گنجور

حاشیه‌ها

حسام در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۲۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - در مدح خاقان اکبر شروان شاه منوچهربن فریدون و بستن سد باقلانی و التزام صبح در هر بیت:

با درود
در مصرع دوم بیت چهارم "صفرای ناب" به جای "صفاری ناب" صحیح به نظر می رسد.

امیر ارسلان د. (شیراز) در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۱۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۰۶:

بیت اول باید به صورت زیر باشد:

مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو

بچه ایرون در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را:

البته نه آن فراموشخانه که استاد اعظم دارد و لژ و .......
اما هشیاری alertness می نماید و awareness بیداری
بهترین برابر consciousness همان آگاهی است ار چه
unconsciousness گاه بی هوشی است
و فراموش نکنیم کی و کجا و در چه مقوله ای به کار می بریم .
امید عفو دارم

محمد حسین در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳:

سلام
هر جور حساب بفرمایید دو تا کلمه در انتهای ابیات دوم و دهم باید مختوم به «ی» شوند!
البته بنده عربی ام ضعیف است و نمی دانم اگر کلمه ی «رمال» به «رمالی» تبدیل شود معنی دار خواهد بود یا نه؟ (بعید است جناب حافظ ی را اینجا حذف کرده باشند!)
ولی به احتمال قوی آن واژه ی «حال» در مصرع «و ذکرک مونسی فی کل حال» باید تبدیل شود به «حالی» به معنی حال ِ من.
یا علی

مجتبی خراسانی در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۴۴ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۶ - سوال از کیفیت جمع بین وحدت و کثرت:

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
.
اگر معروف و عارف ذاتِ پاک است/چه سودا بر سر این مشتِ خاک است؟
معروف که معروف است، عارف هم از خود چیزی ندارد، هر چه دارد از آنِ معروف است، پس عارف را جز وجود مجازی و مظهری چیزی نیست، و وجود حقیقی از آنِ معروف است، لذا شناسایی از او و به اوست و عارف او را به او می‌شناسد، و نسبت شناسایی صورتاً و مجازاً به عارف داده می‌شود، و او سبحانه خود این نسبت را به عارف می‌دهد، نه آن که خود به کناری برود و شناسایی مستقلاً به عارف تحقق پیدا کند.

daavar در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

در مورد دولت عشق که هر کس به آن میرسد از آن دولت چون سلیمانی میشود , اگر بدانیم حافظ منظوراش کدام عشق است به جواب دوم هم میرسیم , و این عشقی که حافظ می گوید عشق حافظ نیست این عشق در همه جا یکی است چه مسلمان چه غیر مسلمان این عشق در حصار کسی یا قومی یا نژادی و یا دین خاص نیست تمامی روشن ضمیران تمامی عارفان به اشراق رسیده از این عشق و از اینجا گفته اند ورای زمان و مکان و یا بهتر بگویم لا مکان و لا زمان که در زبان عرفا به آن " حال گویند " یعنی رها شدن از بند و اسارت و زندان ذهن که ما را همیشه در دو فضای ناموجود اسیر خود کرده یا در گذشته یا در آینده و تنها عشق است که ذهن از آن می ترسد وقتی عشق نمد پیدا کند ذهن توان ورود به هم اینجا و هماینک را ندارد قدرت حاکمیت خود را از دست میدهد و شکافی که بین گذشته و حال باز میشود فرد با افتادن به این شکاف از حرکت افقی ذهن در مداری به دور مرگز رها و به مرگز حرکت میکن که اصطلاحا حرکت عمودی گویند و وقتی فردی در زمان زنده حال جاریست دیگر با آینده کاری ندارد یعنی از وصل تواش نیست به جز باد بدست هیچ چیزی نگه نمی دارد برای فردا چرا که فردای هرگز نبوده و نخواهد آمد زندگی فقط نقد را میشناسد و هر زمان بری برای نسیه خواهد گفت امروز نقد فردا نسیه فردا هم بری غیر از این چیزی نخواهی شنید .

