گنجور

حاشیه‌ها

حسین در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

ببخشید عجله شد
اولی : ادا کردی
دومی: می گویند ولش کن

حسین در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

‍‍‍‍‍‍‍آخ که بهزاد جان
دمت گرم
در یک کلام لبّ مطلب رو ادا دردی
هی ما میگیم دنیای هپروت ، شما بگو توهم
بابا، بدن انسان ، این زندگی ، این دنیای مادی ، ارزشمند است ، متگویند ولش کن ، ما موهوم به شما میدیم

lمژگان در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۹ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۳ - حکایة فی بعض اللیالی:

باسلام آیادرآخرین بیت «نصب اللیل»صحیح است یا«نصب العین»؟ «نصب العین »صحیح تربه نظرمی رسدولی اگردرنسخه ها«نصب اللیل»ثبت شده به چه معناموردنظراست؟

همایون در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۷:

انسان با رشد اندیشه و پی‌ بردن به معانی و قدرت انتزاع به خدا و سپس عبادت و سعادت در دنیای دیگر میرسد و هزاران سال با این اندیشه بسر می‌برد تا اینکه این باور در ژ‌ن او نیز ثبت میشود بطوریکه اندیشه‌ای غیر از این برای او ترسناک میگردد و ترس که امری ژنتیک است با ایمان که دست آوردی انسانی‌ است در هم می‌‌آمیزد و پیامبران می‌‌کوشند تا احکامی بیاورند که کار خوب و بد را که خدا پسند است و برای مردم نیز سودمند نشان دهند زیرا از بالاترین حس ایمان برخوردار بودند و اینرا پی‌ برده بودند همان طور که سقراط پی‌ برده بود که در اتن هیچکس خردمند تر از او نیست
شمس با صداقت خود و تحقیق پی‌ می‌برد که پیامبران خود به خدا عشق میورزیدند نه ترس ولی مردم از خدا می‌‌ترسند
با آمدن عشق مفهوم بهشت و جهنم رنگ می‌‌بازد و دیگر خدمت از روی خوف که نیازمند انعام باشد بی‌ معنی‌ می‌‌گردد
در عوض مستی و پرواز و توانائی و آزادی از قفس و هزاران معنی‌ نو پیدا میشود
گر‌ شوی تو رام خود رامت شود جمله جهان
و چقدر زیبا معنی‌ رستم و رخش را از شاهنامه قرض میکند و پهلوانی انسان را

lمژگان در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۲ - بسم الله الرحمن الرحیم:

باسلام آیادربیت پنجم«مالوا»درنسخه هاضبط شده یا«قالوا»؟
«قالوا»صحیحتربه نظرمی رسد واگرنه «مالوا»به چه معنیست؟

علی احمدی درمیان در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:

این شعر در کتاب نورالعلوم منصوب به شیخ ابوالحسن خرقانی است که با روایتی از این کتاب در احوالات شیخ کاملا ارتباط داره که گفته میشه ناگهان از سوی خداوند ندا آمد به شیخ که یا شیخ خواهی از افکار و اعمال تو پرده برداریم تا خلق تورا سنگسار کنند در جواب شیخ میگه تو خواهی که از بخشایش و لطافت تو آنچه میدانم با خلق بازگویم تا همگی دست از عبادت و نماز تو بردارند ندا آمد نه از تو نه از من!

احمد اسدی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۸:

درود بر شما،
همانطور که دوست بزرگوار جناب صائب در نظرات اشاره کردند، در بیت دوم " نو مسلمانان" صحیح هست. چرا که واژه "تو" هیچ تناسبی از نظر معنا با بیت ندارد. برای کسی که از کافری بیرون رفته باشد، چنانچه مولانا در همین بیت اشاره کرده ، واژه "نو مسلمان" به کار میرود.

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

دوش از مسجد سوی میخانه آمدپیرما

چیست یاران طریقت بعدازاین تدبیرما! 

🔹بعضی ازشارحان براین باورند که میخانه دراینجا محلّی روحانی در امتدادِ مسجد است.! یعنی پیرروشن دل ما ازمرحله ی عبادت درمسجد به مرحله ای بالاتر ترقّی پیداکرده وبه درجه ای ازخودبیخودی نایل شده وبه میخانه ی معرفت روی آورده است!!!

🔻اوّل اینکه ما مکانی روحانی وفیزیکی والاتر ازمسجد با چنین کاربَری که آدمی باورود درآنجا به ازخودبیخود شدن نایل گردد نه درگذشته داشتیم ونه درزمان حال!

🔻دوّم اینکه اگر منظور، حال روحانی ِ پیر بوده که ازمرحله ی عبادتِ ظاهری به عبادتِ روحی وباطنی رسیده، اینکه یک اتّفاق خوب ومتعالی هست و تعجّبی ندارد تا حافظ اینچنین ازمریدان راه چاره ای طلب کند وبگوید حال چه کارباید بکنیم؟! .....

بنابراین شکی نیست که میخانه دراینجا همان مکان می فروشی آن هم ازنوع انگوری🍷 بوده است. چراکه دراینجا میخانه درمقابل مسجد آمده وازهمین روحافظ ازرفتار پیرمتعجّب شده وازدوستان خودطلبِ راهکار وراه چاره کرده است.

🔹 بعضی دیگرازشارحان که پذیرفته اند میخانه همان مکان می فروشیست، بر این باورند که منظور حافظ از(پیرما) ، شیخ صنعان بوده است! هم او که پس ازهفتاد سال عبادت وپرهیزگاری، درجواربیت الحرام ، عاشق دختری نصرانی مذهب (ترسا)شده ودین وایمان خویش رایکجا باخت تا اینکه.......


♦️ بعضی هم پارافراترنهاده وبراین باورند که حافظ بطوردربست مُرید وپیرو شیخ صنعان بوده است!! .

امّابنظرمی رسد به دلایلل ذیل، نه غزل در رابطه بااین شیخ صنعان سروده شده ونه حافظ پیرو اوبوده است!

🔻نخست اینکه: شیخ چندقرن پیش ازحافظ می زیسته وجزاین داستان ِعاشقی، که درمنطق الطّیرعطار آمده، دانش وکرامت خاصّی برای جلب توجّهِ اندیشمندی چون حافظِ فرهیخته نداشته که حافظ اورابه عنوان راهنما وپیر و مرادِ خودقبول کرده باشد!.

🔻دوم اینکه اگرحافظ نسبت به این شیخ،ارادت واحترامی قائل بوده، وچندباردرجاهای دیگراز او به نیکی یادکرده ،تنها به این دلیل بوده که شیخ صنعان، درعاشقی  ازبدنامی نهراسید وباشجاعت و شهامت دل ودین واعتبار رایکجا به عشق سپرد. روشن است که اینگونه دل به عشق سپردن، ازنوع رفتارهای رندانه هست وبانگرش حافظانه مطابقت دارد واگردرجایی ازاوبه نیکی یادشده صرفاًبه سبب همین یک مورد رفتاررندانگی اوست.

