گنجور

حاشیه‌ها

پویا در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱ - یاد شهیار:

سلام با مهدی جان اگر استاد این شعر را در 12 سالگی گفته پس چرا لقبش رو اینجا به کار برده

اکبر در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

با سلام
وخسته نباشید به همه فعالان عرصه فرهنگ
بخصوص اقای شمس حق
از راهمایی شما ممنونم در ضمن یکی دیگه از دوستان غزل
بلبلی برگ گلی خوش رنگ درمنقار داشت رو هم
به نوعی مرتبط با واقعه عاشورا میدونست

حسن زرهی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۵۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱ - سر آغاز:

به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من
کمتر شاعری را در زبان فارسی می توان یافت، که به اندازه ی سعدی از او شعر زبانزد مردم باشد، همین بیتی که در پیشانی نوشته است را مردم زبانزد(ضرب المثل ) کرده اند و در گفت و گوهااستفاده می کنند، دامنه ی مصراع ها و بیت های سعدی که از بخت بلند استفاده ی همه گانی و مردمی برخوردار شده دراز است، این امتیاز "مردم محبوبی" در غزلیات عاشقانه ی سعدی دامنه ی درازتری دارد. در حکایت نخست باب دوم من به این بیت ها که زبانزد شده اند برخوردم، در سعدی شاعر مردمی بودن یکی از چند امتیاز ویژه ی اوست، در این باره بیشتر حرف خواهم زد.
خواهی که نباشی پراکنده دل
پراکندگان را ز خاطر مهل
به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من
مکن، بر کف دست نه هرچه هست
که فردا به دندان بری پشت دست
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
اگر هوشمندی به معنی گرای
که معنی بماند ز صورت بجای
که را دانش وجود و تقوی نبود
به صورت درش هیچ معنی نبود
کسی خسبد آسوده در زیر گل
که خسبند از او مردم آسوده دل
غم خویش در زندگی خور که خویش
به مرده نپردازد از حرص خویش
زر و نعمت اکنون بده کان تست
که بعد از تو بیرون ز فرمان تست
خواهی که باشی پراگنده دل
پراکندگان را ز خاطر مهل
پریشان کن امروز گنجینه چست
که فردا کلیدش نه در دست تست
تو با خود ببر توشه خویشتن
که شفقت نیاید ز فرزند و زن
کسی گوی دولت ز دنیا برد
که با خود نصیبی به عقبی برد
به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من
مکن، بر کف دست نه هرچه هست
که فردا به دندان بری پشت دست
به پوشیدن ستر درویش کوش
که ستر خدایت بود پرده پوش
مگردان غریب از درت بی نصیب
مبادا که گردی به درها غریب
بزرگی رساند به محتاج خیر
که ترسد که محتاج گردد به غیر
به حال دل خستگان در نگر
که روزی دلی خسته باشی مگر
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
نه خواهنده‌ای بر در دیگران
به شکرانه خواهنده از در مران
و این هم چند نمونه ی دیگر از همین زبانزد ها که تنها در چند صفحه اول باب دوم بوستان دیده می شود.
کسی خسبد آسوده در زیر گل
که خسبند از او مردم آسوده دل
*****
درون فرو ماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
*****
مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلی از سر برفتم پدر
*****
زیان می کند مرد تفسیر دان
که علم و ادب می فروشد به نان
*****
زر افتاد در دست افسانه گوی
برون رفت از آنجا چو زر تازه روی
*****
بد ونیک را بذل کن سیم و زر
که این کسب خیر است ، و آن دفع شر
*****
به دختر چه خوش گفت بانوی ده
که روز نوا برگ سختی بنه
*****
ببخشای که آنان که مرد حقند
خریدار دکان بی رونقند
*****
جوانمرد اگر راست خواهی ولیست
کرم پیشه ی شاه مردان علیست
*****
یکی را کرم بود و قوت نبود
کفافش به قدر مروت نبود
*****
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگ دستی مباد
*****
بچشم اندرش قدر چیزی نبود
ولیکن به دستش پشیزی نبود
*****
ببیچارگی راه زندان گرفت
که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
*****
یکی نا توان دیدم از بند ریش
خلاصش ندیدم به جز بند خویش
*****
دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟
*****
به قنطار زر بخش کردن ز گنج
نباشد چو قیراطی از دسترنج
*****
برد هر کسی بار در خورد زور
گران است پای ملخ پیش مور
*****

