ورجاوند در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:
درود
در نسخ متفاوت درشتی «های» او ضبط شده است نه درشتی راه
لطفاً اصلاح گردد
روزبه در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸:
از دقیقی است.
بی سواد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
ایرج ،
تنزو (طنزو) نام حشره خردی است که جوشانده آنرا در گذشته برای آرام کردن تب و سرفه به بیماران می خورانده اند.
SS در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب:
به مرده => بمرده
(دید خاتون را به مرده زیر خر)
چون => چو
(یا چون مستغرق شدی در عشق خر)
بی سواد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰:
هادی گرامی،
ای کاش روشن میفرمودید کیانند که بیضه های زرین می نهند، کورها بینا ، بحرها شیرین و به گاه خفتن ماه بالین.
vahid در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸۵:
درود
بسیار زیبا جناب صائب میفرماید در بیت اخر که من به درجه عرفان مولانا نخاهم رسید همانطور که مولانا به درجه عرفان عطار نخواهد رسید
هادی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰:
درود خداوند بر روح بزرگ مولانا که کره تند فلک را زین کردند و چون باز آشنا بر دست دوست پر زدند، باز بازگشتند و میراثی چنین گرانبها برای بشریت بجای گذاشتن... خاک پای مولانا را سرمه چشم کنیم و ازو کیمیا بیاموزیم و حرکت کنیم... آمین یا رب العالمین
کامیار در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:
در جواب حدیث
هدف از زندگی داشتن احساس رضایت و به عبارتی شاد بودن و شاد کردن همه میباشد و جناب حافظ هم از این امر جدا نمی باشد و با شعرهایش راههای رسیدن به این خوشی ها و لذایذ را نمایش میدهد
مهدی یوسف زاده در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:
دوستان سلام
آقای مولانا یک معیار سنجش دارد : حق ولا غیر، با این منظر او هیچ مشکلی با هر کسی که در راه حق و حقیقت تلاش کرده و میکند، ندارد. مشکل او با کسانی است که از حق غافلند، آگاهانه یا نا آگاهانه .
ملامتش در دفتر ششم مثنوی هم متوجه کسانی است که از واقعه کربلا فقط دچار مراسم سازی و مراسم گرایی اند واصل اصل اصل قیام امام حسین (ع) که برای احیای راه حق است را بفراموشی سپرده اند.
پس عزا بر خود کنید، ای خفتگان!
زآنکه بَد مرگی است این خوابِ گران
روحِ سلطانی ز زندان بجَسْت
جامه چه درانیم و چو خاییم دست؟
چونکه ایشان خسروِ دین بودهاند
وقتِ شادی شد چو بشْکستند بند
سوی شادُرْوانِ دولت تاختند
کُنده و زنجیر را انداختند
روزِ مُلک است و گَش و شاهنشهی.
گر تو یک ذرّه از ایشان آگهی
ورنهای آگه، بَرو ،بر خود گِری
زآنکه در انکارِ نَقل و مَحشری
بر دل و دینِ خرابت نوحه کن!
که نمیبیند جز این خاکِ کهن
ور همی بیند چرا نبْود دلیر
پُشْتدار و جانسپار و چشمسیر
در رُخت کو از مَیِ دین فرّخی
گر بدیدی بحر کو کفِّ سخی
آنکه جُو دید آب را نکْند دریغ
خاصّه آن کاو دید آن دریا و میغ
—------------- مولانا، مثنوی دفتر 6
محسن حسن وند در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
با سلام
گمان می کنم که «آموخته» در بیت سوم به معنای «آمیخته» است به این معنا که ما با موج و بحر (نماد خدا یا هستی و یکتایی )آمیخته ایم و یکی شده ایم. این مطلب در مورد عبارات آموزش و آموختن نیز صادق است چرا که فقط هنگامی می توان گفت که موضوعی را واقعا آموخته و شناخته ایم که با آن موضوع بیامیزیم و یکی شویم. و به قول دکتر سوزوکی ، ذنیست ژاپنی ،در کتاب پهنه دن، شناخت گل،شدن گل است.