گرمریدِ راهِ عشقی فکربدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن ِ خانه ی خَمّارداشت

🔻سوّم اینکه :داستان شیخ چندقرن پیشترازحافظ رخ داده وحافظ قطعاً ازپایان ماجرانیز باخبربوده و ضرورتی نداشته که اینچنین غافلگیرانه،موضوع راطرح کرده وسپس ازهم مَسلکان خویش کسبِ تکلیف کند وبگوید حالا بایدچکارکنیم؟!


🔹حافظ دراین غزل طوری سخن می گوید که گویی چنین اتّفاقی درزمان حیات او رقم خورده وبه همین سبب ازاین رفتارپیر غافلگیرشده است!

🔹بااین حال بنظرنگارنده،پیری که ازمسجد به طرف میخانه می رود وجودخارجی نداشته و چه بساممکن است این قضیّه نیز همانندِ "دوش دیدم که ملایک درمیخانه زدند" ازساخته های ذهنِ خلّاق ومبتکر حافظ بوده باشد! نه تنها این غزل بلکه بسیاری ازغزلهای حافظ ازاین دست هستند. یعنی حافظ ابتدا طرحی رادرکارگاهِ خیال طرّاحی می کرده، به مددِنبوغ خاص خویش آن راپروانیده،سپس براساس آن طرح ونقشه، فضاسازی می نموده است تنها به این منظورکه بستری فراهم شده باشد که بتواند حرفی ازآن هزاران که دردلِ همچون دیگ ِ جوشان خویش داشت زده باشد! ازهمین روست که غزل باچاشنی ِ طنزوطعنه ساخته وپرداخته شده است.....

هدف این غزل، بیداری صوفیانیست که کورکورانه وباتعصّب جاهلانه، ازباورهاوعقاید پوسیده ی امیخته باخرافات، سرسختانه دفاع می کردند. همان گروهی که درهردوره ای اززمانه، مصرف کننده ی باورها وارزشهای آماده شده توسط دیگران هستند وشهامت توانایی آفرینش ارزشها وباورهای فردی رانداشته وباپناه بردن به یک جمع وگروهی خاص،از روبروشدن با خویشتن خویش  گریخته ودرامنیت جمعی زندگی می کنند. 
شاعر شورشی وعصیانگر ما دراین غزل ناب نیزهماننداغلب غزلها، نقشه ای طرّاحی کرده تا این گروه ازآدمیان را که زندگانی خودرا نه براساس میل درونی خویش، بلکه برپایه ی ارزشهای به ارث رسیده ازگذشتگان به پیش می برند به آگاهی وبیداری برساند. 
حافظ قصد دارد به سبک رندانه، به صوفیان متعصّب وجاهل، این حقیقت راگوشزدنماید که رشد وتعالی آدمی، بافاصله گرفتن ازتقلید وپیروی کورکورانه آغازمی شود ودرنهایت باساختن معنای شخصی برای زندگانی به بالندگی واوج می رسد.

♦️شرح واژگان:

دوش: یعنی دیشب.

🔹 این غزل نیز به ماننداغلب غزلهایی که با "دوش..." آغازشده، بیشتر رخدادهایی رابازگومی کنند که درعالم خیال ویادرجریان یک کشف وشهود برای شاعر رخ داده اند نه درعالم واقعی.

طریقت: مذهب،سیرت،مَسلک،

طریقت در اصطلاح سالکان ، تزکیه ی باطن و شریعت تزکیه ی ظاهر است . دومین منزل از منازل سه گانه ی ِارباب سلوک که عبارتند از: ۱-شریعت ، ۲-طریقت ، ۳-حقیقت.

♦️بعضی حافظ را اهل طریقت می دانند، درحالی که بااستنادبه دیوان حافظ، او یک شورشی وعصیانگرتمام عیار وساختارشکن وسنّت شکن واقعی بود و هرگزنمی توانست درچارچوب وحصار یک فرقه ی خاص آرام گیرد.
بادرنظرگرفتن کلّ غزلیّات حافظ، فرزانه ایست که درفرآیند تحولات روحی، پشت هیچ مرز ومذهبی متوقّف نماند وهرجا که احساس می کرد امکان حتّی یک قدم به جلوتر گذاشتن دردسترس هست درنگ نکرده وازمرز عبورمی نمود. اوخودطریق خاص خودراداشته وباارزشها وقوانینی که خود وضع می کرده به پیش می رفته است. زمانی که آدمی به سطح والایی ازآگاهی وشعور می رسد اودیگربه کل هستی تعلّق داشته ودرحصارمرز ومذهب نمی گنجد.

 حافظ شاعری بصیر وتوانمندیست که ذهن وزبان نقّادی دارد و همه چیز وهمه کس را به نقدو چالش می کشد تاتولیدآگاهی ومعرفت کرده باشد. او درآفرینش این غزل موردبحث نیز، طرح به چالش کشیدن طریقتی هارا طرّاحی کرده است. شگردِ اودر به چالش انداختن مسائل مذهبی،  خرافات،فرقه ای، سیاسی، اجتماعی و......،منحصربفرد است.

🔹هرگاه او می خواهد به فرض خرقه ی پشمینه ی صوفی را به نقدکشد وصاحبان آن رابه چالش اندازد وازاینطریق آگاهی بیافریند، ابتدابه رغم آنکه ازخرقه بیزار است، خرقه ای پشمینه به تنِ خود می کند وخودرا به جلدِ آنهافرومی برد،اندکی آنها راهمراهی می کند سپس درفرصتی مناسب، ضربه ی کاری را واردمی سازد!
حافظ این خرقه بیانداز مگرجان ببری
کآتش ازخرقه ی سالوس وکرامت برخاست! 
یابرعکس هرگاه می خواهد زشتی یک گناه ویک عمل ناشایست رانشان دهد خودرابه جلدِ گناهکاران فرومی برد، خودراقربانی می کند تا دست به آگاهسازی مردم بزند وروشنگری نماید.
نیست امیّدصلاحی زفسادِ حافظ
چون که تقدیرچنین است چه تدبیرکنم؟
این روش اثرگذارترین نوع اندرزدادن و رندانه ترین روشِ ضربه فنی کردن حریفان است. بی جهت نیست که اوراسرحلقه ی رندان جهان می نامند.
ازهمین رودراینجانیزباهدفِ خاصّی خودرا طریقتی معرّفی می کند، تاطریقتی هارا ازخواب غفلت بیدارسازد.
اوبهترازهمه می داند که اگرخود را درمقابل طریقتی ها قراردهد هرگزآنها ازخواب گران بیدار نخواهندشد و این خبر جنجالی :

"دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیرما" را باورنکرده ونخواهند پذیرفت. لذا اوخودرا به صفِ طریقتی ها می زند تابه او اعتماد کنند ودرمورداین خبرجنجالی تأمّل وتفکّر نموده وازخواب گران بیدار شوند.!

✍️ معنی بیت:
دیشب پیر وشیخ ما ازمسجد رویگردان شده وبه طرف میخانه (محل میخواری ومی فروشی) روان بود!. ای دوستان ویاران طریقت! حال بعد ازاین ماجرای جنجالی چه بایدکرد،راهِ چاره چیست وتکلیفِ ما چه می شود؟ (آیا ماهم باید ازاواطاعت کرده وبه دنبالِ اوبه سمتِ میخانه روان گردیم یا اورا رها کرده ودر مسجد به عبادتِ زاهدانه مشغول باشیم)!

💠حافظ بایک خبرغافلگیرکننده وچه بسا ساختگی، همه ی طریقتی ها را باسئوالی چالش برانگیز مواجه می سازد و وانمودمی کند که اونیز همانندآنها ازاین خبرشوکه شده است.! سپس بارندی ازآنها راهکارمی طلبد!

حال ای یاران وهمدلان چاره ی کارماچیست ؟

 حافظ خوب می داند که طریقتی ها درمقابل این خبرحیرت انگیز، مات ومبهوت شده ونخواهند توانست راهکاری ارایه دهند.!  بنابراین درنگ نمی کندو خود رندانه دست بکارمی شود تا راهکار حافظانه ای ارایه دهد ونوشداروی شفابخش آگاهی را بردلهای تاریک وجانهای افسرده ی این بیماران توّهم زده ترزیق کند.! به همان منطقی که اگرکودکی بیمارگردد وازخوردن دارو سرباززند ناچاراً می بایست بزرگترها باتوسّل به حیله، تدبیری اندیشیده و دارو را به اوبخورانند تااز هلاکت نجات یابد!
حافظ درعالم مکاشفه وقتی مشاهده می کند که طریقتی ها ازاین خبر،غافلگیر وسردرگُم شده اند بلافاصله فنِّ بعدی را بامهارتِ تمام به اجرامی گذارد:

                   🌿━━━━🌿

ما مُریدان رویِ سویِ قبله چون آریم چون؟

رویِ سویِ خانه ی خَمّار دارد پیر ما !

مریدان: پیروان

خَمّار: می فروش،شراب فروش

✍️ معنی بیت:

بااین وضعیّتی که پیش آمده (رویکردِ پیر ازمسجد به میخانه) تکلیفِ ماچیست؟ چگونه روبه سوی مکّه کرده وبه روال گذشته به عبادت بپردازیم!؟ پیرما که بعد ازاین همه سال عبادت درمسجد، عاقبت به سمتِ میکده روی نموده است؟!!

♦️چنانکه ملاحظه می گردد حافظ بااعلام یک خبرغافلگیرکننده، فضاسازی نمود وبه راحتی با اجرای یک فنِّ رندانه ، باورها واعتقادات ِ پوچ وپوسیده ی طریقتی های ساده دل رابه نقد وچالش کشیده است.

اینک که ذهن های این ساده دلانِ رَه گم کرده، باپرسش ویران کننده ی (چگونه دیگر رو بسوی کعبه به نماز بایستیم؟) درگیراست ودچار تردید وابهام شده، بهترین زمان برای اجرای ضربه ی نهایی وبه خاک نشاندن پشتِ حریف است.
مریدان بی اراده که یک عمر باطناب های پوسیده ی خرافات، دربند باورهای کهنه مشغول به بردگی وتقلیدکورکورانه از دیگران بودند اینک باپاره شدن بندها، آزاد ورها شده اند اما این آزادی ظاهری، برای آنها که همیشه دراسارت زندگی کرده وازامنیت روحی روانی برخوردار بودندخوشآیند نیست. آزادی بدون داشتن آگاهی، امنیت روانی رابه هم ریخته ومایه ی وحشت واضطراب وبی پناهی می گردد وحافظ ازاین موضوع کاملاً آگاه است او دربیت پیش رو بازبانی دلسوزانه وتسلّی بخش، بااطمینانِ خاطر،آنها را موردِ دلجویی قرارداده وپناهگاهی امن معرفی می کندـ 
می فرماید:

                  🌿━━━🌿

در خراباتِ طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست درعهد ازل تقدیرما

ادامه مطلب دروبلاگ 

https://rezasaghy.blogfa.com/

 

محمد در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۳:

وزن شعر مفتعلن مفاعلن دو بار است که به‌اشتباه مفتلعن فاعلن ثبت کرده‌اید.
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

 

پیوند به وبگاه بیرونی

 


رونقِ  عَهدِ شباب  است دگر بُســتان را

می‌رسدمژده ی گل بلبل خوش اَلحان را

عهد: روزگار، دوران

شباب: جوانی

بستان: باغ وبوستان

خوش الحان: خوش آواز،خوش آهنگ

✍️معنی بیت: صحرا وباغ وبوستان را صفا وشادابیِ جوانی فراگرفته (ایّام بهاراست وهمه جا سرسبز وشکوفاشده است.)

نویدومژده (ازطریق انتشاربوی گل)به  بلبلِ خوش آواز(عاشق) می رسد که آماده ی عشقبازی وعیش وعشرت باش، گل (معشوق) درحال ظهورو شکوفندگیست.

ازلحن ِکلام پیداست که روزگار، باردیگرجوانی آغاز کرده واحتمالاً اتّفاق میمون ومبارکی برای شاعر عزیزما رقم خورده است.

بانظرداشتِ بیتهای پیش رو، بنظرچنین می رسد، منظور فقط آمدن بهار نیست و اتّفاقِ مبارکی که رخ داده، همزمان بافرارسیدن بهار بوده وحافظ این دو رُخداد را باسرانگشتِ ظریفِ طبع ِ خویش بایکدیگرگِره زده است. 

ویاشایدحافظ باآمدن بهارفرصت راغنیمت شمرده تابه بهانه ی توصیفِ بهار،نکاتی ازباورهاو جهان بینیِ پرنیانی خویش رابیان کند.....

شکفته شد گلِ حَمرا وگشت بلبل مست 
صَلای سرخوشی ای صوفیانِ باده پرست

             🌺━━━━━🌺

ای صــبا گر به جــوانانِ چمن بازرسی

خدمتِ ما برسان سرو و گل و ریحان را

منظوراز"جوانان چمن" همان گلها،جوانه ها یا شاخه های جوان درختان وگیاهان مانند سرو و گل و ریحان هستند که در مصراع دوم شرح داده شده است.

 باتوجّه به اینکه درمطلع غزل، روزگار حس وحال جوانی به خودگرفته، شاعرخوش فکرما نیز ازسرو وگل و ریحان باعنوان "جوانان چمن" یاد کرده که بسی شاعرانه ودلنشین است. 

خدمت ما: ارادت ومحبّت مارا 

✍️معنی بیت: ای باد صبا،اگربه بوستان  گذرت افتاد ارادت واشتیاق ودرودِ مارابه جوانان چمن (سرو وگل وریحان) برسان.

درچمن هرورقی دفترحالی دگراست
حیف باشدکه زکارهمه غافل باشی

              
             🌺━━━━━🌺

گر چنین جلوه کندمُغبچه ی باده فروش

خاکــروب درِ میــخانه کنم مُـــژگان را

جلوه: ناز واَدا ازخودنشان دادن

مُغبچه: بچه ی مُغ، پسرک خوش سیمایی که در میکده ها خدمت می کرد،
پیشخدمتِ میخانه،
"مُغبچگان"پسرانی زیباروی بودند که درمیکده هابه عنوان ساقی به مستان خدمت می کردند. رندان ونظربازان گهگاه دل به این زیبارویان سپرده وشیدایی پیشه می کردند.

البته اینگونه "نظربازی" ،شاید درنظرگاهِ بعضی ازآدمیان که جزبه شهوت رانی  به چیزدیگری نمی توانند بیاندیشند،به معنای بی بند وباری وهوسرانی بودباشد!. 

امّاقطعا آنها دراشتباه هستند تفاوت ِ جایگاهِ "نظربازی" با هوسرانی اززمین تاآسمان ونسبتِ این دو مثل نسبتِ دیدنِ مو باپیچش مو، یا نسبت ِ دیدن ِابرو بادریافت ِاشارتهای ابروست. 

حافظ که خود سرحلقه ی رندان ونظربازان بوده وهست،بی گمان گهگاه دل به مُغبچه ای می بسته ودرعوالم ِ عاشقی وشیدایی فرومی رفته وطبع شعری خویش رابه اصطلاح تیزکرده و بااین حس وحالهای عاشقی، پربارتر و شکوفنده ترمی نمود.

نظربازی درمبحثِ عرفان بحثِ دامنه داریست وپرداختن به جنبه هایِ مختلفِ آن،دراین مقال نمی گنجد.

 نظربازی،ظرفیتِ بالایی دارد وبرای بازگوکردن ِکاملِ ژرفایِ معنیِ آن ومقابله ومقایسه یِ نظرگاهِ عرفا وصاحبنظران دراین مورد،هفتادمن کاغذنیاز دارد.

"نظربازی" درمبحثِ عشقی که حضرت حافظ مطرح فرموده،اوّلین گام ازعاشقیست. 

چه،خرمنِ جانِ عاشق باید که به آتش کشیده شودتاشعله هایِ سوز وگدازِ عاشقی،مشهود وملموس گردد. 

عاشق باید ابتدا باچشم چرانیهاو جستجوهایش، زیباییهایی درپیرامونِ خویش مشاهده کند، باچشم ِ دل نظراندازد،درگردابِ حیرت فرورود، زمینِ بایر ِ وجودش شخم زده شود، زیرو روشود، تا دانه یِ مِهر وبذر عشق روئیدن آغازکند وشکوفاگردد.

نظربازی نوعی خیره ماندن درجلوه هایِ خیال انگیز ِدشت ودَمن ودریا،سرمست شدن ازشمیمِ عطر ِگیاهان وگلها،  کشفِ اعجاز ِنهفته دررفتارپرندگان و انگشت به دهان فروماندن،به وَجد آمدن ازنسیمِ سحرگاهیِ بهاری،رقصیدن وآوازخواندن در لبِ جویباران ومهمترازهمه،دل باختن به افسونِ زیباییهایِ هرچهره ای (فارغ ازسن وجنسیت ونژادو.....) می باشد که هریک تنهاتجلّیگاهِ یک فروغ از سیمایِ محبوب حقیقی هست.

اغلبِ شاعران عارف واهل ادب ومعرفت، دستی برآتش ِ نظربازی داشته وازاین دریچه به دنیایِ روح افزایِ عشق نگریسته اند.

بنابراین، نظرباختن از دیدگاهِ حکمای اندیشمند، حرکت از نقطه یِ عدم ِ آگاهی به سوی ِ بصیرت یافتن و آگاهی ِ درونی یافتن است به اینصورت که عاشق، بانظربازی وچشم چرانی حظّ بَصَری می بردوباتداوم دراینکار درنهایت چشم دل وجانش روشن شده وبصیرت معنوی پیدامی کند.

 سعدی که خود را به صفتِ «مُفتیِ ملّتِ اصحاب نظر» می‌خواند،می گوید: 
"هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است"
و به همین دلیل است که با رعایت شرایط این امر، آن را دینِ خود برمی‌شمارد:
نظر کردن به خوبان دین سعدی است
 مباد آن روز کو برگردد از دین...!
وعدول از این امر را مترادف با نابینایی و بی‌عقلی می‌شمارد:        
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد، صورتی است لایعقل.

اوحدالدین کرمانی دلیل نظربازی خود را چنین مطرح می کند : 

" زان می نگرم به چشم ِسر در صورت  
زیرا که ز معنیست اثر در صورت 
 این عالم ِصورت است و ما در صُوَریم  
معنی نتوان دید مگر در صورت "

استاد روانشادشهریار پادشاه  مُلکِ عشق وادب، 
خطاب به معشوقِ زمینی می گوید:

رویِ توآئینه یِ جمالِ الهیست
درتوتماشایِ من گناه ندارد
البته، تاریخِ تصوّف نشان می‌دهد که خودِ صوفیان وعارفان وشاعران نیز درباره ی نظربازی بصورت قطعی اتّفاقِ نظر نداشتند. 

برخی آن را راهی برای مشاهده ی جمالِ الهی می‌دانستند و برخی دیگر آن را بسیار خطرناک می‌شمردند و معتقد بودند که انسان به آسانی ممکن است از «نظر» به «هوس» بلغزد.
بگذریم.......

خاکروب: جارو
معنی بیت:
اگرمغبچه ی باده فروش اینگونه با ناز واَدا دلبری و دلستانی کند، من ازشوق ِ دیداراوسربرخاک آستانه ی میکده می نهم وبا مژگان ِ خویش،خاکِ در میکده را جارو می کنم.
گرشوندآگه ازاندیشه ی ما مغبچگان 
بعدازاین خرقه ی صوفی به گرونستانند!

             🌺━━━━━━🌺

ای که بر مَه کِشی از عَنبرِ سارا چوگان

مُضطرب حال مَگردان منِ سرگردان را

کشیدن:هم به معنی نقّاشی کردن هم به معنی دراز کردن وهم حرکت دادن است. دراینجا به لطفِ طبع لطیفِ شاعرهرسه معنی مطابقت دارد.
عَنبر : ماده ای خوشبو که از شکم وال یا نهنگِ عنبرگرفته می شود. معمولاً خاکستری رنگ است، اما نوع ِعالی آن سیاهرنگ است.
سارا: نام محلی در ساحل دریای عمان است که عنبری معروف دارد. سارابه معنای خالص وناب است. حافظ همیشه از زلفِ معشوق با واژه هایی مثل :عنبرین،مُشکبو وخوش بو یادمی کند،عنبر ناب وخالص نیزهمچون زلفِ معشوق سیاه است پس منظوراز "عنبرسارا"دراین بیت زلفِ معشوق است.  
چوگان: به چوبی سر کج اطلاق می شود که با آن گوی(توپ) رامی زنند🏑 بخشی اززلفِ معشوق که  سرکج وخمیده هست،ازسمتِ بناگوش آویزان شده وچوبِ چوگان رادرذهن شاعر تداعی کرده است.

حافظ دراین بیتِ خیالپرور، هنرنمایی کرده وتصویربِکر وزیبایی آفریده است. 

صورتِ معشوق به ماه تشبیه شده ماه تمامی که مثل گوی( توپ ِچوگان بازی)گِرداست ودرمیان زلفِ سرکج(چوب چوگان) قرارگرفته  است.

 بااین توصیف، "کشیدن" به معنای نقاشی کردن چوبِ چوگان وگویِ چوگان توسط معشوق، وحرکت دادن یا کشیدنِ چوگان برای نواختن گوی است. معشوق با نواختنِ چوگان(زلفِ سرکج) به گوی(صورتِ ماهِ خود) عاشق یعنی حافظ را به بازی گرفته است.!

✍️معنی بیت:

خطاب به معشوق: ای که اززلفِ سرکج خویش چوگانی کشیده و صورتِ ماهِ خودراچون گویِ درخَم چوگان نهاده  ومرابه بازی گرفته ای، بیشترازاین بامن بازی مکن وبه سرگردانی من رحم کن.
 
"سرگردانی" نیزبهترین واژه ایست که حافظ برای توصیفِ حال خویش آورده است. چراکه دربازی چوگان که درپس زمینه ی معنای این بیت جریان دارد، سرگردانی واینطرف وآنطرف دویدنِ حریف برای تصاحبِ توپ، بیشترازهمه چیزبه چشم می خورد. حافظ این دوندگی راباحال عاشقی درآمیخته است.

حافظ تنها از زیباییِ زلف و رخِ معشوق سخن نمی‌گوید؛ بلکه صحنه‌ای از بازیِ چوگانِ عشق می‌آفریند که در آن، معشوق چوگان‌دار است و عاشقِ سرگشته، گویِ بی‌قراری که هر دم به سویی رانده می‌شود. 

درجایی دیگر ابروی سرکج معشوق، درنظرگاهِ شاعرانه ی حافظ ،به چوبِ چوگان وخودِ حافظ نیز به گوی(توپ چوگان)تشبیه شده است.

شدم فسانه به سرگشتگیّ وابرویِ دوست
کشید درخَم ِچوگانِ خویش چون گویم

             🌺━━━━━━🌺

ترسم این قوم که بردُردکشان می‌خندند

در ســرکار ِ خـــرابات کنـند ایــمان را

ترسم:بنظرچنین می رسد، احتمالاً چنین خواهدشد.

🔸"این قوم" :زاهدان وعابدان وهمانهایی هستند که بررندان وخراباتیان خُرده گرفته وبرآنان می خندیدند غافل ازآنکه مطابق یک قانون نانوشته، مردم تبدیل برهرآنچیزی که بدان ازروی غروربخندند خواهندشد!

🔹دُرد کشان : دُرد نوشان، رندانِ باده نوش که به سببِ تهیدستی،نمی توانستند شراب ناب تهیّه کنند،شرابِ ناخالص وباقیمانده در تهِ خُم را که ارزانتر بود می خریدند ومی نوشیدند.

🔸"خرابات" دراشعارحافظ مکانی درمقابل خانقاه وصومعه و مسجد که ساخته ی دست بشر هستندآمده است. 

🔹 درنظرگاهِ حافظ زاهدان وعابدان ریاکار دراین معابد به خودنمایی و ریاکاری مشغولند ورندان باده نوش درخرابات، بدون تظاهر وریابه میگساری وعشقبازی مشغولند.

🔸"برسرکارخرابات کنندایمان را" : 
  چنان خودشان خراباتی و آلوده شوند که ایمانشان برباد رود. ایمان وعبادت ریاکاران که خودبخود دروغین وبه طمع رفتن به بهشت است ،پس پایدار نمی ماندوبه هوسی ازبین می رود. 

🔹 روی سخن باکسانیست که بافریب ودروغ ، خودرا منزّه وپاکدامن می پندارند واز ظاهردیگران قضاوت کرده، آنهارا حقیروناچیزشمرده ازروی  استهزا برآنان می خندند وبازورشلاق وشمشیر می خواهنددیگران رانیزبه بهشت ببرند!. آنها نمی دانندکه هیچ کس رابازور وشلاق نمی توان رستگارکرد.

🔹حافظ معتقد است که میل درونی این ریاکاران برباده نوشی وعیش وعشرت است، لیکن به سببِ اینکه منافع خودرا درمتشرّع بودن می بینند به دروغ خودرا پرهیزگار نشان می دهند.

✍️معنی بیت: می ترسم این عابدان و زاهدان  که به رندانِ باده نوش خُرده گرفته وبرآنان می خندند، خودشان به همین زودی روی به باده خواری ورندی آورده ومثلِ خراباتیان،گذرشان به خرابات افتد ودین وایمان کاذبشان راهمانجا ببازند!. آنهاتبدیل به همان چیزی خواهندشدکه برآن خندیدند

زاهدِپشیمان راذوق باده خواهدکُشت!
عاقلامکن کاری کآورد پشیمانی

               🌺━━━━━━🌺

یار مردانِ خدا باش که در کشتیِ نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
 
مردان خدا: رندان باده نوش که دربیت پیشین مورد استهزاء زاهدان متظاهر واقع شده بودند.

کشتی نوح: گرچه در فرهنگ وسنّت عرفانی، معنای بسیار گسترده‌تری دارد:
پناهگاه نجات،طریق حقیقت،صحبَت اولیاء،عشق ،خرابات و ......  

🔹لیکن با استناد به ابیاتی ازدیوان حافظ درمی یابیم که حافظ چندین بار جام وپیاله ی شراب را به "کشتی"تشبیه کرده است:
کشتی ِ باده بیاور که مرا بی رخ دوست.....
یا: 
مرابه کشتی ِ باده درافکن ای ساقی......
یا:
بده کشتیّ ِ مِی تاخوش برانیم.......

یکبار نیزکه به صراحت ازجام شراب با عنوانِ "کشتی نوح" یادکرده است: 

♦️حافظ ازدست مَده دولتِ این کشتیِ نوح
ورنه بنیادِ حوادث ببرد بنیادت
ضمن آنکه شباهت جام وپیاله دارای دهانه ای گرد دارد ازیک زاویه شبیه به قایق وکشتی می باشد واحتمالاًشاعر این شباهت فیزیکی رانیز مدنظرداشته است. 
بنابراین به احتمال قریب به یقین دراینجا نیز منظورحافظ ازکشتی نوح، ممکن است همان جام وقدح شراب وباده بوده باشد. 

بانظرداشت این توضیحات، حافظ می فرماید:

 🔹دردرون این کشتی(جام وقدح): 
هست خاکی که .......
مگرنباید دردرون جام وپیاله، شراب وباده باشد؟ پس این "خاک" چه معنایی دارد وچگونه می شود از"هست خاکی که ....."معنای شراب استخراج کرد؟!

