گنجور

حاشیه‌ها

mazdack در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳:

خیام متفکری واقع گرا و ضّد اسلام و افکار متافیزیکی است!او فرهنگ اصیل ایران را که سرشار از عشق،محبت،واقع گرایی، و انسان محوریست درک کرده و از فرهنگ ارتجاعی و واپسگرأی که این دنیا را به بهانه بهشت جهنم کرده متنفر است!این در اشعار اغلب شعرا و نویسندگان اخه ایرانی‌ هویداست.مسلما اسلامیانی که خود را مجاز به هر تجاوزی به حقوق دیگران میدانند سعی‌ در تفسیر اشعار خیام و سایر شعرای ایرانی‌ بنفع خود دارند.

Sawed در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه:

شهریارا تو حافظ زمانه ای مارا ببخش که به طور در خور و شایسته نمی توانیم ستایشت کنیم

طالب زاده در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

منظور ازشب قدر همان شب قدر تک به تک تمام انسانهاست که میتوانند شب قدر داشته باشند ومیتوانند لحظه های زندگیشان رااز دست ندهند وبا روی دادهای زندگی بدون واکنش برخورد کنند

حیاتی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

قصد اهانت به مترجم این اشاهکار عظیم را ندارم ولی معتقدم کسی که به این کار بزرگ دست می زند اصولا باید اشنایی مختصری هم که شده با فرهنگ وادب اذربایجان وهمچنین روستاهای این منطقه داشته باشد این ترجمه بسیار ابتدایی است و واقا در شان اثری به این زیبایی وپر محتوایی نیست .مترجم محترم باید خودشان در خواست حذف این ترجمه را از این صفحه بنمایند.

سعیدی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲ - احسان بی ثمر:

خیلی با احساس بود

ارجمندی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » شب‌زنده‌دار:

مصرع دوم بیت سوم درستش این است
برنخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است

ارجمندی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » وفای شمع:

در مصرع اول بیت آخر احتمالا دوست پندارد درست است، نه دوست پندارم

ارجمندی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۳۷ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » خاک شیراز:

همچو شمع و سحر آمیخته با یکدگر است

ارجمندی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » از خود رمیده:

مصرع اول بیت پنجم ، وزن شعر اشتباه است. فکر کنم به جای است باید نوشته شود: باشد

موسی فخرابادی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:

غلط املایی:روز شدست اشتباها روز شدشت نوشته شده

محمدعسگری در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۰۴:۰۵ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب التصوّف » بخش ۱ - باب التصوّف:

سلام لطفاجاافتادگی عبارت"وَ إِذا" راکه نقص عبارتی آیه شریفه است ،رفع فرمایید:وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً
الفرقان : 63 و بندگان مؤمن الرّحمن کسانی هستند که بدون تکبّر و خودنمایی در زمین راه می‏روند و در برخورد با جاهلان به گفتن سلام و خداحافظی قناعت می‏کنند.

علی در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۲۳:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

بیت دوم (مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را) فکر میکنم به جای {مر} از {هر} باید استفاده شود

بایا در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:

بیت دوم: ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن*
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

لی لا در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۶:

سپاس فراوان از جواب کامل و جامع شما
نمیدونین چه کمک بزرگی به من کردید
یه دنیا ممنون

اولاد در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » رباعیات » رباعی شماره ۳۳:

دی یار نبود

اولاد در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » رباعیات » رباعی شماره ۳۱:

ناصح چکنی زبانم از پند مبند

رادین در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:

سویدا تصغیر سوداء که مؤنث اسود است، می باشد و به معنی نقطه سیاه است.
حافظ در این بیت به شباهت دل خود با لاله اشاره دارد و می گویید داغ هجران یار موجب شده است که مانند لاله که در داخلش نقطه ای سیاه رنگ دارد، بر دل من نیز نقطه سیاهی ایجاد گردد و در واقع حافظ می گوید که سر و راز این نقطه سیاه بر دل من، دوری و داغ هجران یار است.