محمد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹:
بسیار آموزنده و زیباست
محسن در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:
همانطور گفتم متن کتاب اصلی تحریف شده است و درستشو بالا نوشتم . حال و هوای مولانا درباره دین در شعر زیر هست میبینید:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
رضا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:
گفتم غم تـو دارم ، گفتا غمت سرآیـد
گفتم که ماهِ من شو ، گفتا ؛ اگر بـرآیـد
این غزل ِ زیبا وبیادماندنی نیز همانندِ غزل ِ پیشین شرح حال ِ یک گفتگوی خیال انگیزبین ِ حافظ ِ عاشق ومعشوقه ی رند وزیرک ِ او ست. معشوقه ای که پاسخ هایش اندیشه زای،خیالپرور ومنحصر بفرداست.
حافظ درانعکاس ِ مناظره، گفتمان ِ دوطرفه ولُغز ونکته گویی بی بدیل است. این غزل درعین سادگی، روانی وداشتن ِ موسیقی ِ دلپذیر، دارای مضامین بلند عرفانی وعاشقانه هست وهرگز کهنه نشده، نمی شود وتاجهان باقیست نخواهدشد.
به معشوق گفتم که غم ِ عشق تو گریبانم رارهانمی کند من به غم هجران ِ تو گرفتارم.چه بایدکنم؟
دلبرم گفت: نگران وناامیدمباش، سرانجام روزی اندوه وغمت به پایان میرسد. گفتم بیاازسرلطف وعنایت، معشوقه ی زیبارُخسار من باش،تاتاریکی های دلم بافروغ ِ ماهِ رخسارتو روشن گردد. گفت : اگر ممکن باشد وازدستم برآید مُضایقه نخواهم کرد. تاببینیم چه شود اگرامکان پذیر بود چشم حتماً اینکار راانجام خواهم داد .
دربرداشتِ عرفانی، غم عشق همان غم جدایی انسان ازمعشوقِ ازلیست. انسان تا به دریای حق نپیوندد چونان موجی ناآرام است وضجّه ها وزاریش فروکش نخواهد کرد. ما انسانها بخصوص عارفانی مثل ِ حافظ نیک می دانیم که اینجا(دنیا)نشیمنگاهِ راستین ِ مانیست ما به جایی تعلّق داریم که غیرازاین جهان ِ خاکیست. تازمانی که به خانه ی منزل مقصود بازنگردیم غم واندوه گریبانمان را رها نخواهدکرد!
تورا زکنگره ی عرش می زنند صفیر نشیمن ِ تونه این دیرمِحنت آباداست!
گفتم ز مِهرورزان رسم وفـا بـیـامـوز
گفتا ز خوبـرویان ایـن کار کـمـتــر آیـد
گفتم حداقل ازعاشقان که اینگونه خالصانه محبّت می کنند وبر سرپیمانشان، حتّا به قیمتِ جان وفاداری می کنند آیین وفاداری یاد بگیر وتوهم درپاسخ به محبّت های ما وفاداری کن وروی خوش نشان بده . معشوقه گفت:اینکارازاختیارمن بیرون است! نه تنها من بلکه تمام زیبارویان اینگونه اند آنها وفاداری رابَلدنیستند یا کمتروفاداری می کنند. انتظارمحبّت و وفاداری از زیبارویان، کاریست عبث وبیهوده وهرگزمُحقّق نخواهدشد.
گویا تقدیراینگونه رقم خورده ، آنانکه رُخساری زیبا دارند ودرمقام ِ معشوقی نشسته اند، توانِ محبّت کردن ووفاداری ندارند! تقدیرچنین است تا عاشقان باسوزوگدازبیشتری عشق ورزی کنند! اگرخوبرویان محبّت کنند شعله های آتش ِ اشتیاق ِ عشّاق فروکش می کند وجلوه های عاشقی کمرنگ می گردد!
نشان ِ عهد ووفانیست درتبسّم ِ گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاداست.
گفتم که بـر خیـالت راه نـظر بـبـنـدم
گفتا که شبروست اوازراه دیگر آیـد
شبرو : درقدیم عیّاران ، گروهی سلحشور،تندرو،چابک وزرنگ بودند که به شب روان نیز معروف بودند. آنها شب ها عملیّاتِ راهزنی به سرعت ِ برق وباد انجام می دادند وازنظرها پنهان می شدند. تفاوتِ آنها باراهزنان این بود که مدّعی بودند اموالی که ازثروتمندان به دست می آورند درمیان ِ مستمندان توزیع می کنند.