 "خاک" دراین بیت درنگاه سطحی اشاره به همان یک مشت خاک جسدحضرت آدم دارد که گویند نوح، به فرمان خداوند  آن رادرکشتی قراردادتابه حرمت آن ازطوفانها وبلایا محفوظ مانده باشد، ودرنهایت به لطف ( همین یک مشت خاک بظاهربی ارزش ِ درباطن قدرتمند)نیز به سلامتی به مقصدرسید.

 حافظ بابهره گیری هوشمندانه ازاین داستان دینی، درحال طرّاحی داستانی بکر وبدیع دراین بسترمذهبی هست تا توانسته باشد باورهای شخصی واندیشه های رندانه ی خودرابه گوش حقیقت جویان برساند.

 ♦️ او بارندانگی ونبوغ خاصی که دارد جام وپیاله رابه عنوان کشتی نوح(نجات بخش) درنظرگرفته وشراب راکه بنظر زاهدان دربیت پیشین، بی ارزش بود وبرآن خنده زده بودند.... به عنوان خاک(صرفاً به معنای بی ارزشی،لیکن دارای قدرت عظیم بسان خاک آدم درکشتی نوح)مطرح نموده تاپاسخی کوبنده به زاهدان داده باشد. 
فزون براین،شاعر به مددطبع بی نظیر،با بازسازی داستان کشتی نوح، باورها واعتقادات خویش را نیزبه کرسی نشانده است. 
شراب ازنگاهِ زاهدان چیزی بی ارزش وحقیر مثل خاک هست و این بیت درادامه ی بیت قبلیست. 

🔹 براین اساس، این حقیر بی ارزش(شراب) به آبی نمی خردطوفان را،یعنی طوفان رابه پشیزی نمی خرد(بانوشیدن جرعه ای ازآن می توان دربرابرامواج سهمگین طوفان دوام آورد)

✍️معنی بیت ،می فرماید:

(ای قوم متعصّب ومتشرّع متظاهر، بررندان دُردنوش ریشخندمزن وبه چشم حقارت به آنان نگاه مکن) کمک حال ویاور رندان باش، دردرون پیاله ی شراب، چیزی بظاهربی مقدار (ازدیدشما)وجود دارد که اتّفاقاً  بسیار قدرتمند است! بطوریکه (هرکس ازآن بنوشد) طوفان های حوادث راناچیزمی شمارد وبرای طوفانها هیچ ارزش واهمیّتی قایل نمی گردد. همانگونه که خاک بظاهربی ارزش جسد آدم، کشتی نوح را ازطوفانها نجات داد.
🔹نتیجه اینکه اگر کشتی نوح را جام شراب و خاک را شراب بدانیم، آنگاه حافظ در نهایت می‌گوید آنچه انسان را از طوفان‌های هستی نجات می‌دهد، نه زهد و تظاهر، بلکه همان شور زندگی، عشق، رندی و بی‌اعتنایی به خوف و رجاست که در زبان نمادین او «شراب» نام گرفته است.
در جهان بینی حافظ «مستی» غالباً همان نیرویی است که انسان را از خوف، اندوه، مصلحت‌اندیشی‌های فلج‌کننده و وسواس‌های عقل جزئی می‌رهاند.

 بنابراین دراین بیت نیز باز کشتیِ نجات با می و مستی پیوند خورده است:

اگرنه عقل به مستی فروکشدلنگر
چگونه کشتی ازاین ورطه ی بلا ببرد؟

           🌺━━━━━━━🌺

برو از خانه ی گردون به دَر و نان مطلب

کان سـیه کاسـه در آخر بکـشد مهمان را

گردون: کنایه ازدنیا ومادیّات

به دَر: به بیرون

نان مطلب: توقّع وانتظاری نداشته باش

سیه کاسه: خسیس،بَخیل

✍️معنی بیت: ازاین دنیای دَنی وپَست (مادیّات)،انتظاری نداشته باش که همه ی خواسته هایت رابرآورده سازد وبااحترام باتوبرخورد کند، دلبستگیهای دنیوی رارهاکن وازآنهادل بَرکَن که این خسیس ِ دَنی(دنیا) فکرکشتن ونابودی تورا درسرمی پروراند.اشاره به پایانِ کارهر کس است که به مرگ ونابودی منتهی می گردد.
 
بر دَر اربابِ  بی مُروّتِ  دنیا

چندنشینی که کی خواجه درآید؟

    
           🌺━━━━━━🌺

هر که راخوابگهِ آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

 🗼«برافلاک کشیدن ایوان» به معنای برج سازی یا انبوه سازی امروزی نیست بلکه بیشتر اشاره به فزونی پیوسته ی خواسته هاوخواهشهای نفسانیست که آدمی رابه بندواسارت می کشد ورهایی وآزادی رابه عقب می اندازد.
وهمانگونه که ازقدیم گفته شده ،ثروت شبیه آب شوراست هرچه بیشتربنوشی عطش وتشنگی بیشترخواهدشد.

 🔹 هرخواسته ای یک زنجیر برای بردگی واسارت محسوب می شود ورهایی رابه تأخیر می اندازد. 

 این بیت درحقیقت درراستای برجسته سازی«ناپایداری مظاهر دنیوی» ونقد حرص و طمع، و بی‌اعتباری جاه و مقام هست.

اگرآدمی بتواند  نه  «برای رسیدن به رهایی» بلکه ازروی آگاهی وبی نیازی؛ بی خواهش وبی آرزو زندگی کند آنگاه آزادی رخ نموده وزندگی آدمی متحوّل میگردد واین تحوّل دیگرنتیجه ی نیاز اونیست بلکه به دنبال بی نیازیست که رخ نموده است. حافظ همیشه رندان این مسلک را به بی نیازی ترغیب می کند:
ساقی به بی نیازی رندان که می بده....
 
بازدرادامه ی بیت قبلی:

✍️معنی بیت:

🔹غیرازاین است که هرکسی رادرپایان کار مشتی خاک نصیب می شود؟ پس بگوبرآنان که این همه غرور و تفاخر و بلندپروازیِ دنیوی چه معنایی دارد؟
چه نیازیست که ماراوادارمی کند از شکوه ظاهری دنیافریب بخوریم وازفانی بودن آن غافل بمانیم؟

چراوبه چه دلیل اینگونه درکار دنیا تلاش کرده و بارغبت واشتیاق بدان وابستگی پیداکرده ایم؟

به آنهابگوکه اینقدر حرص وطمع نسبت به این دنیا نداشته باشند بدانند که سرانجام بیشترازمشتی خاک نصیبشان نخواهدشد! وقتی پایانِ راه چنین ساده و بی‌ادّعاست، این همه بارِ آرزو را برای چه بر دوش می‌کشیم؟

♦️حافظ به جای آن‌که آدمی را به آزمندی و دلبستگی به جلوه‌های فریبنده‌ی دنیا فراخواند، پیشنهادی ژرف‌تر پیش روی جویندگان حقیقت می‌نهد: 

🔹پیش از آن‌که ایوانِ فناپذیرِ خویش را به افلاک برکشیم، به درون خویش بچرخیم وبه عمارتِ دل و جان بپردازیم و خویشتن را به سرزمینِ بی‌نیازی برسانیم. 

