گنجور

حاشیه‌ها

س.صبح.م در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰:

در مورد بیت زیر به نظر بنده باید اشتباهی در نسخه چاپی رخ داده باشد.چراکه تکرار دوباره قافیه "پروایی " عجیب به نظر می رسد...
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میم نیست بوس پروایی
که به نظر بنده از لحاظ معنایی بهترین تعبیر به جایی کلمه "پروایی" در بیت دوم باید کلمه "ماوایی " باشد.
یعنی... که به جز از معشوقه و می جایی دیگر آغوش انس و محل آرامشی ندارم-.

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴:

سود را هود هم می توان دانست زیرا بیهوده یعنی بی سود .

مسعود کربلایی در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

عراق نام یکی از گوشه های موسیقی دستگاهی ایرانی اسا دوستان.

آرمان در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:

سلام.میشه یکی لطف کنه معنی ظاهری این شعر رو توضیح بده؟

داکتر ق. مصلح بدخشانی در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷:

با درود بر سخن سنجان گرامی!
بیت با واژه ی "شیرین"، هیچ گونه عیبی ندارد، نه مشکل عروضی و نه هم نقص معنایی، در حالیکه در نسخه های معتبر هم با واژه ی "شیرین" آمده است و در اشعار شعرای دیگر نیز به همین ترکیب آمده است، نمونه ای از سوزنی:
ای شاهد شیرین شکرخا که تویی
وی خوگر جور و کین و یغما که تویی .

محمد در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۵:

در بیت پنج مصرع دوم کنایه از مرده است.در واقع شاعر آرزوی مرگ می کند.چون در دهان و گوش مرده پنبه می گذارند.

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۸:

عباس جانم چه مایه زیبا و برازنده نوشته اید . زهی ! بویژه هنگامیکه از بستن پرده ی میان دو دهلیز سخن به میان آوردی از نظرافروزی و چشم روشنی ات داستان زدی به به . شاد و تازه رو شدم . بله سخن دانی به حکمت میماند اینکه سخن از دینانی خوشویر به میدان بیاید هیچ شگفت نیست . درود به همه این بزرگان که نامشان را بلند کردی .

نوشا در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار:

چقدر قشنگ گفته :
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

بهروز در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم ازین خوب طلب کن فرج و امن و امان را تجربه زیادی از درد هایی که باعث رشد و بالندگی من شده دارم البته دردهایی که در اثر لذتهای آنی به سراغ آدم میاید را شامل نمی شود منظور دردی ست که او (حضرت یار)داده یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام:

که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش
خویشتن را گم مکن یاوه مکوش

ulhn در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

فروغی بسطامی شاعری نکته پرداز است

محمد حافظ در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

این غزل جزو محبوب ترین غزلهای حضرت حافظ پیش منه..
ضمنا بنده هم با خود کلمه قصه موافق هستم

abbas در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۸:

سخنم خور فرشته است و اگر سخن نگویم / ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
بقول استاد دینانی هر چیزی یا نو است یا کهنه و سخن هم می تواند نو یا کهنه باشد، حیوانات از روی صدا شناخته می شوند و صدا از طبیعتشان است و آوای انسان سخن است و سخن معنی دار و مشکل گشا همیشه نو است و سخن خوب هرگز کهنه نمی شود (هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود / وارهد از حد جهان، بی‌حد و اندازه شود)،انسان در تولد حرف نمی زند ( بقول آریانپور اولین کلمه را نوزاد که همان من است از مه مه ، مامان، من می آموزد که از نیازهایش نشات می گیرد و بهمین خاطر است که اولین عشق نوزاد مادرش می باشد) و کلمه از ارتباط با محیطش و براساس نیازهای انسان کم کم شکل می گیرد و انسان بدون فرهنگ بقول ادگارمورن در کما بسر می برد، سیمین دانشور در مورد ارزش سخن می گوید:کودک وقتی از تیرگی زهدان به روشنی جهان دیده می گشاید، نخستین تلاقی با زندگی را با فریاد ندا می دهد، این همان فریادی است که هیبتش میان دو نیمه ی قلب پرده می افکند و با این فریاد آمیختن خون تیره و روشن ممنوع می شود و نماد ارزش صدا در زندگی ادمی است و انکه گفت از سخن عشق ندیدم خوش تر و انکه گفت تنها صداست که می ماند هر دو از حقیقتی وقوف داشته اند که از وحی و دل نشات می گیرد.

