گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴

 

مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و دادخاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختیزانک از شاگرد آید شیوه‌های اوستاد
مطربا رو بر عدم زن زانک هستی ره‌زنستزانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد
می‌زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتستکاندر این هستی نیامد وز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۵

 

دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یادپرده شب می‌درید او از جنون تا بامداد
دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بودای که تا روز قیامت عمر ما چون دوش باد
باده‌ها در جوش از او و عقل‌ها بی‌هوش از اوجزو و کل و خار و گل از روی خوبش باد شاد
بانگ نوشانوش مستان تا فلک بررفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۹

 

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامدادای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می‌جهید و هر دو چشمم می‌پریدگفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهانعشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۹

 

طارت الکتب الکرام من کرام یا عبادایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
جاء نا میزاننا کی نختبر اوزانناربنا اصلح شأننا اوجد به عفو یا جواد
اضحکوا بعد البکاء نعم هذا المشتکیقد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد
پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤادماه تو تابنده باد و دولت پاینده باد
هر ملولی که تو را دید و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۰

 

من رای درا تلالا نوره وسط الفؤادبیننا و بینه قبل التجلی الف واد
جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفاتایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد
طارت الکتب الکرام من کرام کاتبینایقظوا من غفله ثم انشروا للاجهتاد
جاء نا میزاننا کی تختبر اوزانناربنا اصلح شأننا اوجد به عفو یا جواد
اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکاقد خرجتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷

 

یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد بادکی رود از یادم آنکش من نمی‌آیم بیاد
آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکردداد از آن بیدادگر کز سرکشی دادم نداد
از حیای چشمهٔ نوشش شد آب خضرآببا نسیم خاک کویش هست باد صبح باد
نیکبخت آنکو ز شادی و نشاط آزاد شدزانکه تا من هستم از شادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۶۳ - مجسمهٔ فردوسی

 

مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد
وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد
گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن
پیشهٔ ایران چنین بود از زمان پیشداد
در چنین روز گرامی هدیه‌ای آمد ز هند
هدیه‌ای عالی ز سوی پارسی‌زادان راد
طرفه تندیسی فرستادند از هندوستان
زان حکیم پاک‌اصل و شاعر دهقان‌نژاد
نصب گشت اینجا به‌امر خسرو ایران‌زمین
روز عید مهرگان‌، جشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۸۶

 

ای که بر کندی دل از پیمان یاران قدیمگاه‌گاهت یاد باید کرد از عهد و داد
محنت هجران ورنج راه و تشویق سفراین‌همه گویی نصیب جان مهجورم فتاد


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۶

 

در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد
محنت هجران و رنج راه و تشویش سفر
این همه گویی نصیب جان مهجورم فتاد
سیل خون دل که از اینگونه آید سوی چشم
دم به دم بر آب خواهد رفت مردم زین سواد
تا ز خط جام می فهم معانی کرده ام
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۵

 

آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد
خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد
زلف تو سرمایه عمر دراز است، ای پسر
زانکه از سودای زلفت می رود عمرم به باد
از شب غم بر سر من صبح پیری می دمد
حبذا عهد جوانی، گوییا آن بود باد
زین صفت کز آتش دل دود بر سر می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۷

 

غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد
گفته بودم عمرهای اعتمادم با تو بود
این زمان دانستم، ای جان، نیست بر عمر اعتماد
حرف میم آمد دهانت، هست الف انگشت تو
جز تو کس بر ما چرا انگشت نتواند نهاد؟
با نسیم صبح دادم دل که بر در پیش او
داد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۱

 

ترک سرمستم دگر باره کلاه کج نهاد
ملک دل بگرفت و خان و مان همه بر باد داد
پیش سلطان داد بتوان خواستن از دیگران
چون که زو بیداد باشد از که خواهم خواست داد
عقل سرگردان ز پا افتاد و عشقش در ربود
همچو مخموری به دست ترک سرمستی فتاد
در چمن سرو سهی تا دید آن بالای او
سر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۹۱

 

در معزالدین ملکشاه آفتاب دین و داد
روز عید روزه‌داران فرخ و فرخنده باد
خسرو پیروزبخت و داور یزدان‌پرست
شاه خاقان گوهر و سلطان سلجوقی نژاد
کاست از عالم ستم تا لاجرم شاهی فزود
بست در شاهی کمر تا لاجرم عالم گشاد
شهریارا نَحس کیوان از جهان برداشتی
زانکه بخت تو قدم بر تارک کیوان نهاد
نام نیک و پادشاهی و بزرگی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۹۲

 

خلعت سلطان عالم آفتاب دین و داد
بر بهاء دین یزدان فرخ و فرخنده باد
نجم دولت، میر نواب عجم، عثمان‌که هست
سروری نیکوسرشت و مهتری فرخ نژاد
آن ‌که چون او نامداری هرگز از ایران نخاست
وان ‌که چون او رادمردی هرگز از مادر نزاد
همت او بر هنرمندان ره محنت ببست
دولت او بر خردمندان در نعمت‌ گشاد
خصلت او در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۹۵

 

ای صلاح ملک و دین در عالم‌ کون و فساد
دین یزدان را پناه و ملک سلطان را عماد
در جلالت نیست پیش بخت توکوه بلند
در سخاوت نیست دریا پیش جود تو جواد
از معالی هست کردارت همیشه منتخب
وز معانی هست گفتارت همیشه مستفاد
ایزد دارنده را و گنبد گردنده را
هستی از تقدیر و از تاثیر مقصود و مراد
اختیارت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶ - آه از آن ساعت

 

یا رب آن ساعت که خلق از ما نیارد هیچ یاد
رحمت خود کن قرین ما الی یوم التّناد
نامه نیکان شده برطاعت آیا چون کنم
نامه های ما بدان چیزی ندارد جزسواد
اینچنین کالای پرعیبی که گردد روز ماست
گرنبودش روز بازارش بنامت جز کساد
عید شد عیدی به رحمت ده خداوندا به ما
ورتو ندهی ازکه جویند بندگان نامراد
ردمکن یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی