه دیگرم

گرچه نگذارد که یک روز از در او بگذرم

هر دو درگه را یکی بینم همی چون بنگرم

من چو ایدر باشم آنجا هم چو آنجا ایدرم

ور بدولت روزگار از چرخ بگذارد سرم

خادم این درگهم جاوید و خاک آن درم

من ز بهر نام تو مولای آل حیدرم

تا زیم روزی سر از مهر تو بیرون ناورم

روز بدخواه تو شب باد و شب تو روز باد

جاودانه روز تو با عید و با نوروز باد