معشوق بارندی خیال ِ خودرا به عیّاری شب رو وتند وتیز تشبیه کرده که به سرعت برذهن ِ عاشق نفوذ می کند وهیچ چیز نمی تواند مانع ازنفوذ اوشود. عاشق اگر ممانعت کند وراههای ورودرا ببندد بلاخره او راهی برای نفوذ پیدا خواهدکرد.
معنی بیت:
ازبس که غم واندوه ِ فراق تو توانسوز وسخت است گفتم که خیال ِ عشق ِ تورا ازسربیرون وازخیرِ عشقت چشم پوشی می کنم وخودراازبندِغم واندوه خلاص می سازم. گفت:
خیال ِمن عیّاری شب رو و چابک است و راه های دیگری را میشناسد و از آن راه ها وارد میشود .
عاشق تهدید می کند که چشمان ِ خودرا می بندد تارُخسار معشوق اوراتحتِ تاثیرقرارندهد وفراموشش کند تاازغم عشق آزادگردد. امّا معشوق می گوید عشق و محبّت از راههای دیگرمانندِ دل وقلب نفوذمی کند.
گفتم ؛ که بـوی زلفت گـمراه عالمم کـرد
گفتا ؛ اگر بـدانی هم اوت رهـبـر آیــد
زلف : در اصطلاح حجابِ صورت ِ معشوق است. درعرفان زلفِ سیاه نمادِ تاریکی های راهست وپریشانی زلف، گمراه کننده است. یعنی تعدادِ زیادِ دلبستگی هایی که دراین دنیاوجوددارند همانندِ پریشانی ِگیسوی یار گمراه کننده هستند. امّا اگربادرک وشناختِ درست دلبستگی وعشق ایجادشود، درنهایت ازهمین زلف وگیسوست که عاشق راه به رُخسار معشوق خواهدبُرد.
"ازبوی زلف" : استعاره ازتعدّد وکثرتِ دلبستگی هاوعشق های زمینیست.
"هم اوت رهبرآید": هم اونکه باعثِ گمراهی توشده، راهنما ورهبر تومی شود تا به رُخسار برسی.
معنی بیت : گفتم که بوی خوش و دلفریبِ زلف تـو مرا به بیراهه کشاندهاست ومن سردرگم شده ام.نمی دانم چکارکنم.
گفت : اگر خوب توجّه کنی بوی زلف من که تورا به ظاهر گمراه کرده، هم اوست که راهنمای تو در راه وصال خواهدشد.شکیبایی کن وازشتاب بپرهیر
اگرشتاخت ومعرفت درست بوده باشد آدمی از همین کثرت (عشق ها وعلایق ِ زمینی) به وحدت(عشق ِ معشوق ازلی) رهنمون میشود .
گفتم خوشا هوا یی کزبـادصبح خیـزد
گفتا خُنـُک نـسـیمی کزکوی دلبـر آید
خُنُک : ملایم، خوشایند ومطبوع
معنی بیت : گفتم ؛ ای خوش آن هوایی که هنگام ِ صبحگاهان برمی خیزد ودل وجان ِ آدمی را بانشاط وباطراوت می سازد. گفت نه بادصبح گاهی آن طرواتی را که ازنسیم ِ کویِ یار حاصل می گردد ندارد، نسیم کوی معشوق خجسته ترو مبارکتر است.
گفتم ؛ که نـوش لعلت ما را بـه آرزو کُشت
گفتا ؛ تـو بـنـدگی کـن کـو بـنـدهپـرور آیـد
نوش : شهد ، شیرینی
لَعل : استعاره از لب
معنی بیت : گفتم که آرزو واشتیاق ِلبان ِ شیرین تو ما را ازبین بُردگفت: تو فقط اطاعت وپیروی کن (عشقورزی کن) خواستِ خودراکناربگذار وبرخواست واراده ی او گردن نه. او خود روشِ بنده پروری و دلجویی از بندگان ِ فرمانبردارش را میداند وبه موقع عنایت وتوجّه خواهدنمود.
تو بندگی چو گدایان به شرط ِمُزد مکن
که خواجه خود روش ِ بندهپروری داند.