عباس در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۸:

باسلام
به نظر می رسد در مصرع اول بیت دوم ، صحیح باشد نه وسوسه یعنی مصرع به این شکل است:
ایزد ما زمزمه عاشقی ....
با تشکر

عابد در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

خود خیام می گوید: وقت سحر است خیز ای طرفه پسر/پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر
کاین یکدم عاریت در این کنج فنا/بسیار بجویی و نیابی دیگر*******
در خواب بدم مرا خردمندی گفت/کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟/می خور که به زیر خاک می‌باید خفت********
بر شاخ امید اگر بری یافتمی/هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود/ای کاش سوی عدم دری یافتمی******
دریاب که از روح جدا خواهی رفت/در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای/خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت******
یک قطره آب بود با دریا شد/یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست/آمد مگسی پدید و ناپیدا شد***********
پس خیام خودش اهل شب زنده داری و اهل دل و ذکر بوده، سر رشته وجود هستیش را می دانست ، می دانست انسان از جسم و روح است و پس از مرگ روح باقی می‌ماند و همچون قطره جدا شده از دریا، به خدا می پیوندیم.پس او می خواهد خوابیده ها را بیدار کند و تلنگری به مادیگران و ماتریالیستها بزند تا بیشتر فکر و اندیشه کنند ولی جوری بیان می کند که خواننده به راحتی مطلب را نگیرد بلکه باید همه شعر هایش را بخواند و بسیار تفکر نماید، همانطوری که خودش گفت:
هر راز که اندر دل دانا باشد/باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در/آن قطره که راز دل دریا باشد
اعتقاد به معاد و جاودانگی به انسان آرامش می بخشد، از فشارهائی که در طریق انجام مسئولیت ها بر او وارد می شود نه تنها رنج نمی برد که از آن استقبال می کند، همچون کوه در برابر حوادث می ایستد، در برابر بی عدالتی ها تسلیم نمی شود، و مطمئن است کوچک ترین عمل نیک و بد، پاداش و کیفر دارد، بعد از مرگ به جهانی وسیع تر که خالی از هر گونه ظلم و ستم است انتقال می یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مند می شود.
ناراحتی از مرگ یکی از علل پیدایش بدبینی فلسفی است . فلاسفه بدبین ، حیات و هستی را بی هدف و بیهوده و عاری از هر گونه حکمت تصور می‏کنند . این تصور ، آنان را دچار سرگشتگی و حیرت ساخته و احیانا فکر خودکشی را به آنها القاء کرده و می‏کند ، با خود می‏اندیشند اگر بنابر رفتن و مردن‏ است، نمی‏بایست می‏آمدیم ، حالا که بدون اختیار آمده‏ایم این اندازه لااقل از ما ساخته هست که نگذاریم این بیهودگی ادامه یابد ، پایان دادن به‏ بیهودگی خود عملی خردمندانه است (خودکشی)
نگرانی از مرگ زاییده میل به خلود و جاودانگی است ، و از آنجا که در نظامات طبیعت هیچ میلی گزاف و بیهوده نیست ، می‏توان این میل را دلیلی‏ بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . این که ما از فکر نیست شدن رنج می‏بریم‏ خود دلیل است بر اینکه ما نیست نمی‏شویم . اگر ما مانند گلها و گیاهان ، زندگی موقت و محدود می‏داشتیم ، آرزوی خلود به صورت یک میل اصیل در ما بوجود نمی‏آمد . وجود عطش دلیل وجود آب است . وجود هر میل و استعداد اصیل دیگر هم دلیل وجود کمالی است که استعداد و میل به سوی آن متوجه‏ است .
مولوی: پیل باید تا چو خسبد اوستان /خواب بیند خطه هندوستان
خر نبیند هیچ هندستان به خواب /خر زهندستان نکرده است اغتراب
ذکر هندستان کند پیل از طلب /پس مصور گردد آن ذکرش به شب
مرگ ، نسبی است
اشکال مرگ از اینجا پیدا شده که آن را نیستی پنداشته‏اند و حال آنکه‏ مرگ برای انسان نیستی نیست ، تحول و تطور است ، غروب از یک نشئه و طلوع در نشئه دیگر است ، به تعبیر دیگر ، مرگ نیستی است ولی نه نیستی‏ مطلق بلکه نیستی نسبی ، یعنی نیستی در یک نشئه و هستی در نشئه دیگر .
دنیا ، رحم جان
طفل در رحم مادر به وسیله جفت‏ و از راه ناف ، تغذیه می‏کند ، ولی وقتی پا به این جهان گذاشت ، آن راه‏ مسدود می‏گردد و از طریق دهان و لوله هاضمه ، تغذیه می‏کند . در رحم ، ششها ساخته می‏شود اما بکار نمی‏افتد و زمانی که طفل به خارج رحم منتقل شود ، ششها مورد استفاده او قرار می‏گیرد.
شگفت آور است که جنین تا در رحم است کوچک ترین استفاده‏ای از مجرای‏ تنفس و ریه‏ها نمی‏کند ، و اگر فرضا در آن وقت این دستگاه لحظه‏ای بکار افتد ، منجر به مرگ او می‏گردد ،
استعدادهای روانی انسان ، بساطت و تجرد ، تقسیم ناپذیری و ثبات نسبی من انسان ، آرزوهای بی پایان ، اندیشه‏های وسیع و نامتناهی او ، همه ، ساز و برگهایی است که متناسب با یک زندگی وسیع تر و طویل و عریض تر و بلکه جاودانی و ابدی است . آنچه انسان را غریب و نامتجانس با این جهان فانی و خاکی می‏کند همین هاست . آنچه سبب شده که انسان در این جهان حالت نِیی داشته باشد که او را از نیستان بریده‏اند ، از نفیرش مرد و زن بنالند و همواره جویای سینه‏ای شرحه شرحه‏ از فراق باشد تا شرح درد اشتیاق را بازگو نماید همین است . آنچه سبب شده انسان خود را بلند نظر پادشاه سدره نشین بداند و جهان را نسبت به خود کنج محنت آباد بخواند و یا خود را طایر گلشن قدس و جهان را دامگه حادثه ببیند همین است.
دنیا ، مدرسه انسان
دنیا برای بشر نسبت به آخرت مرحله تهیه و تکمیل و آمادگی است . دنیا نسبت به آخرت نظیر دوره مدرسه و دانشگاه است برای یک جوان ، دنیا حقیقتا مدرسه و دار التربیه است.
یعنی دنیا که تلفیق و ترکیبی از موت و حیات است آزمایشگاه نیکوکاری بشر است.باید توجه داشت که «آزمایش» خدا برای نمایان ساختن استعدادها و قابلیّتها است. نمایان ساختن یک استعداد همان رشد دادن و تکامل دادن آن است. این آزمایش برای پرده برداشتن از رازهای موجود نیست، بلکه برای فعلیّت دادن به استعدادهای نهفته چون راز است. در اینجا پرده برداشتن، به ایجاد کردن است. آزمایش الهی، صفات انسانی را از نهانگاه قوّه و استعداد به صفحه فعلیّت و کمال بیرون می‌آورد. آزمایش خدا تعیین وزن نیست، افزایش دادن وزن است.
اینکه برخی از افراد بشر حیات و زندگی را لغو می‌پندارند بدین جهت است که آرزوی جاوید ماندن دارند و این آرزو را غیر قابل تحقق می‌پندارند. اگر آرزو و میل به جاوید ماندن نبود، حیات و زندگی را لغو و بیهوده نمی‌دانستند
انسان غیر مؤمن به حیات ابدی‏ میان ساختمان وجود خود از یک طرف و اندیشه و آرزوی خود از طرف دیگر ناهماهنگی می‏بیند ، با زبان سر می‏گوید : پایان هستی نیستی است و همه‏ راهها به فنا منتهی می‏شود پس حیات و زندگی لغو و بیهوده است ولی با زبان استعدادها که رساتر و جامع تر است می‏گوید : نیستی در کار نیست‏ ، راهی بی پایان در پیش است ، اگر زندگی من محدود بود با استعداد جاودان ماندن و آرزوی جاودان ماندن آفریده نمی‏شدم .