حسن زرهی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت:

قنطار : پوست گاو پر از زر را گویند، معادل صد رطل و یا هزار دینار
قیراط : واحد وزن معادل یک بیست و یکم مثقال و مساوی سه جو وزن را گویند

امین کیخا در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۳۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت:

درود به آن مرد خدای مهربان .

حسن زرهی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت:

من خود خاطره ای از همین ماجرا دارم که برایتان باز گو می کنم:
پدر مادر من روحانی منطقه ی ما در کودکی من بود، مادرم به دلیل موقعیت پدرش مدام با پدرم که عاشق سگ ها بود و همیشه ی خدا سگی در خانه داشت ، اگر نگویم سگ ها ، جر و بحث می کرد.
حتی خاطرم هست یکبار از زن کولی به نام شهربان گاو باز که زن بسیار زیبایی هم بود پدرم سگی را به مبلغ گرانی خرید که همه می گفتند ، البته در انتقاد از کار او که قیمت چهار اسب را داده و یک سگ خریده است. مادرم مراقب بود که هر وقت پدر بزرگ می آید ، من و پدرم به سگ و یا سگ ها نزدیک نشویم، در یکی از تابستان ها که ما در خانه ی تابستانی مان در نخلستان زندگی می کردیم ، ناگهان پدر بزرگم وارد خانه شد و من و پدرم در حال نوازش یکی از سگ های مورد علاقه مان بودیم ، مادرم که زودتر از ما متوجه حضور حضرتشان شده بود، و ما نمی دانستیم که دارد با هزار ایما و اشاره از ما می خواهد دست از این کار خلاف برداریم، که موفق نمی شود و پدر بزرگ می بیند، و رنگ از رخسار مادر می پرد و پدر بزرگ می بیند که اگر چاره ای اندیشیده نشود سکته خواهد کرد، به سوی من و پدر می آید و ما هم وقتی متوجه حضور او می شویم که برای هر پنهان کاری دیر است، در نتیجه ناچار به او سلام می کنیم ، و به یاد ترس تاریخی مادر از این رخداد می افتیم، پدر بزرگ روحانی به سگ نزدیک می شود دستی بر پشت او می کشد و رو به مادر می گوید:
دخترم این "کلب معلم"است نجس نیست.
سال ها زمان برد تا من در درس ادبیات بدانم کلب معلم چیست، اما حرفی که آن روز آن مرد خدا زد برای خانواده ی ما بویژه مادرم از هر هدیه ای ارزشمندتر بود.َ

حسن زرهی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت:

در این حکایت سعدی از سگ به عنوان حیوان کم حرمت یاد می کند، و حتی نیکویی کردن به او را که به فرمایش سعدی ارزشی ندارد سزاوار پاداش می بیند.
اما سگ در ایران باستان احترام فراوان داشته و از حیوانات محبوب ایرانیان بوده است، رابطه ی گرم سگ و انسان با وجود اینکه این حیوان و خوک در دین های یهودی و اسلام نجس محسوب می شوند، و قابل خرید و فروش و نگهداری نیستند ، مسلمانان را مجبور به باز نگری در پیوند یا این حیوان می کند.
و با مراجعات اعراب به پیغمبر و در خواست از او برای تجدی نظر در باره ی سگ که حیوان مهربان و مفیدی است، باعث می شود که برای این حیوان استثنا قائل شوند، اصطلاح " کلب معلم " با ضم میم و فتح عین و لام به معنای سگ آموزش دیده از همین زمان باب می شود، پس از این است که سگ های شکاری کلب معلم به حساب می آیند و دیگر، هم می شده از آنها در شکار استفاده کرد و هم اگر شکارچی برای مثال آهویی شکار می کرده و سگ او را به دندان می گرفته و مرده به صاحبش می رسانده و یا پرنده و یا خرگوش و هر حیوان دیگری را مرده سگ به صاحب اش می رسانده باز حلال دانسته می شده، به همین دلیل سگ تعلیم دیده ، مانند سگ های خانگی امروزی دیگر نجس و غیر قابل خرید و فروش دانسته نمی شده است، به سخن دیگر برخورد امروزی در ایران با سگان خانگی با این حدیث نبوی همخوانی ندارد!