آرامش و آزادی نه در افزودنِ خواسته‌ها، بلکه در کاستنِ وابستگی‌های نفسانیست.

🌎جهانِ بیرون هرچه آبادتر شود، سرانجام رو به ویرانی خواهد رفت؛ امّا دلِ آباد، سرمایه‌ای است که از دستبردِ زمان در امان می‌ماند. از همین‌رو حافظ می‌گوید:

به می عمارتِ دل کن که این جهانِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت

           🌺━━━━━━🌺

ماهِ کنعانی ِ من مَسندِ مصر آنِ تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را


مسند مصر دراینجا  کنایه از عزّت وبزرگی واشاره به مقام عزیزی ِ مصر است که معادل نخست وزیری امروزیست.

💠خطاب به مخاطبینی است که پند واندرز بیتهای پیشین راپذیرفته وخود رااززندان وابستگی به دنیاوتعلّق خاطر رهاکرده اند. درنظرگاه حافظ، هرکس می تواند یوسفی بوده باشد که درزندانِ خودِ ساخته ی ِ خویش گرفتار و زندانیست. 

برای هرکسی زندانی متفاوت وجود دارد. یکی درزندانِ تعلّق وعلایق، یکی درزندان تنگ نظریها، حسادت، خودبینی ها ودیگری درزندان ریاکاری وتزویروغیره محبوس می باشد.

🔹 ضمن آنکه دراینجا نیزهمانندِ بیتِ پیشین تلمیحی به داستان یوسف کرده است.

 ♦️حافظ وقتی به داستانهای تاریخی ودینی مانند: یوسف ونوح وغیره اشاره می فرماید، قصد بیان ِدوباره یِ آنها راندارد بلکه با مضمون سازی واشاره ی لطیف به آنها،بستری مناسب می آفریند تا به طرح مسائل اجتماعی، سیاسی، اعتقادی و و دردهای روزمرّه به پردازد وبرای آنها راهکار ودرمانی پیداکند.

✍️معنی بیت:
ای عزیز، ای ماه کنعانی من، ای مخاطبین شعرکه هرکدام به نوبه ی خود یوسفی هستید: 

♦️اگربه ان آگاهی وبینش رسیده وتوان آن راداشته باشید که خودرا اززندان وابستگی وتعلّق ِخاطربه دنیا رها سازید برشما بشارت می دهم که چنانکه حضرت یوسف به وزارتِ مالیه ی مصر رسید وعزیزوگرامی شد،شما نیزبه  صدر وزراتِ معنوی ارتقا پیداکرده وبه مناعتِ طبع می رسید وباعزّت وسربلندی زندگی ادامه می دهید. 
پس اگراندرزمرا شنیده وآن رابکاربندید دیگر وقتِ آن رسیده که همانندِ یوسف، زندانِ خودساخته ی خویش را ترک کنید.

یارمفروش به دنیا که بسی سودنکرد
آنکه یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود.

              
           🌺━━━━━━━🌺

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را

♦️«دگران» در اینجا اشاره به زاهدان، صوفیان و عابدانِ ریاکاری دارد که قرآن و دین را دستاویزی برای فریب مردم و تأمین منافع خویش قرار می‌دهند.

برخی نیز بر این باورند که «دَگران» نامِ پرنده‌ای خوش‌آواز و فریبنده بوده است که با نغمه ی دلنشین خود پرندگان دیگر را به سوی خویش می‌کشاند و آنگاه شکارشان می‌کند. از این رو گفته‌اند که حافظ در این بیت ایهامی به آن پرنده نیز داشته است. گرچه چنین احتمالی دور از ذهن نیست، امّا در منابع معتبر لغوی، از جمله لغت‌نامه ی دهخدا، نشانی روشن از این معنا یافت نمی‌شود.

«رندی» در این بیت بیش از آنکه به معنای آزادگیِ عارفانه و معرفتِ رندانه باشد، به میگساری، خوشباشی و حتی رفتارهایی اشاره دارد که از منظرِ شریعت گناه شمرده می‌شوند. 

🌺 زیرا حافظ می‌خواهد فضایی بیافریند تا زشتیِ ریاکاری را در برجسته‌ترین شکلِ ممکن به نمایش بگذارد. گویی می‌گوید حتّی اگر انسانی مرتکب خطاهایی شود که شرع آنها را ناپسند می‌داند، باز هم آن خطاها در برابرِ تزویر و سوءاستفاده از دین، گناهی کوچک‌تر به شمار می‌آیند.

✍️ معنی بیت:

ای حافظ! می بنوش، رندی پیشه کن و زندگی را با شادی و خوشدلی سپری نما؛ امّا هرگز قرآن و دین را دامِ فریبِ مردمان مساز. مبادا همچون آنان که جامه ی زهد و تقدّس بر تن کرده‌اند، از آیاتِ الهی نردبانی برای جاه‌طلبی، ثروت‌اندوزی و فریبِ خلق بسازی.

🔹 از نگاهِ حافظ، ریاکاری و تظاهر، آفتی است که همچون طاعون در تار و پودِ جامعه نفوذ می‌کند و اعتماد، صداقت و سلامتِ روحیِ مردم را از درون می‌فرساید. 

ریاکار نه تنها خویشتن را تباه می‌کند، بلکه ایمان و پاکیِ دیگران را نیز به مخاطره می‌اندازد.

امّا لغزش‌هایی چون میگساری، رقص، آواز و دیگر خوشی‌های زندگی ــ که دستِ کم از منظرِ شریعت گناه شمرده می‌شوند ــ غالباً زیانشان به خودِ فرد بازمی‌گردد و آثار ویرانگرِ اجتماعیِ ریا و تزویر را ندارند. از همین رو حافظ بارها تأکید می‌کند که گناهِ آشکار، از تقدّسِ دروغین و پارساییِ نمایشی کم‌خطرتر است

چرا که از نگاهِ او، حقیقت هرچند آلوده به خطا باشد، از دروغی که جامه ی تقدّس پوشیده است شریف‌تر و انسانی‌تر است:
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را
«دگران» در اینجا اشاره به زاهدان، صوفیان و عابدانِ ریاکاری دارد که قرآن و دین را دستاویزی برای فریب مردم و تأمین منافع خویش قرار می‌دهند.
برخی نیز بر این باورند که «دَگران» نامِ پرنده‌ای خوش‌آواز و فریبنده بوده است که با نغمه ی دلنشین خود پرندگان دیگر را به سوی خویش می‌کشاند و آنگاه شکارشان می‌کند. از این رو گفته‌اند که حافظ در این بیت ایهامی به آن پرنده نیز داشته است. گرچه چنین احتمالی دور از ذهن نیست، امّا در منابع معتبر لغوی، از جمله لغت‌نامه ی دهخدا، نشانی روشن از این معنا یافت نمی‌شود.

