گنجور

 
جهان ملک خاتون

چشم بینایی بده تا روی جانان بنگرم

پایمردی ده مرا تا راه عشقش بسپرم

من چو گشتم در جهان سرگشته اندر کوی تو

یک نظر در حال من کن آخر از روی کرم

ای صبا سوی من آور یک نسیم از کوی دوست

کز سر کویش نسیمی را به صد جان می خرم

دست گیرم زین غم و اندوه و تنهایی چو من

شب همه شب در غمت بر آستان باشد سرم

جان فدای خاک پایت می کنم از روی شوق

دولت وصلت اگر روزی درآید از درم

در بیابان امیدش روی دل دارم ولی

چون منی را از چه رو این راه باشد در حرم

گر نباشد در حرم بارم مرا باری مدام

بر در امیدواری همچو حلقه بر درم

چون مرا از دولت وصلت جدا دارد رقیب

لاجرم از هجر او صد جامه بر تن بر درم

در جهان حالی به ناکامی به مانند شتر

خار زجری می خورم تا بار شوقی می‌برم