حسن زرهی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۹ - حکایت:

کلمه ی سرهنگ در زمان سعدی به پیشخدمت و یا پیاده نظام در لشکر گفته می شده و با درک امروزی از این کلمه در فارسی که مقام نظامی عالی رتبه ای است تفاوت دارد. کما اینکه زن به شوهر سرهنگش می گوید که به در بار برود واز مانده ی سفره ی سلطان برای فرزندکانش غذا بیاورد، امری که بیشتر در خور یک مستخدم است نه یک مقام عالیرتبه ی نظامی.

رسول حسینی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:

برای مثال عرض میکنم.../هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود-وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود/.....که بیت آخر آن چنین است/راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود-آن چه جگر سوزه بود باز جگرسازه شود/

حمیدرضا محقق در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱ - در پژوهش این کتاب:

بیت
تو مردم بین که چون بی عقل و هوش اند که جانی را به نانی می فروشند
را بررسی کنید.
یعنی آن را معنا کرده و آرایه های آن را بنویسید.

امچم در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش ششم » (۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر:

بیت سیزده. مصرع دوم
اگر می گشیم ایستاده ام من
احتمالا درست است.

mohammad در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۶:۰۹ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷:

سلام و جایی خواندم که این قصیده از انوری میباشد.

تهماسب ری در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۹:

به نیم بیضه که سلطان ستم روا دارد
کشند لشکریانش هزار مرغ به سیخ.
نیم- بیضه نام پرندۀ بسیار کوچکی ست.

کامران منصوری جمشیدی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۴:

عجیب است که متشرعین گوئی رستم مسلمان بوده که نخواستند فعل زنا بر او بار شود
زشبنم شد آن غنچه تازه پر
ویا حقه لعل پر شد ز در
به کام صدف قطره اندر چکید
میانش یکی گوهر آمد پدید

کامران منصوری جمشیدی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

اسم این خالقی مطلق بیخود با شاهنامه اجین شده این کسی که رستم را مردی شکمباره و تنبل و کم اثر معرفی میکند حالیکه شاهنامه بر اساس کاراکتر رستم بنا شده چه جایی در شاهنامه شناسی دارد

کامران منصوری جمشیدی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۲ - آغاز داستان:

آن بیت به شیر شتر خوردن سوسمار / عرب را بجائی رسیدست کار
براستی از فردوسی نیست؟

کامران منصوری جمشیدی در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۷ - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسر:

با درود خواستم بر حاشیه ی دکتر کیخا بیافزایم که در کوردی نیز پر به منعی کنار و کر به کسر ک معنی خط کشیدن البته خطی را با خراشیدن کشیدن گویند

علی اصغر ایلات در ‫۱۲ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۴:

در بیت :همال سرافکنده کرددهمال " جایی دیدم نوشته بود نهال سرافکنده..... اگرممکن است توضیح دهید ضمنن معنی شعر کمی نامفهوم است

۱
۴۹۰۹
۴۹۱۰
۴۹۱۱
۴۹۱۲
۴۹۱۳
۵۷۰۴