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۳ - آغاز عشق فرهاد:

زمین را مرغ بر ماهی نگارد به چه باوری اشاره دارد؟ نوع را چه رایی است؟

خیام دوست در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰:

ص315-16 ج 3 حبیب اسیر خواند میر
این کی هست حبیب اسیر خواند میر؟ مورخ است چه زمان زیسته که این اطلاعات را دارد از معاصرین حافظ هست؟ یا از مورخین بزرگ ؟ و سند صحبتش از که گفته از ترس قاضی بیت را اضافه کرده چیست؟
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

امیرعباس در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه:

"برفت انگبین یار شیرین من"
آیا معنی‌ این مصرع این است که قدما از صمغ انگبین شمع می‌ساختند؟
ممنون از راهنماییتان

مهدی در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

نمی دونم چرا احساس می کنم بیت"هیچ رویی نشود آینه حجله بخت/مگر ان روی که مالند در ان سم سمند" اشاره به امام حسین و اسب دواندن دشمنان بر بدن ایشان داره.یعنی هیچ کس جز حسین بن علی جلوه دهنده شکوه خدا نیست.

محمد امین مروتی در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود:

تقدیر و تدبیر
هرچند مولانا به علم مقام و مرتبت بلندی قائل است، ولی غرّه شدن بدان را آفت می داند و عقل را در مقابل قضا و قدر الهی، ضعیف و محکوم می داند.
خاتم ملک سلیمان است علم ‌/ جمله عالم صورت و جان است علم ‌
درقصة هدهد و سلیمان(دفتر اول)، هر یک از مرغان برای نزدیکی به بارگاه سلیمان از تواناییهای خود می گویند. هدهد هم می گوید من می توانم در صحاری بی آب، وجود آب های زیرزمینی را تشخیص دهم و از این رو به کار لشکریان تو می آیم:
چون سلیمان را سراپرده زدند جمله مرغانش به خدمت آمدند
هم‌زبان و محرم خود یافتند پیش او یک یک به جان بشتافتند
همزبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست همدلی از همزبانی بهترست
غیرنطق و غیر ایما و سجل صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
جمله مرغان هر یکی اسرار خود از هنر وز دانش و از کار خود
با سلیمان یک بیک وا می‌نمود از برای عرضه خود را می‌ستود
از تکبر نه و از هستی خویش بهر آن تا ره دهد او را به پیش
نوبت هدهد رسید و پیشه‌اش و آن بیان صنعت و اندیشه‌اش
گفت ای شه یک هنر کان کهترست باز گویم گفت کوته بهترست
گفت بر گو تا کدامست آن هنر گفت من آنگه که باشم اوج بر
بنگرم از اوج با چشم یقین من ببینم آب در قعر زمین
ای سلیمان بهر لشگرگاه را در سفر می‌دار این آگاه را
زاغ از حسادت می گوید تو که دامی را در زیر یک مشت خاک تشخیص نمی دهی، چگونه آب را در زیر زمین تشخیص می دهی؟
زاغ چون بشنود آمد از حسد با سلیمان گفت کو کژ گفت و بد
گر مر او را این نظر بودی مدام چون ندیدی زیر مشتی خاک دام
چون گرفتار آمدی در دام او چون قفس اندر شدی ناکام او
هد هد جواب می دهد گاهی تدبیر و عقل ما موافق تقدیر و قضای الهی نیست. کما اینکه آدم ابوالبشر، علم الاسماء داشت ولی فریب شیطان را خورد:
گفت ای شه بر من عور گدای قول دشمن مشنو از بهر خدای
زاغ کو حکم قضا را منکرست گر هزاران عقل دارد کافرست
در تو تا کافی بود از کافران جای گند و شهوتی چون کاف ران
من ببینم دام را اندر هوا گر نپوشد چشم عقلم را قضا
چون قضا آید شود دانش به خواب مه سیه گردد بگیرد آفتاب
بوالبشر کو علم الاسما بگست صد هزاران علمش اندر هر رگست
این همه دانست و چون آمد قضا دانش یک نهی شد بر وی خطا
کای عجب نهی از پی تحریم بود یا به تاویلی بد و توهیم بود
در دلش تاویل چون ترجیح یافت طبع در حیرت سوی گندم شتافت
ربنا انا ظلمنا گفت و آه یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه
من اگر دامی نبینم گاه حکم من نه تنها جاهلم در راه حکم
ای خنک آن کو نکوکاری گرفت زور را بگذاشت او زاری گرفت
منظور مولانا این است که مقام علم و عقل را آنقدر نباید بالا برد که از قضای الهی و قدرت قاهرة خداوند غافل گشت.

محمد امین مروتی در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را:

فرا فکنی
یکی از ترفندهای مهم نفس فرافکنی عیوب خود به دشمن و خصم خارجی است. مولانا در قصةشیری که به سبب نقشة خرگوش در چاه افتاد، می گوید شیر به واسطة ظلم خود و غلبة نفس به ته چاه افتاد:
در فتاد اندر چهی کو کنده بود زانک ظلمش در سرش آینده بود
چاه مظلم گشت ظلم ظالمان این چنین گفتند جمله ی عالمان
هر که ظالم‌تر چهش با هول‌تر عدل فرمودست بتر را بتر
ای که تو از جاه ظلمی می‌کنی دانک بهر خویش چاهی می‌کنی
در واقع عکس شیر در آب، دشمن واقعی اوبود. یعنی تصویر و تصوری که شیر از خود داشت بلای جانش شد:
شیر خود را دید در چه وز غلو خویش را نشناخت آن دم از عدو
عکس خود را او عدو خویش دید لاجرم بر خویش شمشیری کشید
مولانا نتیجه می گیرد چه بسیار بدی هایی که در دیگران می بینیم و انعکاس زشتی های سیرت خودمان است:
ای بسا ظلمی که بینی در کسان خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو از نفاق و ظلم و بد مستی تو
در خود آن بد را نمی‌بینی عیان ورنه دشمن بودیی خود را به جان
حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
چون به قعر ِخوی خود اندر رسی پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
شیر را در قعر ، پیدا شد که بود نقش او ،آن کش دگر کس می‌نمود
هر که دندان ضعیفی می‌کند کار آن شیر غلط‌بین می‌کند
پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود زان سبب عالم کبودت می‌نمود
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش

محمد امین مروتی در ‫۱۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۶ - تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر:

جهاد اکبر
مولانا در قصة شیر و خرگوش، می گوید دشمن داخلی یا همان نفس، قوی تر از دشمن خارجی است. و بلکه دشمن سازی و دشمن تراشی کار خود نفس و حاصل فرافکنی های اوست. به همین دلیل پیامبر جهاد با نفس را اکبر یعنی بزرگتر از جهاد با خصم برون دانسته اند:
ای شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخرة خرگوش نیست
و اصلا نفس جزئی از دوزخ است. زیرا متنند دوزخ سیرمانی ندارد:
دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلق‌سوز
سنگها و کافران سنگ‌دل اندر آیند اندرو زار و خجل
عالمی را لقمه کرد و در کشید معده‌اش نعره زنان :"هل من مزید"؟
چونک جزو دوزخست این نفس ما، طبع کل دارد همیشه جزوها
و بنابراین با این خصم تنها به مدد عقل نمی توان جنگید و باید از خدا توفیق خودسازی خواست:
چونک وا گشتم ز پیگار برون روی آوردم به پیگار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغریم با نبی اندر جهاد اکبریم
قوت از حق خواهم و توفیق و لاف تا به سوزن بر کنم این کوه قاف
سهل شیری دان که صفها بشکند شیر آنست آن که خود را بشکند

۱
۴۸۵۴
۴۸۵۵
۴۸۵۶
۴۸۵۷
۴۸۵۸
۵۸۳۱