عابد در ‫۱۳ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۰:۰۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴:

خود خیام می‌گوید: بر شاخ امید اگر بری یافتمی/هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود/ای کاش سوی عدم دری یافتمی******
دریاب که از روح جدا خواهی رفت/در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای/خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت******
عطار: در عشق فنا و محو و مستی/سرمایهٔ عمر جاودان است
در عشق چو یار بی نشان شو/کان یار لطیف بی‌نشان است
این اعتقاد به معاد و جاودانگی به انسان آرامش می بخشد، از فشارهائی که در طریق انجام مسئولیت ها بر او وارد می شود نه تنها رنج نمی برد که از آن استقبال می کند، همچون کوه در برابر حوادث می ایستد، در برابر بی عدالتی ها تسلیم نمی شود، و مطمئن است کوچک ترین عمل نیک و بد، پاداش و کیفر دارد، بعد از مرگ به جهانی وسیع تر که خالی از هر گونه ظلم و ستم است انتقال می یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مند می شود.
ناراحتی از مرگ یکی از علل پیدایش بدبینی فلسفی است . فلاسفه بدبین ، حیات و هستی را بی هدف و بیهوده و عاری از هر گونه حکمت تصور می‏کنند . این تصور ، آنان را دچار سرگشتگی و حیرت ساخته و احیانا فکر خودکشی را به آنها القاء کرده و می‏کند ، با خود می‏اندیشند اگر بنابر رفتن و مردن‏ است، نمی‏بایست می‏آمدیم ، حالا که بدون اختیار آمده‏ایم این اندازه لااقل از ما ساخته هست که نگذاریم این بیهودگی ادامه یابد ، پایان دادن به‏ بیهودگی خود عملی خردمندانه است (خودکشی)
نگرانی از مرگ زاییده میل به خلود و جاودانگی است ، و از آنجا که در نظامات طبیعت هیچ میلی گزاف و بیهوده نیست ، می‏توان این میل را دلیلی‏ بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . این که ما از فکر نیست شدن رنج می‏بریم‏ خود دلیل است بر اینکه ما نیست نمی‏شویم . اگر ما مانند گلها و گیاهان ، زندگی موقت و محدود می‏داشتیم ، آرزوی خلود به صورت یک میل اصیل در ما بوجود نمی‏آمد . وجود عطش دلیل وجود آب است . وجود هر میل و استعداد اصیل دیگر هم دلیل وجود کمالی است که استعداد و میل به سوی آن متوجه‏ است .
مولوی: پیل باید تا چو خسبد اوستان /خواب بیند خطه هندوستان
خر نبیند هیچ هندستان به خواب /خر زهندستان نکرده است اغتراب
ذکر هندستان کند پیل از طلب /پس مصور گردد آن ذکرش به شب
مرگ ، نسبی است
اشکال مرگ از اینجا پیدا شده که آن را نیستی پنداشته‏اند و حال آنکه‏ مرگ برای انسان نیستی نیست ، تحول و تطور است ، غروب از یک نشئه و طلوع در نشئه دیگر است ، به تعبیر دیگر ، مرگ نیستی است ولی نه نیستی‏ مطلق بلکه نیستی نسبی ، یعنی نیستی در یک نشئه و هستی در نشئه دیگر .
دنیا ، رحم جان