گفتم دل رحیمت کـی عزم صلح دارد؟
گفتا مگوی بـا کس تاوقت آن در آیـد
گفتم دل ِ مهربانت کی به ما عنایت وتوجّه خواهدنمود؟ کی سرسازش و آشتی با ماخواهدداشت؟
گفت رازدارباش واسرار ِعاشقی رابه نامَحرمان بازگومکن، سرانجام زمان آشتی نیز فرا خواهدرسید.
روز اوّل رفت دینم برسر سودای تو
تاچه خواهدشد دراین سودا سرانجامم هنوز
گفتم زمان عشرت دیـدی که چون سر آمـد ؟
گفتا ؛ خمـوش حافظ کاین غصّه هم سر آیـد
عشرت : زمان وصال،عیش وکامرانی
در اینجا حافظ حسرتِ فوت شدن ِ زمان ِ وصال رامیخورد وباافسوس می فرماید:
دیدی چگونه روزگار وصال و شادیخواری به سرعتِ برق وباد سپری گشت؟گفت:
خاموش باش شکایت وگله نکن که چنین نیزهم نخواهد ماند. این حسرت و اندوه تو پایان خواهدپذیرفت ودوباره بهار(ایّام وصال) فرا خواهد رسید.
زمهربانی جانان طمع مَبُرحافظ
که نقش ِ جور ونشان ِ ستم نخواهد ماند.
بهداد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۶ - حکایت:
به گمانم بیت هفتم را اینطور هم میشود نوشت و خواند:
کسی را که با دوستی سر، خوش است
نبینی که چون بار دشمن کش است؟
یعنی که سرش با دوستی خوش است. چون در قدیم علامتگذاری نبوده و همه رونویسان هم سواد کافی نداشته اند و گاه به اشتباه دچار شده اند.
بهداد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۰:
عزیزان! مشکل از گنجور نیست. اشکال در نسخه های چاپی بازار هم زیاد است. من یک کلیات سعدی دارم که افتضاح است از غلطهای تایپی. تازه مشکل دیگری هم هست: هنوز خیلیها حتی با تحصیلات بالای ادبی، در خواندن اشعار اشتباه میکنند و فهمیدن برخی اشعار به راستی هم دشوار است. من نمیدانم گردانندگان گنجور، خود در فهمیدن شعر و ادبیات چقدر مهارت دارند، ولی بهرحال بهتر است دقت بیشتری کنند. مثلاً همین «اندوختنی» واقعاً از اون اشتباهات است که اصلاً پذیرفتنی نیست.
محسن کریمی پور در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۱۸:
الست بربکم قالوابلی از سوره اعراف آیه 172
مانوس در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳:
آقای سهراب اندیشه این قزل را پنجاه سال پیش شاید اوایل کار تلویزیون در این این غزل را با موسیقی بسیار زیبائی اجرا کردند .
می نوش در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود:
در ادامه ی بیت چهارم مولانا می سراید:
گفت: میجویم، به هر سو، آدمی!؟
که، بود، حیّ، از حیات آن، دمی!
گفت: من، جویای انسان، گشته ام!
می نیابم، هیچ و، حیران گشته ام!
توضیح اینکه: گشتن با چراغ ، در جستجوی انسان - که پیشتر آن را از زبان فیلسوف یونانی (دیواژنس) بیان شده ( دی شیخ گرد شهر...) - به گونه ی ترجیح بندی، پیوسته، ذهن مشتتاق انسان کامل مولانا را، به خود مشغول داشته بود است. زیرا، باز، در اینجا، در دفتر پنجم در مثنوی به سراغ آن، می رود. و این بار، به گونه ی تمثیلی، با گسترش بیشتر، به بسط آن می پردازد.
عرفان در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۵ - روان شدن شهزادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره:
این تَسَفْسُط نیست، تَقْلیبِ خداست
مینماید که حقیقت ها کجاست
حالا می گوید این تَقْلیب یا برگرداندن سفسطه نیست. می گوید این که می گوییم یک مرکز مادی را بکَنَد خدا و عدم را قرار بدهد
این سفسطه نیست خیالبافی نیست، بحث و جدل فلسفی نیست، این یک تغییر عمده است. تبدیل خداست. و به شما نشان می دهد که حقیقتها کجاست،
حقیقتها توی ذهن نیست مرکز مادی نیست، موقعی است که شما تبدیل شدید و دلتان عوض شده و چشمهایتان هم باز شده.
حامد در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶: