گنجور

قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۷ - در مدح امیر ابونصر مملان

 

صبر من کوتاه گشت از عشق آنزلف دراز

کو گهی با گل بسیر است و گهی با مل براز

تا ندیدم زلف او کژدم ندیدم گل سپر

تا ندیدم چشم او نرکس ندیدم مهره باز

آن همی آزار دم دل کش خریدارم بجان

[...]

قطران تبریزی
 

قطران تبریزی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۴ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفر

 

تا شمر شد از صبا پرچین چو پر باز باز

باغ بفروشد همی چون لعبت طناز ناز

قطران تبریزی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۴ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

عاشقا رو دیده از سنگ و دل از فولاد ساز

کز سوی دیگر برآمد عشقباز آن یار باز

عشق بازیدن، چنان شطرنج بازیدن بود

عاشقی کردن نیاری دست سوی او میاز

دل به جای شاه باشد وین دگر اندام‌ها

[...]

منوچهری دامغانی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۵ - در مدح خواجه احمد عبدالصمد وزیر سلطان مسعود

 

آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز

کامگارا! کار گیتی تازه از سر گیر باز

لالهٔ خودروی شد چون روی بترویان بدیع

سنبل اندر پیش لاله چون سر زلف دراز

شاخ گل شطرنج سیمین و عقیقین گشته است

[...]

منوچهری دامغانی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹

 

ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده باز

تا نگردی از هوای دل به راه دیده باز

زان که عاشق را نیاز آن گه شفیع آید به عشق

کز سر بینش ز کل کون گردد بی‌نیاز

نیست حکم عقل جایز یک دم اندر راه عشق

[...]

سنایی غزنوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۴

 

گر نه‌ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز

گر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز

گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن

بازگرد ای مرغ گر چه خسته‌ای از چنگ باز

چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر

[...]

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۵

 

سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز

عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز

خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی

از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز

ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توست

[...]

جلال الدین محمد مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶

 

بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز

کار دینداران نمازست و نماز ما نیاز

ایکه از بهر نمازت گوش جان بر قامتست

قامتی را جوی کاید سرو پیشش در نماز

گر ز دست ساقی تحقیق جامی خورده‌ئی

[...]

خواجوی کرمانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

کبر با اهل محبت ناز با اهل نیاز

کار معشوقان بود گر عاشقی چندین مناز

عاشق از آلایش کونین باشد برحذر

حوری از آرایش مشاطه باشد بی نیاز

کار بهر دوست کن، برادوست باشد مزد تو

[...]

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

 

خمر عشقت خوردم و کردم بمستی کشف راز

از شرابی اینچنین کردن حرامست احتراز

مرحبا مستان خمر عشق کز صدق قدم

ترک سر کردند و دست از دوست نگرفتند باز

چون چراغ مه بود از آسمان مشکات من

[...]

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۷

 

ای ز تو هم خرقه هم سجاده تو بی نماز

در حقیقت بر من و تو اسم درویشی مجاز

در تجاوز از حدود حق و در ابطال آن

یافته شیخ تو از پیران نابالغ جواز

چون برنگی قانعی از فقر اهل الله را

[...]

سیف فرغانی
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۵

 

ای تو چون محمود و من در بندگی همچون ایاز

بی نیاز از خلق و خلقی را به دیدارت نیاز

ای صبا با زلف یارم چند بازی کز حسد

سوختم بازی رها کن بیش ازین با او مباز

هر که را افتاد بر محراب ابروی تو چشم

[...]

جهان ملک خاتون
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » قصاید » شمارهٔ ۱۲

 

کی بر این عشرت سرا خاطر نهد ارباب راز

زانکه از رنگ بقا خالیست این نقش مجاز

جامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

با رخ زرد آمدم سوی درت، ای سروناز

یعنی آوردم بخاک درگهت روی نیاز

دولت حسن و جوانی یک دو روزی بیش نیست

در نیاز ما نگر، چندین بحسن خود مناز

عمر بگذشت و شب تاریک هجر آخر نشد

[...]

هلالی جغتایی
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸

 

چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیاز

هیچ کوتاهی ندارد عمر مژگانش دراز

رشته جان و رگ دل در خم مژگان اوست

هیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز

هرکسی سازی به ذوق خویشتن سر می‌کند

[...]

کلیم
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹

 

ای که در گل زار حسنش میخرامی مست ناز

میفکن گاهی نگاهی جانب اهل نیاز

ای که سر تا بپا روئی چو خور بنمای رو

تا به بینم شاهد حق ز آینهٔ ارباب راز

روی دارم سوی آنکو روی دارد سوی او

[...]

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰

 

گوشهٔ چشمی بسوی دردمندان کن بناز

تا به بینی روی ناز خود بمرآت نیاز

آنکه از خود رفت از دیدار تو بازار رخت

باز می‌آید بخود چشمی کند گر باز باز

ناز کن هرچند بتوانی که عاشق میکشد

[...]

فیض کاشانی
 

قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱

 

با دل غم‌دیده‌ای صیدافکن عاشق‌نواز

می‌کند بسیار خوبی عمر مژگانت دراز

نی ز ما دور است جانبازی نه از تو سرکشی

می‌برازد هر دو بر ما از تو ناز از ما نیاز

خط چو سر برزد ز کید چشم او غافل مباش

[...]

قصاب کاشانی
 

صامت بروجردی » مختصری از اشعار افصح الشعراء (میرزا حاجب بروجردی) » شمارهٔ ۸ - در شکایت زمانه و استغاثه به امام عصر(عج)

 

تا نگردی واله و حیران به صحرای مجاز

از حقیقت کی دری بر روی تو سازند باز

از تب حرمان بسوز و با غم هجران بساز

عاقبت یابی شفا از این بلای جانگداز

صامت بروجردی
 
 
۱
۲