طفل در رحم مادر به وسیله جفت‏ و از راه ناف ، تغذیه می‏کند ، ولی وقتی پا به این جهان گذاشت ، آن راه‏ مسدود می‏گردد و از طریق دهان و لوله هاضمه ، تغذیه می‏کند . در رحم ، ششها ساخته می‏شود اما بکار نمی‏افتد و زمانی که طفل به خارج رحم منتقل شود ، ششها مورد استفاده او قرار می‏گیرد.
شگفت آور است که جنین تا در رحم است کوچک ترین استفاده‏ای از مجرای‏ تنفس و ریه‏ها نمی‏کند ، و اگر فرضا در آن وقت این دستگاه لحظه‏ای بکار افتد ، منجر به مرگ او می‏گردد ،
استعدادهای روانی انسان ، بساطت و تجرد ، تقسیم ناپذیری و ثبات نسبی من انسان ، آرزوهای بی پایان ، اندیشه‏های وسیع و نامتناهی او ، همه ، ساز و برگهایی است که متناسب با یک زندگی وسیع تر و طویل و عریض تر و بلکه جاودانی و ابدی است . آنچه انسان را غریب و نامتجانس با این جهان فانی و خاکی می‏کند همین هاست . آنچه سبب شده که انسان در این جهان حالت نِیی داشته باشد که او را از نیستان بریده‏اند ، از نفیرش مرد و زن بنالند و همواره جویای سینه‏ای شرحه شرحه‏ از فراق باشد تا شرح درد اشتیاق را بازگو نماید همین است . آنچه سبب شده انسان خود را بلند نظر پادشاه سدره نشین بداند و جهان را نسبت به خود کنج محنت آباد بخواند و یا خود را طایر گلشن قدس و جهان را دامگه حادثه ببیند همین است.
دنیا ، مدرسه انسان
دنیا برای بشر نسبت به آخرت مرحله تهیه و تکمیل و آمادگی است . دنیا نسبت به آخرت نظیر دوره مدرسه و دانشگاه است برای یک جوان ، دنیا حقیقتا مدرسه و دار التربیه است.
یعنی دنیا که تلفیق و ترکیبی از موت و حیات است آزمایشگاه نیکوکاری بشر است.باید توجه داشت که «آزمایش» خدا برای نمایان ساختن استعدادها و قابلیّتها است. نمایان ساختن یک استعداد همان رشد دادن و تکامل دادن آن است. این آزمایش برای پرده برداشتن از رازهای موجود نیست، بلکه برای فعلیّت دادن به استعدادهای نهفته چون راز است. در اینجا پرده برداشتن، به ایجاد کردن است. آزمایش الهی، صفات انسانی را از نهانگاه قوّه و استعداد به صفحه فعلیّت و کمال بیرون می‌آورد. آزمایش خدا تعیین وزن نیست، افزایش دادن وزن است.
اینکه برخی از افراد بشر حیات و زندگی را لغو می‌پندارند بدین جهت است که آرزوی جاوید ماندن دارند و این آرزو را غیر قابل تحقق می‌پندارند. اگر آرزو و میل به جاوید ماندن نبود، حیات و زندگی را لغو و بیهوده نمی‌دانستند
انسان غیر مؤمن به حیات ابدی‏ میان ساختمان وجود خود از یک طرف و اندیشه و آرزوی خود از طرف دیگر ناهماهنگی می‏بیند ، با زبان سر می‏گوید : پایان هستی نیستی است و همه‏ راهها به فنا منتهی می‏شود پس حیات و زندگی لغو و بیهوده است ولی با زبان استعدادها که رساتر و جامع تر است می‏گوید : نیستی در کار نیست‏ ، راهی بی پایان در پیش است ، اگر زندگی من محدود بود با استعداد جاودان ماندن و آرزوی جاودان ماندن آفریده نمی‏شدم .
پس خیام در این شعر می‌خواهد به ماتریالیستها، تلنگری بزند و به فکر فرو رند و بیشتر بیاندیشند

۱
۵۳۶۸
۵۳۶۹
۵۳۷۰
۵۳۷۱
۵۳۷۲
۵۷۳۰