«رندی» در این بیت بیش از آنکه به معنای آزادگیِ عارفانه و معرفتِ رندانه باشد، به میگساری، خوشباشی و حتی رفتارهایی اشاره دارد که از منظرِ شریعت گناه شمرده می‌شوند. 
 زیرا حافظ می‌خواهد فضایی بیافریند تا زشتیِ ریاکاری را در برجسته‌ترین شکلِ ممکن به نمایش بگذارد. گویی می‌گوید حتّی اگر انسانی مرتکب خطاهایی شود که شرع آنها را ناپسند می‌داند، باز هم آن خطاها در برابرِ تزویر و سوءاستفاده از دین، گناهی کوچک‌تر به شمار می‌آیند.

✍️ معنی بیت:

ای حافظ! می بنوش، رندی پیشه کن و زندگی را با شادی و خوشدلی سپری نما؛ امّا هرگز قرآن و دین را دامِ فریبِ مردمان مساز. مبادا همچون آنان که جامه ی زهد و تقدّس بر تن کرده‌اند، از آیاتِ الهی نردبانی برای جاه‌طلبی، ثروت‌اندوزی و فریبِ خلق بسازی.

🌹از نگاهِ حافظ، ریاکاری و تظاهر، آفتی است که همچون طاعون در تار و پودِ جامعه نفوذ می‌کند و اعتماد، صداقت و سلامتِ روحیِ مردم را از درون می‌فرساید. ریاکار نه تنها خویشتن را تباه می‌کند، بلکه ایمان و پاکیِ دیگران را نیز به مخاطره می‌اندازد.

امّا لغزش‌هایی چون میگساری، رقص، آواز و دیگر خوشی‌های زندگی ــ که دستِ کم از منظرِ شریعت گناه شمرده می‌شوند ــ غالباً زیانشان به خودِ فرد بازمی‌گردد و آثار ویرانگرِ اجتماعیِ ریا و تزویر را ندارند. 

از همین رو حافظ بارها تأکید می‌کند که گناهِ آشکار، از تقدّسِ دروغین و پارساییِ نمایشی کم‌خطرتر است.
چرا که از نگاهِ او، حقیقت هرچند آلوده به خطا باشد، از دروغی که جامه ی تقدّس پوشیده است شریف‌تر و انسانی‌تر است:
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
          

 

نادر.. در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۵:

سجده‌ آرم بر زمین و جان سپارم در زمان......

نادر.. در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۸:

پیوستگی.. بیگانگی...
دم زدن.. خاموشی...
درد بی درمان

نادر.. در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

به خود می‌بازد از خود عشق با خود..
که او خود عاشق خود جاودانه است...

نازنین در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در احوال لیلی:

معنی اون بیت ی که رضا اشاره کرده میشه
زیبایی چهره اش از ماه بیشتر است همچینین زیباییش دو قدم از گل بیشتر است

تماشاگه راز در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

آیینه ات دانی چرا غمــــــــاز نیست زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
رو تو زنگـار از رخ خــــود پاک کن بعـــــــــد از آن آن نور را ادراک کن
هــرکسی ز اندازهء روشــــــــــندلی غیب را بیند بقـــــــــــدر صیقــــــلی
هـر که صیقل بیش کرد او بیش دید بیشتر آمــــــــد بر او صـــورت پدید

تماشاگه راز در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

ایکاش این مصرع " مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن " شعار همه اقوام و ملل بود و بر سر در سازمان ملل و دادگاه ها نصب می شد-
همسایه رو آزار ندهیم - حیوانات را آزار ندهیم - همسر و فرزندانمان را آزار ندهیم - همنوع خود را آزار ندهیم - مشتری خود را آزار ندهیم - ارباب رجوع خود را آزار ندهیم -بیمار خود را آزار ندهیم - دانش آموز خود را آزار ندهیم - طبیعت را با فطع درختان و ریختن زباله ها آزار ندهیم - کارگر خود را آزار ندهیم - بدن خود را با پرخوری ورزش نکردن و ... آزار ندهیم -وقتی آزار ندهی پس چه می ماند که انجام دهی ؟ غیر خوبی می ماند ؟ وقتی آزار ندهی آیینه دلت صیقل می خورد زنگارها پاک می شود -- اینه ات دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست -- زنگار که پاک شد دلت روشن می شود با صفا می شود ...........

تماشاگه راز در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

تفسیر عرفانی
1. ای یار! در جهان به جز درگاه تو پناهی ندارم؛ خانه ی تو تنها جایی است که می توان به آن پناه برد و برای انجام کاری و حلّ مشکلی به آن مراجعه کرد.
2. هنگامی که دشمن به قصد کشتن من شمشیر بکشد، چاره ای جز تسلیم نیست؛ من با ناله و آه سحرگاهی به جنگ او می روم و از دست او به خدا می نالم.
3. من چرا از خرابات روی بگردانم؟ آنجا پناهگاه روحی و معنوی ما عاشقان است و راهی بهتر از مستی و رندی در کوی میکده برای من نیست؛ زندگی عاشقان و رندان، بهترین زندگی است.
4. اگر روزگار به خرمن عمر من آتش بزند و آن را نابود کند، بگذار بسوزاند؛ زیرا در نظر من این زندگی دور از یار هیچ ارزشی ندارد، برای عاشق نومید، زندگی چه ارزشی دارد؟
5. من بنده و غلام چشم مست و دلفریب آن معشوق زیبا و بلند بالایی هستم که از باده ی غرور و تکبّر سرمست است و به کسی توجه و عنایتی ندارد. او مست زیبایی خویش است و به عاشقان نظری نمی کند.
6. به دنبال آزار و اذیت مردم مباش و جز این هر چه می خواهی بکن؛ زیرا در دین و آیین ما عاشقان رند، گناهی بزرگ تر از آزار خلق نیست.
7. ای معشوقی که پادشاه کشور زیبایی هستی، آهسته حرکت کن؛ زیرا بر سر هر راهی که بگذری، عاشقانه دلباخته ی تو جهت دادخواهی نشسته اند. عاشقانت در همه جا منتظر آمدنت هستند تا شاید توجه و عنایتی ببینند.
8. این گونه که از هر طرف دام های بسیاری می بینم؛ پناهگاهی بهتر از گیسوی تو نیافتم که مرا از این دام ها برهاند. عاشقی بهترین پناهگاه است که انسان را از دام های شیطانی و دنیایی نجات می دهد.
9. ای یار! گنجینه ی دل حافظ را که با زلف و خال سیاه خود ربودی، اینک آن را به آنها مسپار که این چنین کارهای مهم لایق هر راهزن سیاه دلی نیست.
منبع مقاله :
باقریان موحد، رضا؛ (1390)، شرح عرفانی دیوان حافظ بر اساس نسخه دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی، قم: کومه، چاپ اول
منبع: راسخون ( پیوند به وبگاه بیرونی/ )

behrouz ghanbari در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:

این شعر جندان با سبک مولانا هماهنگ نیست

شهلا در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۳:

درود بر شمایان، گفتگو در آیین مولاناست، دوستانه و متحملانه، شاد شدم

کسرا در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

عاااالی

۱
…
۳۴۴۱
۳۴۴۲
۳۴۴۳
۳۴۴۴
۳۴۴۵
…
۵۸۴۸