گر شود صبح رخش، مجلس فروز خانه ام
شمع را خواهند بردن مرده از کاشانه ام
روزگارم خنده رو آمد ببالین هر صباح
شام بیرون رفت چون دود سیاه از خانه ام
بسکه از بند حصار شهر وحشت میکند
میرمد از حلقه زنجیر خود دیوانه ام
از مکافات ستم روشندلان ایمن نیند
شمع لرزد بر خود، از بیتابی پروانه ام
خانه خواه هر بلا واعظ منم در شهر عشق
منزلی سیلاب را نبود بجز ویرانه ام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی احساسات شاعر درباره زندگی و عشق میپردازد. شاعر از نور صبح و امید در دل خویش سخن میگوید و تمایل دارد که روزها شاداب و پرانرژی باشند. اما در عین حال، او با اندوهی عمیق و ترس از ظلم و ستم زندگی روزمره مواجه است و از شرایط سخت و بیرحمانهای که احساس میکند، رنج میبرد. او خود را مانند شمعی میبیند که در برابر مشکلات بیثبات و آسیبپذیر است. در نهایت، شاعر به ویرانی و بیپناهی خود در زندگی عاشقانهاش اشاره میکند، گویی هیچ سازگاری با درد و بلای عشق ندارد.
هوش مصنوعی: اگر صبح چهره زیبای تو (#رخش) نمایان شود، نورانی بودن خانهام باعث میشود که شمعها را بردارند و مرده را از خانهام خارج کنند.
هوش مصنوعی: زندگی به من خوشی و شادی هدیه داده است، اما هر روز صبح که بیدار میشوم و هر شب که به خواب میروم، احساس میکنم همه چیز مثل دود سیاه از خانهام دور میشود و میرود.
هوش مصنوعی: به خاطر ترسی که از محدودیتهای شهر دارم، مثل دیوانهها از زنجیر خود فرار میکنم.
هوش مصنوعی: کسانی که به دیگران ظلم میکنند، همچنان باید از عواقب کارهایشان بترسند و آرامش نداشته باشند. حتی اگر شمعی در خطر باشد و بلرزد، پروانهای که عاشق آن است، در درون خود دچار بیتابی و بیقراری است.
هوش مصنوعی: در شهر عشق، هر سختی و مشکلی که پیش بیاید، من همانند یک واعظ هستم که در خانهای که جز ویرانهای ندارد، مینشینم. این خانه جایگاهی برای سیلابها نیست و تنها ویرانی مرا در بر گرفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن پری دور از من و من در غمش دیوانهام
آشنای اویم و از خویشتن بیگانهام
چون سگ دیوانه بر در ماندهام حیران و زار
نیستم قابل از آن، ره نیست در کاشانهام
داد جام بادهام دل گشت فانی زین طرب
[...]
نوخطان را دوست میدارد دل دیوانهام
من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانهام
خضر میگویند بر سرچشمهای برده ست راه
قطره ای گویا چکیده جایی از پیمانهام
عقل را هر لحظه تکلیفیست بر من در جهان
[...]
جوش ذوقم خوشنشین کشور میخانهام
موج فیضم خانهزاد ساغر و پیمانهام
میزنم لاف شکیبایی و از طوفان اشک
موجهء گرداب را مانَد ، مصیبت خانهام
باز در دارالشفای تب گدایی میکنم
[...]
نه سزاوار حرم نه لایق بتخانهام
در خرابآباد دنیا جغد بیویرانهام
فرقم از سرکوب محنت یک نفس خالی نبود
گر ز کار افتاد دستم ریخت بر سر خانهام
بس که هرگز پر ندیدم جام عیش خویش را
[...]
بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانهام
جلوه مهتاب سیلاب است در ویرانهام
صبر من از خارخار شوق پا بر جا نماند
ریشه از دندان موران داشت دایم دانهام
آن سیهروزم ، که در ایّامِ عمرِ خود ندید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.