daavar در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

در مورد چهار تکبیر یکسره بدرود می گوید هر چه هست بدین معنا که او به ورای ذهن میرود توسط عشق از من ذهنی رها میشود و به هیچ و تهیای خالی از همه چیز قدم میگذارد و سکوتی از درون او را در برمیگیرد وذهن خاموش میشود و این ناگهانی اتفاق می افتد و با توجه به علم اعداد که کم وبیش اکثر عرفا مخصوصا آن دوره ها از آن اطلع داشتند و حافظ میدانست که عددچهار را عدد کامل و مقدس است در علم اعدادو برابری میکند با همه اعداد از یک تا ده هرچه هست چون اگر عددهای قبل از خود را جمع کنید میشو د ده یعنی 1+2+3+4 =10 به همین خاطر میگوید چار .

روفیا در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را:

یادخانه قشنگ است، شبیه فراموشخانه است!
معادل consciousness البته هشیاریست و آگاهی برای awarenss نیکوتر است، ولی اینها تعاریف لغوی هستند و گفته اند هنوز نتوانسته اند تعریف جامعی از consciousness ارایه دهند!

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۱۹:

غلامتون این رباعی را با دوستان به اشتراک گذاشتم وجمع این رباعی از 11519

بی تاب در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ عراقی » عشاق‌نامه » فصل پنجم » بخش ۵ - غزل:

یا حق
بیت دوم آبرو نوشته شده که ابروی کمان معقول تر است

بچه ایرون در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را:

گمان می کنم به جای حافظه میشود " یاد خانه " و البته به جای consciousness باید "آگاهی "و در موردی
خود آگاهی به کار ببریم.

سید مهدی تقوی در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

به به به
غوغاست این شعر مولوی

محمد غافری در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول:

با سلام، نظر آقای غلامی درست است. بدریدن رسم الخط صحیح است. به نظر می رسد که دوستان گنجوری همه ی "ب" ها را به "به" تغییر داده اند که در بیشتر موارد درست است ولی باید به استثنا ها هم توجه کرد. مثلاً "بجز" را "به جز" نوشتن خطاست.

آیدا در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹:

دوستی که فرمودید وزن اشتباه است، سلام در این حالت شاعر اختیار داره که فاعلاتن بیاره و در واقع اصل بر فعلاتن است ، در کتابهای ادبیات تخصیصی درسی آوردن فاعلاتن به جای فعلاتن فقط در اول مصراع رو نوعی ابدال در نظر گرفته اند و اصل رو بر فعلاتن گذاشتن ، که در این صورت بحر همان است که گفته اند: رمل مثمن مخبون محذوف

حمید زارعیِ مرودشت در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۲ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴:

..
بیتِ شش:
..
اگر من بلبلم، اما تو آن گل برگِ خندانی
که از باغ تو بویی بس بوَد «چون» من هزاران را

نادر.. در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:

در راه عشق، مرحله قرب و بعد نیست..

نادر.. در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق..
پیشتر در همین معنا سعدی در اوج زیبایی و شیوایی سروده:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

رضا در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
غم واندوه وافسوس دربیت بیتِ این غزل موج می زند وحکایت ازوضعیّتِ اَسفبار اجتماعی سیاسی ِ آن روزگاران دارد.
غزل آنقدرتازگی دارد که پس ازقرنها گویی که برای همین امروزمان سروده شده است!
به احتمال قوی حافظ این غزل رادرزمان پس ازبه تخت نشستن امیرمبارزالدّین که متعصّبی،خودبین،ظالم و سخت گیربوده سروده است. بنظرمی رسد حافظ ازاوضاع واحوال اجتماعی- سیاسی بشدّت ناراحت ونگران بوده وبرای بیداری خَلق وشوراندن ِ آنها برعلیهِ حکومتِ ظالمانه سروده و ازآنهاانتظاردارد برای تغییردادن ِ اوضاع متّحدشده و به پاخیزند.
معنی بیت:
یاری وهمدلی وهمراهی درهیچکس مشاهده نمی شود خدایامگر چه اتفاقی افتاده است که مردم بی تفاوت شده ودرمقابلِ ظلم وستم سکوت اختیارکرده اند؟ چطور شد که به یکباره دوستی ها و رفاقت ها پایان گرفت.!؟ برای دوستداران و عاشقان چه حادثه ی شومی رُخ داده که چنین وضعیّتِ غم انگیزی برایشان رقم خورده است ؟!
آبِ حیوان تیره گون شدخضرفرّخ پی کجاست؟
خون چکیدازشاخ گل بادبهاران راچه شد؟
آب حیوان : آب حیات،مایه ی زندگانی
"آب حیوان تیره گون شد": یعنی مرگ بهترازاین زندگیِ ذلّت باراست.زندگانی کسالت بارشده ،نفس کشیدن سخت وزندگی تیره وتارشده است.
خضر فرّخ پی : خِضر بر اساس برخی روایات، از پیامبران و بر اساس برخی دیگر از روایات تنهابنده ی صالحی بوده است.
از معجزاتش این بود که روی هر زمینِ خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرّم می‌گشت و دلیل نامش خضر (سبز) نیز همین است.
"خضر" درنظرگاهِ حافظ استعاره ازهرکسی هست که ذوقی سرشار به دل داشته مسئولیّت پذیربوده وبا خلوص ِ نیّت وبه دوراز دروغ وریاکاری، درجهتِ رفاه وآسایش وآزادیی های فردی واجتماعی پیشقدم بوده باشد. شاید منظورحافظ ازخضر دراین غزل "شاه شیخ ابو اسحق" یاشاه شجاع باشد.زیرادرزمانِ آنها آزادفکری ورفاه وآسایش مردم تاحدودی مورد توجّه بوده ویا حداقل دولتمردان به زورشلّاق مردم را به بهشت فرانمی خواندندو به نام دین و مذهب درزندگی خصوصی ِ مردم دخالت نمی کردند.
"خون چکید ازشاخ گل": باغ ها خشکیده وگلهاپژمرده شده اند.کنایه ازاین است که شورو ذوق به زندگی درمیان مردم، کمرنگ شده ومردم خون دل می خورند.
معنی بیت:
زندگانی طراوت وصفای خودراازدست داده وانگیزه ای برای ادامه ی زندگی وجودندارد! مگرآن خضرطالع خجسته که باخود نشاط وسرسبزی وطراوت می آورد کجاست؟ (شاه شجاع یاشیخ ابو اسحاق یاهرکسی که مسئولیّت پذیربوده وبرای تغییراوضاع پیشقدم شده است) کجاست وبه کدام سورفته وسرسبزی وصفارا نیزبا خود برده است! مردم روحیّه ی زندگی راازدست داده وخون دل می خورند، هنگامه ی بهاراست وسر سبزی،لیکن ازنسیم بهاران خبری نیست وگویی طبیعت نیزمیلی به زنده شدن ورویش دوباره وسرِ سبزینگی ندارد ؟
کس نمی گویدکه یاری داشت حق دوستی!
حق شناسان راچه حال افتاد یاران راچه شد؟
کسی مسئولانه به "دوستی" نمی اندیشد! کسی نمی گوید که "دوستی" بسیاربیشتراز اینها ارزش دارد وباید دوستی رازنده نگاهداشت! "دوستی" حقّ بزرگی به گردن ماهادارد،امّا ما مرتکبِ خطای بزرگی شدیم ما اتّحاد ودوستی رازیرپاگذاشته وازیکدیگرمتفرّق شدیم. مابی توجّهی کردیم ودرحقِّ او(دوستی) جفانمودیم." دوستی" حقّ و حقوقی عظیم دارد، پیش ازاین کسانی بودندکه حقِّ دوستی را بهترمی شناختند و به درستی حقّش راادا می کردند آن حق شناسان چه سرنوشتی پیدا کرده وبه کجا رفتند ؟ !!
لَعلی ازکانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابشِ خورشید وسعی بادو باران راچه شد؟
لعل: گوهر،یاقوت
کان: معدن
مروّت : مردانگی و جوانمردی
معنی بیت:
سالهاست که ازمعدن ِ جوانمردی هیچ گوهری بدست نیامده است! (جوانمردی ومردانگی بکلّی به فراموشی سپرده شده وسالهاست که کسی شاهد یک رفتارجوانمردانه ازکسی نبوده ومدتّهاست که یک عملِ قهرمانانه ازکسی سرنزده است.!
مگر تابش ِ خورشید و باد و باران دیگر مثل گذشته ها نیست؟ چراهیچ تأثیری ندارند!
( در قدیم معتقد بودند که در اثر تابش خورشید و باد و باران برزمین، بعضی از سنگها درگذرزمان به لعل وگوهرتبدیل می شوند) حافظ بااشاره به این باورمردمی، مضمونی زیباساخته و فتوّت ومروّت را به گوهری تشبیه کرده که درمعدن ِ انسانیّت تولید می گردد. بااین مضمون سازی این سئوال مهّم رامطرح ساخته که چرا دیگرمثل گذشته ازمعدن انسانیّت،گوهرمروّت حاصل نمی شود؟
شهریاران بودوخاکِ مهربانی این دیار
مهربانی کی سرآمدشهریاران راچه شد؟
شهر ِیاران (مصرع اوّل): دیار ِیاران،شهری که یاران درکناریکدیگرند.
شهریاران(مصرع دوّم):پادشاهان
دراین دیار ودراین شهر، یاران یکدل ویکنظر به خوشی وخوبی درکنارهم زندگی می کردند اینجاپیش ازاین سرزمینِ مهربانان بود ،چه وقت مهربانی از بین رفت که مردم به یکباره ازیکدیگر دلسردشده ومتفرّق شدند؟ پادشاهان ( شاه شیخ ابواسحق وشاه شجاع و... ) که مردم رابه مهربانی ومحبّت تشویق می کردند ونقطه ی وحدت ویکدلی مردم بودند کجا رفتند وچه بلایی برسرشان آمد؟
گوی توفیق وکرامت درمیان افکنده اند
کس به میدان درنمی آید سواران راچه شد؟
گوی: توپ بازی چوگان
توفیق : موفّقیّت ، پیروزی کرامت:بزرگواری، جوانمردی
گویِ توفیق و کرامت : جوانمردی وبزرگواری به توپِ چوگان تشبیه شده است.
سواران : چوگان بازان، دراینجا استعاره از مبارزان ،
معنی بیت: این گوی واین میدان،همه چیزآماده است تایک اتّفاق بزرگ روی دهد وموفّقیّت وعزّت وسرافرازی نصیبِ کسانی شود که گام به میدان مبارزه بنهند. امّادریغا مردان میدان شوروشوقی به مبارزه نشان نمی دهند!
صدهزاران گل شکفت وبانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان راچه پیش آمدهَزاران راچه شد؟
عندلیبان: بلبلان
هَزاران یاهِزاران هردودرست است : هم به معنی عددِ هزار است هم نوعی بلبل یا پرنده ی خوشخوان،هزارآوا، هزاردستان
معنی بیت:
بااینکه صدها هزارگل شکفته شد لیکن جای بسی تاسّف ودرداست که آوای بلبلی به گوش نرسید، گویی که بلبلان نیزهمانندسوارکاران شوق وذوق خودرا ازدست داده اندورغبتی برای عشقبازی باگل نشان نمی دهند! چه بلایی برسرعندلیبان وهزار آواها(یاهزاران بلبل)آمده است که چنین افسرده وبی میل شده اند؟
زُهره سازی خوش نمی سازد مگرعودش بسوخت
کس نداردذوقِ مستی میگساران راچه شد؟
"زُهره یا ناهید " به الهه ی رقص و موسیقی معروف است، چنگی زن وآوازخوانِ چرخ فلک است.
عود : نوعی آلتِ موسیقی
معنی بیت:
چه شده که دیگراززُهره هم آهنگِ دلپذیری به گوش نمی رسد؟آن الهه ی شادی و موسیقی که همیشه آهنگ های دلپذیرمی نواخت وساکنان چرخ فلک را به شورونوا وهیجان وامی داشت دیگر آهنگ نمی نوازد آیا ساز او نیزبه آتش بیدادِستمگران سوخته وازبین رفته است!
هیچکس رغبتی به خوردنِ شراب ندارد ، پس باده نوشان به کجا رفته اند ؟!
حافظ اسرارالهی کس نمی داندخموش
ازکه می پرسی که دور روزگاران راچه شد؟
ای حافظ توکه بهترمی دانی کسی ازاسرارالهی باخبرنیست ونمی داند که درپشتِ پرده ی تقدیر چه اتّفاقاتی رارقم می زنند،گِله وشکایت مکن کسی پاسخ تورانخواهدداد چراکه کسی علّتِ اصلی حوادث رانمی داند. دروَرای حوادث چیزهایی هست که ما ازآنهاآگاهی نداریم، ماصورت وظاهر اتّفاقات ووقایع رامی بینیم ونمی دانیم که خداوند چه منظوری ازاین حوادث دارد. توازچه کسی می پرسی که چرا چنین گشت وچنان شد!
حدیث ازمطرب ومی گو ورازدَهرکمترجو
که کس نگشود ونگشایدبه حکمت این معمّارا

رضا در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد
معشوقه ی من آن هنگام که جام شراب دردست می گیرد جلوه گری اوبه اوج می رسد وجاذبه وزیبائیش آنقدرزیاد می گردد که جاذبه ی سایر معشوقه ها بی اثرشده ودیگر به چشم نمی آیند. بازارجلوه گری زیبارویان شکسته شده و ازرونق می افتد وفقط معشوق من است که دراوج می ماند ودرکانون توجّهات قرارمی گیرد.
هر سروقد که بر مَه و خور حُسن می فروخت
چون تودرآمدی پی کاری دگررفت
هرکس که بدیدچشم اوگفت
کومُحتسبی که مَست گیرد
مُحتسب:حسابگر،مامورامربه معروف ونهی ازمنکر
هرکس که چشم ِ مست اورا دید گفت: کجاست مامور امربه معروف ونهی ازمنکر تا این مست( چشم یار مرا) رادستگیر کند؟
مروچوبختِ من ای چشم مست یاربخواب
که درپی است زهرسویت آه بیداری
دربَحرفتاده ام چوماهی
تایارمرابه شَست گیرد
بَحر: دریا، دراینجا استعاره ازغم ِ فراقست است.
مانند ماهی در دریای غم ِفراق ِ یار غوطه وَرشده ام در این امیدبسرمی برم که شایدیارمرا صید کند وازاین تنهایی نجات دهد.
بسی نماندکه کشتیِّ عمرغرقه شود
زموج شوق تو دربحربی کران فراق
درپاش فتاده ام به زاری
آیابُوَدآنکه دست گیرد.
با گریه وزاری به پاهایش افتاده ام شاید دلش به رحم آید ولطفی کند و دستِ مرابگیرد.
فقیروخسته به درگاهت آمدم رحمی
که جزولای تواَم نیست هیچ دستاویز
خرّم دلِ آنکه همچوحافظ
جامی زمِی اَلَست گیرد.
ای خوش آن دل که همانندِ حافظ ،توفیقِ نوشیدنِ جامی ازمِی اَزل پیداکرده ومست شده باشد.
اشاره به روزاوّل خلقت است. روزی که گویند خداوند خودرا به آدمیان معرّفی کرد وازآنان عهدوپیمان گرفت که جزاورا نپرستند وشرک نوَرزند.
امّا ممکن است که برای هرکس روزاَلَستِ وعهدِ الست ویژه ای بوده باشد. هرکس معشوقی دارد وروزی که با اوآشناشده وبااوعهد وپیمان عاشقی بسته است.
عهدِاَلَستِ من همه باعشق شاه بود
وزشاهراهِ عمربدین عهد بگذارم.

رضا در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:

یـارب این نـوگل خنـدان که سـپـردی به مـنـش
می‌سپـارم به تـو از چشم حسود چـمـنـش
نوگل خندان: استعاره ازمعشوق نوجوانست.
چمن: استعاره ازاطرافیان ،به ویژه رقیبان است
چشم حسودِ چمنش: استعاره تنگ نظری رقیبان است. رقیب یامراقب، درفرهنگِ حافظانه نسبت به رابطه ی عاشق ومعشوق بدنظروتنگ چشم است.کاسه ی داغ ترازآش است! دراینجا درمعنای سطحی خودِ چمن نیزکه نسبت به گل رنگ وبوی خاصّی ندارد به رنگ وبوی گل حسادت می کند.!
خدایا این معشوق نونهال شادانی که به من عنایت کرده وهدیه داده ای، می سپارم به خودت تامرحمت کنی ازچشم ِ حسودِ اطرافیان وبدنظرها محافظت فرمایی.
هرگلِ نوکه شدچمن آرای
زاثررنگ وبوی صحبتِ اوست.
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور بـاد آفت دور فلک از جان و تـنـش
اگرچه این نوگل خندان ومعشوق نوجوان من ازکوی وفاداری وعهدوپیمان فرسنگ ها دورشده ونسبت به من بی وفاست. لیکن من آرزوهای خوبی برای اودارم ازخدامی خواهم که ازبلایامحفوظ واز آفاتِ روزگاردراَمان باشد.
اگربرجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باداگرمن جان به جای وست بگزینم
گـر به سرمنزل سلمیٰ رسی ای بـاد صبـا
چـشـم دارم کـه ســلامی بـرسـانی ز مـنـش
سلما: ازچهره های عشق وعاشقی ادبیّاتِ تازیان است که واردِ ادبیّاتِ فارسی شده واستعاره ازمعشوق است.
سرمنزلِ سلمی: سرمنزل معشوق
معنی بیت: ای بادصبا که به بارگاهِ معشوق دسترسی داری حال که معشوق فرسنگها ازمن دورشده ومرابه فراموشی سپرده، چشم امیددارم حداقل سلام مرابه آن معشوقِ عزیزبرسانی.
ای صبا گربگذری برساحل رودِ ارس
بوسه زن برخاکِ آن وادیّ ومشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هردَم ازما صدسلام
پُرصدای ساربانان بینی وبانگِ جَرس
به ادب نافه‌گشایی کن از آن زلفِ سیاه
جای دل‌های عـزیـزست ، به هم بـر مَـزنـش
"به ادب نافه گشایی کن" بااحترام وادب گیسوی یاررا بگشاوعطرافشانی کن.
معنی بیت: درادامه ی بیت پیشین می فرماید:
ای بادصبا گیسوان یار رابااحترام وادب نوازش کن وشمیم ِ جانبخشش را محترمانه بیافشان، حلقه حلقه های گیسوی یارمَسکن وماوای دلهای عزیز زیادیست،مواظب باش وبه هم مزن وپریشانش مکن.
آن که طـُرّه‌ که هرجعدش صدنافه ی چین ارزد
خوش بودی اگربودی بوئیش زخوش خویی
گودلم حقِّ وفاباخط وخالت دارد
محترم دار در آن طـُرّه‌ی عـنـبـر شـکـنـش
حقّ وفا : حق دوستی
خط : موهای نرم و ظریف که گِرداگردِ صورت،پشتِ لب و بناگوش جوانان می روید وبرزیباییِ چهره می افزاید. طرّه : آن بخش ازموی سر که برپیشانی ریخته می شود. عنبرشکن : عطرزلفِ توقیمت وارزش عنبررامی شکند.
معنی بیت: ای صباپس ازآنکه ازآن زلفِ سیاهِ معشوق،به ادب ومتانت نافه گشایی کردی، ازطرفِ من بگوکه دلم ازوفادارانِ صمیمی خط وخال توبود درمیان آن زلف عطرسای خویش، که ازخوش بویی ارزش وقیمتِ عنبررامی شکند حُرمتش رابه نیکویی نگهدار.
چودل درزلفِ توبسته ست حافظ
بدینسان کاراودرپامیفکن
در مـقـامی که به یـاد لب او می نـوشنـد
سِـفله آن مست که بـاشد خـبـر از خویـشتـنـش
مقام: رتبه،جایگاه،مکان
" میْ (شراب) نوشند" را می‌توان "می نوشند" نیزخواند هردوخوانش درست است.
سِفله : پست ، فرومایه
معنی بیت : در آن جایگاه ورتبه ای که به یادِ لبِ یـار باده نوشی می کنند، چنانچه کسی ازنوشندگانِ باده، آنقدرمست نشده باشد که ازهستی خویش بی خبرافتاده باشد قطعاً از پَستی و فرومایگی ِ اوست. چراکه ازنظرگاهِ حافظ، به یادلبِ لَعل ِیارآبِ خالی هم که بنوشی،مستی بخش خواهدبود.
آب وآتش به هم آمیخته ای از
لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
عِـرض و مال از در مـیـخانـه نشایـد انـدوخت
هر که این آب خورد ، رخت به دریـا فـکـنـش
عِرض : اعتبارو آبـرو
آب : شراب
"رخت به دریا افکندن" : "ترکِ تعلّقاتِ دنیوی کردن وهمه چیزجزعشق رها کردن" معنی بیت : اگرتوقّع داری که ازمیخانه‌ی عشق ورندی، اعتبارو آبرو و مال و ثروت به دست آوری،سخت دراشتباهی! کسی که از شرابِ عشق نوشید نسبت به تعلّقاتِ دنیوی بی رغبت می گردد وبرای سبک شدن همه ی آنچه که به اعتبار وآبرو ومال وثروت مربوط می شودرا را به دریا می‌افکند وخودراازبندِ علایق خلاص می گرداند.
غلام همّتِ آنم که زیرچرخ کبود
زهرکه رنگِ تعلّق پذیرد آزاداست
هر که تـرسـد زمَلال ، انـدُهِ عشقش نه حلال
سـر ما وُ قـدمـش ، یـا لـب ما وُ دهـنـش
ملال: ناراحتی ها ورنج ها
هرکسی که ازرنج ومشکلات وناراحتی ها بترسد، غم ِعشق که خودسعادت ونعمتی بزرگ است حرامش باد. ماعاشقان ازروزاوّل چنین انتخاب کردیم: یاسرمادراین راه،خاکِ راهِ یارخواهدشد یاسرانجام لب برلب یارخواهیم رساند واز شرابِ لعلش خواهیم چشید، راه دیگری نیست وازرنج ومشکلات هراسی به دل نداریم.
دوای تو دوای توست حافظ
لبِ نوشش لبِ نوشش لبِ نوش
شـعـر حـافــظ همه بیت الغزل معرفت ست
آفـرین بر نَفَس دلکش و لطف سخنـش
بیت الغزل : زیباترین و ناب‌ترین بیت از یک غزل،شاه بیت
معرفت :آگاهی ودانش، شناختِ حقیقت و عشق
معنی بیت : تمامِ اشعار حافظ، تک بیت های نغزوپرمعنایی هستند که درموردِ عشق ومعرفت گفته شده است. مرحبا به نَفَس ِ پاک او وآفرین برلطایف وظرایفی که درشعرهای دلپذیر اونهفته است.
زشعردلکش حافظ کسی بودآگاه
که لطف طبع وسخن گفتن دری داند

۱
۳۴۴۱
۳۴۴۲
۳۴۴۳
۳۴۴۴
۳۴۴۵
۵۷۳۰