گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۴

 

گر نه‌ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه سازگر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزنبازگرد ای مرغ گر چه خسته‌ای از چنگ باز
چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهرور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز
اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منستگر نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۵

 

سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نوازعشق دارد در تصور صورتی صورت گداز
خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدیاز در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز
ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توستهین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز
پیش روزن ذره‌ها بین خوش معلق می‌زنندهر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز
در سماع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹

 

ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده بازتا نگردی از هوای دل به راه دیده باز
زان که عاشق را نیاز آن گه شفیع آید به عشقکز سر بینش ز کل کون گردد بی‌نیاز
نیست حکم عقل جایز یک دم اندر راه عشقزان که بیرونست راه او ز فرمان و جواز
رنج عاشق باز کی گردد به دستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۴ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

عاشقا رو دیده از سنگ و دل از فولاد سازکز سوی دیگر برآمد عشقباز آن یار باز
عشق بازیدن، چنان شطرنج بازیدن بودعاشقی کردن نیاری دست سوی او میاز
دل به جای شاه باشد وین دگر اندامهاساخته چون لشکر شطرنج از شطرنج ساز
شاه دل گم گشت و چون شطرنج را شه گم شودکی تواند باختن شطرنج را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۵ - در مدح خواجه احمد عبدالصمد وزیر سلطان مسعود

 

آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فرازکامگارا! کار گیتی تازه از سر گیر باز
لالهٔ خودروی شد چون روی بترویان بدیعسنبل اندر پیش لاله چون سر زلف دراز
شاخ گل شطرنج سیمین و عقیقین گشته استوقت شبگیران به نطع سبزه بر شطرنج باز
گلبنان در بوستان چون خسروان آراستهمرغکان چون شاعران در پیش این یازان فراز
لالهٔ رازی شکفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶

 

بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایازکار دینداران نمازست و نماز ما نیاز
ایکه از بهر نمازت گوش جان بر قامتستقامتی را جوی کاید سرو پیشش در نماز
گر ز دست ساقی تحقیق جامی خورده‌ئیمی پرستی را حقیقت دان وهستی را مجاز
حاجیان چون روی در راه حجاز آورده‌اندمطرب عشاق گو بنواز راهی از حجاز
هر گروهی مذهبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

کبر با اهل محبت ناز با اهل نیاز
کار معشوقان بود گر عاشقی چندین مناز
عاشق از آلایش کونین باشد برحذر
حوری از آرایش مشاطه باشد بی نیاز
کار بهر دوست کن، برادوست باشد مزد تو
دشمن تست آنچه دارد مر ترا از دوست باز
نان برای او خوری با روزه همسنگی کند
خواب بهر او کنی کمتر نباشد از نماز
جان خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

 

خمر عشقت خوردم و کردم بمستی کشف راز
از شرابی اینچنین کردن حرامست احتراز
مرحبا مستان خمر عشق کز صدق قدم
ترک سر کردند و دست از دوست نگرفتند باز
چون چراغ مه بود از آسمان مشکات من
بر زمین گر همچو شمعم سر بیندازی بگاز
زآتش شوق تو ما را در دل این سوزش خوشست
چون نیاز از عاشق مهجور و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۷

 

ای ز تو هم خرقه هم سجاده تو بی نماز
در حقیقت بر من و تو اسم درویشی مجاز
در تجاوز از حدود حق و در ابطال آن
یافته شیخ تو از پیران نابالغ جواز
چون برنگی قانعی از فقر اهل الله را
بوی سیر آید مدام از دلق تو همچون پیاز
از حرام ار خاک باشد آستین پر می کنی
وز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹

 

ای که در گل زار حسنش میخرامی مست ناز

میفکن گاهی نگاهی جانب اهل نیاز

ای که سر تا بپا روئی چو خور بنمای رو

تا به بینم شاهد حق ز آینهٔ ارباب راز

روی دارم سوی آنکو روی دارد سوی او

روی او پیداست در روی اسیران نیاز

عیشها دارند ز الطاف نهانی مخلصان

قصه الطاف محمود است و اخلاص ایاز

آه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰

 

گوشهٔ چشمی بسوی دردمندان کن بناز

تا به بینی روی ناز خود بمرآت نیاز

آنکه از خود رفت از دیدار تو بازار رخت

باز می‌آید بخود چشمی کند گر باز باز

ناز کن هرچند بتوانی که عاشق میکشد

عاشقان را مغتنم باشند ز اهل ناز ناز

چون بخاطر بگذرانی اینکه راهی سر دهی

در زمان آن ناز را‌ آیند جان‌ها بیشواز

مست بیرون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

با رخ زرد آمدم سوی درت، ای سروناز
یعنی آوردم بخاک درگهت روی نیاز
دولت حسن و جوانی یک دو روزی بیش نیست
در نیاز ما نگر، چندین بحسن خود مناز
عمر بگذشت و شب تاریک هجر آخر نشد
یا شبم کوتاه می بایست، یا عمرم دراز
تاب بیماری ندارم بیش ازینها، ای فلک
یا نسیم روح پرور، یا سموم جان گداز
مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی