گنجور

 
سعدی

تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند

و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند

و گر به خشم برانی، طریق رفتن نیست

کجا روند که یار از تو خوب‌تر گیرند؟

به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردی

چو روی باز کنی، دوستی ز سر گیرند

هلاک نفس به نزدیک طالبان مراد

اگر چه کارِ بزرگست، مختصر گیرند

روا بود همه خوبان آفرینش را

که پیش صاحبِ ما، دست بر کمر گیرند

قمر مقابله با روی او نیارد کرد

و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند

به چند سال نشاید گرفت مُلکی را

که خسروانِ ملاحت، به یک نظر گیرند

خدنگ غمزهٔ خوبان خطا نمی‌افتد

اگر چه طایفه‌ای زهد را سپر گیرند

کم از مطالعه‌ای بوستان سلطان را

چو باغبان نگذارد کز او ثمر گیرند

وصال کعبه میسر نمی‌شود سعدی

مگر که راه بیابان پرخطر گیرند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غزل ۲۳۱ به خوانش حمیدرضا محمدی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
همهٔ خوانش‌هاautorenew
غزل شمارهٔ ۲۳۱ به خوانش فاطمه زندی
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
کمال خجندی

به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند

چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند

چو در محاوره آنی به منطق شیرین

لب و دهان تو صد نکته بر شکر گیرند

ز خاک راه تو گو روی ما غبار بگیر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال خجندی
سحاب اصفهانی

ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرند

به روی پرده نکویان پرده در گیرند

چنانم از ستمت کز پی تسلی خویش

بلا کشان تو از حال من خبر گیرند

به آب عفو بشو جرم عالمی ورنه

[...]

صغیر اصفهانی

ز جان خویش اگر عاشقان نظر گیرند

گمان مکن نظر از روی یار برگیرند

مرا بکشت غم یار لیک از آن شادم

که کشتگان غمش زندگی ز سر گیرند

مرا ز حالت مجنون خبر دهند دو دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه