گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۹ - حکایت مأمون با کنیزک:

نصیحت داروی تلخ است و باید

که با جُلّاب در حلقت چکانند

چنین سَقمونیای شکرآلود

ز داروخانهٔ سعدی ستانند

سعدی جان

چه خوش گفت یک روز دارو فروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی ستان تلخ داروی پند

سعدی جان

چه خوش گفت آن مرد داروفروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

قائم مقام فراهانی

از این پیش گفتند ارباب هوش

شفا بایدت ، داروی تلخ نوش

امثال و حکم دهخدا

نصیحت که خالی بود از غرض

چو داروی تلخ است ، دفع مرض

سعدی جان

که را سرکه دارو بود بر جگر

شود ز انگبین درد او بیشتر

فردوسی

مگو شهد شیرین شکر فایق است

کسی را که سقمونیا لایق است

سعدی جان 

سرشت‌ ست باری شفا در عسل

نه چندان که زور آورد با اجل

عسل خوش کند زندگان را مزاج

ولی درد مردان ندارد علاج

رمق مانده‌ ای را که جان از بدن

برآمد ، چه سود انگبین در دهن ؟

سعدی جان

سعدیا داروی تلخ از دست دوست

به که شیرینی ز دست دیگری

سعدی جان 

نصیحت که خالی بود از غرض

چو داروی تلخ است ، دفع مرض

سعدی جان

همیرضا در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶:

در شرح صوتی استاد ضیا به موارد به کارگیری اصطلاحات خوشنویسی در این شعر اشاره شده. ضمناً به بخشی از سخنرانی خود ایشان در شبهای بخارا برگزار شده در تبریز (یادنامهٔ استاد منوچهر مرتضوی) و منتشر شده در شمارهٔ ۱۳۳ مجلهٔ بخارا اشاره می‌کنند که در آن این غزل را از حیث پیوستگی و اهمیت ترتیب ابیات در شعر حافظ بررسی کرده‌اند. این قسمت از این سخنرانی آنطور که در مجلهٔ بخارا انعکاس یافته به این شرح است:

می‌خواهم در ادامه با توجه به همین نکات ریز یکی از غزل‌های خواجه را بخوانم (مطابق چاپ قزوینی) و نشان بدهم که توجه و بی‌توجهی به این جزئیات چقدر در بالا و پایین کردن عیار شعر سرنوشت‌ساز است.

کسی که حسنِ خطِ دوست در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد

چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد

در سایر تصحیح‌های معتبر «حسن خط» آمده. این ابیات با اشاراتی به اصطلاحات خوشنویسی سروده شده و «حسن خط» ربط محکم‌تری با این مضمون دارد. چون «حسن و خط» دو چیز است، ولی «حسن خط» یک نکته. طبعاً «خط» ایهام دارد به خط رخسار و خوشنویسی. «محقق» هم یکی از اقلام خط است که در همین فضاست.

بیت دوم در سایر تصحیح‌ها «بر خط فرمان» است که قطعاً به ضبط موجود برتری دارد. به‌خصوص که مصراع چهارم، اشاره‌ای پنهان دارد به قط زدن قلم (خامه). همین اشاره است که باعث وحدت موضوع در بیت بعد شده:

کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه
که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

بیت بعد در تصحیح‌های معتبر پنج‌گانه چنین است:

به پای‌بوس تو دست کسی رسید که او
چو آستانه بدین در همیشه سر دارد

در مصراع دوم تفاوتی ریز در بعضی نسخ به چشم می‌خورد و «برین در» (با پشتوانه هفده نسخه قرن نهمی) جایگزین صورت موجود است. شاید تفاوت چندانی در این دو به چشم نیاید، ولی حافظ کسی نیست که موسیقی «بر / در / سر» را نبیند و لذا باید این ضبط را (که در متن سودی نیز بوده) به جای صورت فعلی برگزید.

بیت بعد هم با تغییری کوچک، موسیقی غنی‌تری می‌یابد:

ز زهر خشک ملولم کجاست باده ناب
که بوی باده مدامم دماغ‌تر دارد

اینجا هم همه تصحیح‌های مذکور (به جز قزوینی) «بیار باده ناب» دارند، آورده‌اند تا با تکرار پنج‌باره «ب» واج‌آرایی بیت را تکمیل کنند.

آخرین تغییر سرنوشت‌ساز در این بیت رخ داده:

کسی که از ره تقوای قدم برون ننهاد
به عزم ره اکنون ره سفر دارد

نیازی به تذکر ندارد که سایر مصححان که «از در تقوی / تقوا» و «سر سفر» را برگزیده‌اند، کار درستی کرده‌اند. چه، برتری «قدم از در بیرون گذاشتن» و عدم تکرار «ره» و موسیقی «سر سفر» نیازی به توضیح ندارد.

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی:

عشق از اول چرا خونی بود؟

تا گریزد آنک بیرونی بود

#مولانا

با دو عالم عشق را بیگانگیست

اندرو هفتادو دو دیوانگیست

#مولانا

عقل تا تدبیر و اندیشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

#مولانا

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

#مولانا

عقل از سودای او کور است و کر

نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر

#مولانا

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست

هرچه گفت وگوی خلق آن ره،ره عشاق نیست

شاخ عشق اندر ازل دان، بیخ عشق اندر ابد 

این شجر را تکیه برعرش و ثری وساق نیست

مولانا

عقل ، بند ِ رهروان و عاشقان است ای پسر 

بند بشکن ، ره عیان اندر عیانست ای پسر

مولانا

هر که را نبض عشق می‌ نجهد

گر فلاطون بود ، تواش خر گیر

هر سری کو ز عشق پر نبود

آن سرش را زدم مؤخر گیر

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی:

عشق از اول چرا خونی بود؟

تا گریزد آنک بیرونی بود

مولانا

با دو عالم عشق را بیگانگیست

اندرو هفتادو دو دیوانگیست

مولانا

عقل تا تدبیر و اندیشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

مولانا

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

مولانا

عقل از سودای او کور است و کر

نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی:

هر که اول‌ بین بود اعمی بود

هر که آخربین چه با معنی بود

مولانا

آخر هر گریه آخِر خنده‌ ایست

مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ ایست

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند:

هر که اول‌ بین بود اعمی بود

هر که آخربین چه با معنی بود

مولانا

آخر هر گریه آخِر خنده‌ ایست

مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ ایست

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند:

هر که اول‌ بین بود اعمی بود

هر که آخربین چه با معنی بود

مولانا

آخر هر گریه آخِر خنده‌ ایست

مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ ایست

مولانا

جباری در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانه‌های ضحاک:

کردهای کرمانشاه و لک‌ها نیز "خا" را جای تخم مرغ به کار می برند. 

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۲ دربارهٔ قائم مقام فراهانی » منشآت » نامه‌های فارسی » شمارهٔ ۱۷ - این مکتوب را معلوم نیست که قائم مقام به کی نوشته است:

چه خوش گفت یک روز دارو فروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی ستان تلخ داروی پند

سعدی جان

چه خوش گفت آن مرد داروفروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

قائم مقام فراهانی

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ قائم مقام فراهانی » منشآت » نامه‌های فارسی » شمارهٔ ۱۵ - مخاطب نامة معلوم نیست:

سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهان

در، بدریا می‌فرستی زر بمعدن می‌بری

قائم مقام فراهانی

ثوابت باشد این دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

قائم مقام فراهانی

قاطر مهدی روان است ای خدا

پشت سمنان دامغان است ای خدا

قائم مقام فراهانی

به پشت کوه جهرم سابوناته

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی:

گفتم که: الف،گفت: دگر ؟ گفتم: هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

شیخ بهایی 

از این به نصیحت نگوید کست

اگر عاقلی، یک اشارت بست

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ شیخ بهایی » کشکول » دفتر چهارم - قسمت دوم » بخش دوم - قسمت دوم:

گفتم که: الف،گفت: دگر ؟ گفتم: هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

شیخ بهایی 

از این به نصیحت نگوید کست

اگر عاقلی، یک اشارت بست

سعدی جان 

امیرحسین نظری در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

" من خود به جشم خویشتن دیدم که جانم می رود "

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...:(

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴:

بد شد آخر چو اصل او بد بود

تخم بد در زمین نیک چه سود

مکتبی شیرازی

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

عاقبت گرگ‌ زاده گرگ شود

گر چه با آدمی بزرگ شود

زمینِ شوره سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

سعدی جان

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره‌ زار خار

بیهوده این سخن ز حکیمان نکته‌ سنج

ضرب‌المثل نبوده در الواح روزگار

از بیضۀ پیاز نیاید شمیم سیب

از شاخۀ خلاف نروید گل انار

نیر تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ نیر تبریزی » سایر اشعار » شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ ساقی نامه:

بد شد آخر چو اصل او بد بود

تخم بد در زمین نیک چه سود

مکتبی شیرازی

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

عاقبت گرگ‌ زاده گرگ شود

گر چه با آدمی بزرگ شود

زمینِ شوره سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

سعدی جان

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره‌ زار خار

بیهوده این سخن ز حکیمان نکته‌ سنج

ضرب‌المثل نبوده در الواح روزگار

از بیضۀ پیاز نیاید شمیم سیب

از شاخۀ خلاف نروید گل انار

نیر تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴:

بد شد آخر چو اصل او بد بود

تخم بد در زمین نیک چه سود

مکتبی شیرازی

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

عاقبت گرگ‌ زاده گرگ شود

گر چه با آدمی بزرگ شود

زمینِ شوره سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

سعدی جان

سام در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

برخیز  بخیلا  نه  در خانه    بخیلانه غلط است

سام در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

برخیز بَخیلا    نه   دَرِ خانه فروبند   کانجا که تویی خانه شود گُلشن و صحرا

مریم کبیری۲۲ در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۲ در پاسخ به محمد علی کبیری دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات:

ای  بی تو حرام زندگانی 

خودْ بی تو کدام زندگانی؟

بی روی خوش تو زنده بودن

مرگ است به نام زندگانی😭😭

عبدالرضا رزاقی در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰:

اگر منظور حافظ از می در این غزل می انگوری‌باشد تقریباً همه‌ی ابیات واضح‌اند غیر از بیت:
روز در کسب هنر کوش که می‌ خوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام* اندازد
که بحث‌انگیز است و همه را به اشتباه انداخته‌است زیرا شاعر نمی‌گوید چرا می‌خوردن در روز آینه‌ی دل را در زنگ ظلام می‌اندازد.  

