مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانهام
کز نگاه آشنایش از خرد بیگانهام
من شرارم دوری آتش نمیسازد مرا
تا ز آتش دور گشتم با فنا همخانهام
بینصیبم از شراب وصل گویی چون حباب
سرنگون ایجاد شد روز ازل پیمانهام
هر نفس با مرگ امیدی به سر میآورم
نگذرد یک دم که شیون نیست در ویرانهام
آن ز هر شمعی در آتش این ز هر گل در خروش
ننگ عشاقند دائم بلبل و پروانهام



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و دلبستگی به محبوب سخن میگوید و حال دل خود را بیان میکند. او به شمعی که نماد محبوب است، اشاره میکند و خود را به پروانهای شبیه میسازد که در جستجوی نور آن است. از دوری محبوب رنج میبرد و حسرت وصال را در دل دارد؛ طوری که زندگیاش بدون این وصال، همچون حبابی ناپایدار به نظر میرسد. او در این حال و هوا به مرگ اشاره میکند و میگوید هر نفس با امید به وصال، به زندگی ادامه میدهد. در نهایت، شاعر خود را در کنار بلبل و پروانه میبیند که اسیر عشق و عاشقیاند.
هوش مصنوعی: خوشحال باش ای دل، زیرا دوباره به آن شمعی که پروانهاش هستم، نزدیک شدهام. به طوری که از نگاه آشنای او احساس ناآشنایی و بیگانگی میکنم.
هوش مصنوعی: من مانند یک شعله هستم که از آتش دور شدهام و این دوری باعث نمیشود که آتش مجدداً به وجود بیاید. به همین خاطر، وقتی از آتش دور شدم، اکنون با نابودی و فنا همنشین شدهام.
هوش مصنوعی: من از نعمت وصال و عشق بیبهرهام، مانند حبابی که در اثر سقوط از بین میرود. در روز آغاز، پیمانهام به همین صورت شکل گرفت.
هوش مصنوعی: هر لحظه از زندگیام را با امید به مرگ سپری میکنم و هیچ لحظهای از آرامش نیست که در دل این ویرانی فریاد و نالهای وجود نداشته باشد.
هوش مصنوعی: من همیشه در حال عشق و شور و شوق هستم، همانطور که بلبل در آواز خواندن و پروانه در پرواز است. عشق مانند شمعی است که در آتش میسوزد و وجود من را پر از هیجان و هیاهو میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن پری دور از من و من در غمش دیوانهام
آشنای اویم و از خویشتن بیگانهام
چون سگ دیوانه بر در ماندهام حیران و زار
نیستم قابل از آن، ره نیست در کاشانهام
داد جام بادهام دل گشت فانی زین طرب
[...]
نوخطان را دوست میدارد دل دیوانهام
من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانهام
خضر میگویند بر سرچشمهای برده ست راه
قطره ای گویا چکیده جایی از پیمانهام
عقل را هر لحظه تکلیفیست بر من در جهان
[...]
جوش ذوقم خوشنشین کشور میخانهام
موج فیضم خانهزاد ساغر و پیمانهام
میزنم لاف شکیبایی و از طوفان اشک
موجهء گرداب را مانَد ، مصیبت خانهام
باز در دارالشفای تب گدایی میکنم
[...]
نه سزاوار حرم نه لایق بتخانهام
در خرابآباد دنیا جغد بیویرانهام
فرقم از سرکوب محنت یک نفس خالی نبود
گر ز کار افتاد دستم ریخت بر سر خانهام
بس که هرگز پر ندیدم جام عیش خویش را
[...]
بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانهام
جلوه مهتاب سیلاب است در ویرانهام
صبر من از خارخار شوق پا بر جا نماند
ریشه از دندان موران داشت دایم دانهام
آن سیهروزم ، که در ایّامِ عمرِ خود ندید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.