عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۷۵
ز طفلی آنچه به من یاد داد استادم
به غیر عشق برفت آنچه بود از یادم
بکند سیل غم عشق بیخ و بنیانم
به باد رفت ز بیداد هجر بنیادم
برای پیروی از دل ملامتم نکنید
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۷۶ - باز یاد از کلنل محمد تقی خان
برای اینکه مگر از تو دل نشان گیرد
ز هر کنار گریبان این و آن گیرد
اگرچه راه به سوی تو کاروان را نیست
دل از هوس چو جرس راه کاروان گیرد
کجاست چون تو کز اشراف شهر تا برسد
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۷۷ - غزل جمهوری: غزل اول ماهور
به مردم این همه بیداد شد ز مرکز داد
زدیم تیشه بر این ریشه هرچه بادا باد
ازین اساس غلط این بنای پایه بر آب
نتیجه نیست به تعمیر این خرابآباد
همیشه مالکِ این مُلک ملّت است که داد
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۷۸ - غزل جمهوری: غزل دوم بیات ترک
سوی بلبل دَمِ گل بادِ صبا خواهد برد
خبرِ مَقدَمِ گل تا همهجا خواهد برد
مژده ده مژدهٔ جمهوریِ ما تا همهجای
هاتِفِ غیب به تأییدِ خدا خواهد برد
سرِ بازارِ جنون عشقِ شَهِ ایران را
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۷۹ - دوخا محمد و عارف
ابرویش تا رقمِ قتلِ من امضا میکرد
مژه این حکم برون نامده اجرا میکرد
به چه حالی که دلِ سنگ به حالم میسوخت
چشمِ خونریز وی این حال تماشا میکرد
قدش از هر قدمی فتنه به پا میانگیخت
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۰ - نمونهای از غزلیات عارف شادروان
زان سبو دوش که در میکده ساقی بر دوش
داشت جامی زدم، امشب خوشم از نشئهٔ دوش
از بناگوش تو با برگ گلم حرفی رفت
که خود آن حرف به گوش تو رسد گوش به گوش
میگذارم قدم ناز تو را بر سر و چشم
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۱
ز عشق آتشِ پرویز آنچنان تیز است
که یک شَرارهٔ سوزان سوارِ شَبدیز است
سوارِ باد چو آتش شود کجا محتاج
دگر به نیشِ رکاب است و نوکِ مهمیز است
ز عشقِ آذرآبادگانم آن آتش
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۲
با من این روحِ سبکسیر گرانجانی کرد
تنم از پای درآورد و رجزخوانی کرد
همچو سهراب مرا رستم غم کشت و سپس
چاک زد سینه و اظهار پشیمانی کرد
غم به ویرانهٔ دل کرد همان کار کهاش
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۳
داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی را
زیبِ اندام تو کرد این همه زیبایی را
قدرتِ عشق تو بگرفت به سرپنجهٔ حُسن
طرفة العین ز من قوهٔ بینایی را
هم مگر فتنهٔ چشم تو بخواباند باز
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۴
دل اگر جا به سرِ طُرّهٔ جانان گیرد
به پریشان وطنی سازد و سامان گیرد
دل شود رام در آن زلف دل آرام اگر
گوی آرام ز کجتابیِ چوگان گیرد
برقآسا روی و سینهخروشان چون رعد
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۵ - به آن که گشته نهان در جوال نتوان گفت
به یار شرح دل پرملال نتوان گفت
نگفته بهتر، امر محال نتوان گفت
خیال یکشبهٔ هجر تا به دامن حشر:
اگر شود همهروزه وصال نتوان گفت
به سان نقش خیال از تصورات خیال
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۶
مدام یک نفسم سینه بیخروش نبود
اگر پیام سروشم به گوش هوش نبود
زبان نبود گر آزاد بهر آزادی
به شهر هستی محتاج سر به گوش نبود
من آنچه دیدم غیر از وطنفروش کسی
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۷ - در موقع توقیف روزنامه ناهید که به جای آن ستاره صبح منتشر شده است
تو ای ستارهٔ صبح وصال و روز امید
طلوع کن که چو شب تیرهبخت شد ناهید
بکش به رشتهٔ تحریر نظم و نثر سخن
ز بحر فکر گهرخیز همچو مروارید
چو آبگینهٔ اسکندری و جام جمی
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۸ - دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتاب
دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتاب
شُستم ز سیلِ اشک من از دیده نقشِ خواب
تا صبحدم که جیب افق چاک زد شفق
صد رنگ ریخت دل به خیال رُخَت بر آب
بنشستهام میانهٔ سیلابِ خون که گر
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزلها » شمارهٔ ۸۹
آتش الهی آنکه بیفتد میان دل
نابود همچو دود شود دودمان دل
مانند خاندان گل از صرصر خزان
هستی به باد داده شود خانمان دل
احوال دل مپرس که خون ریزد از قلم
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » دردریات (مطایبهها) » شمارهٔ ۳ - یک غزل ناتمام عارف
جان از غم دوست رستنی نیست
زین دام هلاک جستنی نیست
آن فتنه که خاستی و برخاست
تا ننشینی نشستنی نیست
بگسست علاقهای کهاش من
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » نامه ها و اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱ - جواب عارف به دوستش آقای م. ر. هزار
بهتر ز کوی یار، دل اندر نظر نداشت
یا چون منِ فلکزده جای دگر نداشت
چندین هزار یار گرفتم یک از هزار
همچون «هزار» از دل زارم خبر نداشت
گفتم من آنچه راست، به گوشی اثر نکرد
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » نامه ها و اشعار متفرقه » شمارهٔ ۴ - رونوشت از خط زیبای عارف
ز ری سوی همدان رخت بست و بار گشاد
یگانه راد تقیزادهٔ بزرگنهاد
زبان شدم ز زبان تمام تا گویم
به پیشگاه تو پیغام جمع تا افراد
خوش آمدی ز خوش آمد گذشته همه کس
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » نامه ها و اشعار متفرقه » شمارهٔ ۵ - عارف و کلنل نصرالله خان
به عهد چشم تو یک دل امیدوار نشد
برو که عهد تو برگردد اینکه کار نشد
به روزگار تو یک روز خوش به کس نگذشت
خوشت مباد که این روز روزگار نشد
نریخت باده به دور تو در گلوی کسی
[...]
عارف قزوینی » دیوان اشعار » نامه ها و اشعار متفرقه » شمارهٔ ۸ - در آسمان به هدف تیر یک دعا نرسد
شهید عشق تو کارش به دست و پا نرسد
به داد آنکه تو راندی ز خود خدا نرسد
رسید عمر به پایان گذشت جان ز لبم
رسید بر لب جانان ولی به جا نرسد
هوای سایهٔ بالای آن کسم به سر است
[...]