☆ ولی:
۱_ از زندگی‌نامه‌ی حافظ چندان اطلاعی در دست نیست تا در باره‌ی میگسار بودن یا نبودن او حکم قطعی دهیم. اما از آنجا که او حافظ قرآن بود و خود می‌گوید هر چه دارد همه از دولت قرآن‌دارد و قرآن شرب خمر را حرام کرده‌است و در بیشتر غزل‌های حافظ می در معنای دیگری به کار رفته‌است، بعیداست مصرف کننده‌ی خمریات باشد.
۲_ شناختن و توصیف یک چیز، بیان‌کردن رنگ و بو و مزه آن، شمردن کاربرد و اثرات آن، تعیین مقدار و زمان مصرف آن و... لزوما نشان دهنده‌ی استفاده کردن توصیف‌کننده از آن پدیده نیست. همان طور که یک پزشک در باره‌ی انواع دارو انجام می‌دهد ولی قطعا همه‌ی آنها را مصرف نکرده‌است.
نظامی گنجوی اعجوبه‌ی بی‌همتا:
...بیاساقی از خمِّ دهقان پیر
به‌من ده یکی ساغر دستگیر
ازان می‌که او داروی هوش‌باد
مرا شربت و شاه را نوش‌باد
تو پنداری ای خضر فرخنده‌پی
که از می‌ مرا‌هست مقصود می؟
ازان می همه بی‌خودی خواستم
وزان بی‌خودی‌مجلس آراستم
مرا ساقی از وعده‌ی ایزدیست
صبوح از خرابی، می از بی‌خودیست
وگرنه به ایزد که تا بوده‌ام
به می دامن لب نیالوده‌ام
گر از می‌ شدم هرگز آلوده‌کام
حلال خدا باد بر من حرام
۳_ با این نگرش و با توجه به بیت ماقبل آخر می‌توان گفت این غزل یک واکنش سیاسی یا اجتماعی‌است در مقابل حکومتی که شراب‌خواری را ممنوع می‌کند در حالی‌که از کنار مفسده‌های دیگر به آسانی می‌گذرد.
دل خیام هم پر از درد است که می‌گوید:
چون می‌نخوری طعنه مزن مستان را
بنیادمکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می‌نخوری
صد لقمه‌خوری که می غلام‌است آن‌ را

☆ اما کلید گشودن رمز دیگر این غزل، بیت:
 روز در کسب هنرکوش که می‌خوردن روز
  دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد، می‌باشد که با توجه به قرینه‌های، 
به شرب مدام انداختن عارفان به وسیله‌ی ساقی و سر ودستار نشناختن مست در مقابل حریف و به سخره‌گرفتن زاهد خام، احتمال می‌دهم مقصود حافظ از می، می معرفت‌است، بیتِ روز در کسب هنر... یعنی زمانی که روز است و همه چیز واضح‌است و حقیقت آشکار است‌ درفکر معیشت سالم دنیایی(هنر) باش و به مستی وسکر  مجازی قدرت و ثروت و صوفی‌گری و زهدخشک و غره‌ شدن به‌اندک علم و عقل وعبادت و شهوات دیگر، خود را گرفتارنکن چرا که گم‌کردن راه است در روشنایی، تجاهل و فرار کردن است از مسئولیت اجتماعی و ماندن در جهل و ظلمت خود ساخته و خود خواسته و دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد.
وقتی شبِ جهل وظلم فراگیر شده و آرام آرام گرد خرگاه نیمه‌روشن افق پرده‌ی شام اندازد، برای نوشیدن می معرفت وآگاهی آماده‌شو. (بزن تا روشن بشی ومحیط را ودیگران را روشن‌کنی).
☆ شاید مفاهیم این غزل هم یکی از کرامات حافظ باشد. 

پی‌نوشت:

* زنگ ظلام؛ اکسید سیاه، زنگ تارکننده، در گذشته آینه را با صیقل دادن فولاد یا آهن می‌ساختند که با گذشت زمان زنگ می‌زد، اکسیده و تارمی‌شد و نیاز به صیقل مجدد داشت. اکسید فولاد سیاه‌است. به همین خاطر در ادبیات فارسی خصوصا شعر از زنگ وزنگار آینه فراوان سخن‌ گفته‌می‌شود و مقصود‌ از آینه دل‌است.

مولوی می‌گوید:

آینه‌ات دانی چرا غماز نیست
چون‌که زنگار از رخش ممتاز نیست
رو تو زنگار از رخ او پاک‌کن
بعد از آن آن نور را ادراک‌کن.

۱
۶۰
۶۱
۶۲
۶۳
۶۴
۵۸۲۰