گنجور

 
صغیر اصفهانی

ز جان خویش اگر عاشقان نظر گیرند

گمان مکن نظر از روی یار برگیرند

مرا بکشت غم یار لیک از آن شادم

که کشتگان غمش زندگی ز سر گیرند

مرا ز حالت مجنون خبر دهند دو دوست

روا بود که ز احوال هم خبر گیرند

غلام همت آن رهروان چالاکم

که از دو کون ره عالم دگر گیرند

ز سنگ حادثه بشکسته بال مرغانند

که همچو بیضه فلک را بزیر پر گیرند

غزال طعمهٔ شیر است لیک ز آهوی چشم

بگاه صید یتان ره بشیر نر گیرند

صغیر طول‌ امل کن رها که هشیاران

مراین دو روزهٔ ایام مختصر گیرند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند

و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند

و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست

کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند

به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردی

[...]

کمال خجندی

به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند

چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند

چو در محاوره آنی به منطق شیرین

لب و دهان تو صد نکته بر شکر گیرند

ز خاک راه تو گو روی ما غبار بگیر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال خجندی
سحاب اصفهانی

ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرند

به روی پرده نکویان پرده در گیرند

چنانم از ستمت کز پی تسلی خویش

بلا کشان تو از حال من خبر گیرند

به آب عفو بشو جرم عالمی ورنه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه