گنجور

اشعار مشابه

 

رهی معیری » غزلها - جلد اول » خندهٔ مستانه

 

با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام

در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام

از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار

در سرای اهل ماتم خندهٔ مستانه‌ام

نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹

 

اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانه‌ام

سوختن خرمن کنید از حاصل پروانه‌ام

تیره‌بختی فرش من آشفتگی اسباب من

حلقهٔ زلف سیاه کیست یارب خانه‌ام

خرمن بیحاصلان را برق حاصل می‌شود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۰

 

برگ خودداری مجویید از دل دیوانه‌ام

ربشه‌ها دارد چو اشک از بیقراری دانه‌ام

قامت خم‌گشته بیش از حلقهٔ زنجیر نیست

غیر جنبش ناله نتوان یافتن در خانه‌ام

خاک دامنگیر دارد سرزمین بیخودی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۱

 

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام

شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانه‌ام

نشئهٔ از خود ربای محرم وبیگانه‌ام

گردش رنگم‌، به دست بیخودی پیمانه‌ام

حیرتی دارم ز اسباب جهان در کار و بس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۲

 

شور آفاق است جوشی از دل دیوانه‌ام

چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانه‌ام

تا نگه بر خویش جنبد رنگ ‌گردانده‌ست حسن

نیست بیرون وحشت شمع از پر پروانه‌ام

شوخی نظمم صلای الفت آفاق داشت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵

 

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام

آب در آیینه دارد سیل در ویرانه‌ام

از گداز رنگ طاقت برنمی‌آیم چو شمع

گردش چشم ‌که در خون می‌زند پیمانه‌ام

اینقدرها بیخود جام نگاه کیستم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱۴

 

بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانه ام

جلوه مهتاب سیلاب است درویرانه ام

صبر من از خارخار شوق پا بر جا نماند

ریشه از دندان موران داشت دایم دانه ام

آن سیه روزم خود که در ایام عمر خود ندید

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱۵

 

از سواد شهر وحشت می کند دیوانه ام

می کشد از لفظ دامن معنی بیگانه ام

داغ دارد پاکی دامان من فانوس را

شمع را دست حمایت می شود پروانه ام

دل به درد آید ز عاجزنالی من سنگ را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱۶

 

مومنی را می کند آزاد از قید فرنگ

هرکه می سازد درین محفل ز خود بیگانه ام

تا به کی در خوردن دل روزگارم بگذرد

چند چون پرگار باشد مرکز خود دانه ام

از کتان صد پیرهن بنیاد من نازکترست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱۷

 

نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام

دربهاران از زمین سر بر نیارد دانه ام

بس که شد از گرد کلفت دلگران غمخانه ام

آیه رحمت شمارد سیل را ویرانه ام

می گشایم با تهیدستی گره از کار خلق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۴۸۷

 

می تراود وحشت از بوم و بر کاشانه ام

دارد از چشم غزالان حلقه در خانه ام

دام زیر خاک سازد سیل بی زنهار را

بس که باشد گرد کلفت فرش در کاشانه ام


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۰

 

بر نیامد یک نوای غم‌فزا از خانه‌ام

دوش خالی بود جای جغد در ویرانه‌ام

گو مکش دست نوازش بر سر من آسمان

من که یک مویم چه آرایش فزاید شانه‌ام

گر نمی‌بارد ز گردون تیره‌بختی بر سرم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی