گنجور

حاشیه‌ها

رضا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

اگر چه عرضِ هنر پیش یار بی‌ادبیست
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
درقدیم به زبان عربی شعروغزل سرودن هنر محسوب می شده ونشان ازتسلّطِ شاعربه زبان عربی داشت. شان نزول این غزل احتمالاً چنین بوده باشد که شاه شجاع، انیسِ دل ومونس جان حافظ، به عربی شعری سروده وازشاعران به رسم آن روزگاران،تقاضا نموده دراستقبال ازآن غزلی به زبان عربس بسرایند. لیکن بنظر نگارنده ی این مطلب ،چنانکه ازاشعار حافظ برمی آید به رغم آنکه او تسلّط کافی برزبان عربی داشته،شخصاً تمایلی به سرودن شعر دراین زبان نداشته وترجیح می داده بیشتر به زبان دَری وپارسی شعربسراید. ضمن آنکه حافظ می دانسته که اگردراستقبال ازشعر شاه شجاع غزلی بسراید قطع یقین نتیجه برای شاه شجاع چیزی جزسرافکندگی وخفّت نخواهدبود. ازاین رو با بهانه آوردنِ اینکه، عرض هنر وخودنمایی دربرابر یار بی ادبی محسوب می گردد ازاین کارطفره رفته است. لیکن می بینیم که رندانه به مخاطبین خویش این نکته را رسانده که من تسلّط کافی به عربی دارم واگر بخواهم بهترازشاه شجاع ودیگران شعرمی سرایم لیکن میل باطنی به اینکارراندارم.
عرض هنر: نشان دادن هنر وفضیلت وآشکارکردن مهارت، خودنمایی
دهان پرازعربیست: تسلّط کافی برزبان عربی دارم واگر دهان بازکنم شعر وغزل عربیست که فرومی ریزد.
معنی بیت: با اینکه نشان دادن مهارت وتوانمندی درحضوریاربُرهان بی ادبیست، بااینکه حتّا گفتن ِ این نکته نیز درمَحضریار نشانه ی بی ادبی می باشد لیکن(این رامی گویم تامدّعیان بدانند) من به زبان عربی کاملاً مسلّط هستم، دهانم پُرازمضامین وعبارات عربیست و اگرلب بازکنم شعر وغزل عربی بیرون می ریزد ولی خودم بنا به دلایلی که برای خودم دارم زبانم راخاموش کرده ودوست ندارم به عربی شعربگویم.
چوعندلیب، فصاحت فروشد ای حافظ
توقدر او به سخن گفتن دری بشکن
پَری نُهفته رُخ و دیو در کرشمه ی حُسن
بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست
پری نهفته رخ : به نظرمی رسد که منظور از "پَری" خودحافظ است که روی خودراپوشانده وازشعرگفتن به زبان عربی شانه خالی کرده است ومتقابلاً مدّعیان با خالی دیدن میدان، ازروی چاپلوسی وتملّق،بازبان قاصرخویش، به درخواست شاه وارد میدان شده وبه زبان عربی شعرگفته اند، بَه بَه وچَه چَه گفتن آنها را به یکدیگرچنانکه درمحافل شعرخوانی رسم است حافظ با"دیودرکرشمه ی حُسن" تقبیح کرده است.
این چه بوالعجبیست: این چه نوع چشم‌بندی وشعبده بازیست.
معنی بیت: آنکه پری روی وفرشته خوهست باید به جلوه درآید وعشوه وکِرشمه کندروی خویش پنهان کرده است، دیو میدان راخالی دیده ومشغول کرشمه فروشیست! شگفتا دیدگانم ازچیزی که می بیند ازحیرت می سوزد، آخراین چه شعبده بازیست!!
حافظ ببرتوگوی فصاحت که مدّعی
هیچش هنر نبود وخبرنیزهم نداشت
در این چمن گل بی خارکس نچید آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست
چراغ مصطفوی : "مصطفی" از القاب پیامبر اسلام است چراغی که به دست اوروشن شده است.
"باشراربولهبیست": ابولهب ،کنیه ی عموی پیامبراست که سرسختانه بابرادرزاده ی خویش دشمنی ومخالفت می ورزید.
درتاییدِ وادامه ی بیتِ می فرماید:
آری همیشه چنین بوده وچنین نیزخواهدبود. هیچکس دراین دنیا گل بی خارنچیده است. همانگونه که درکنارهرگلی خاری هست می بینیم که درمقابله باچراغی نیز که پیامبراسلام روشن کرد زبانه های آتش کینه ی ابولهب قراردارد. دربرابرهرپدیده ای مانعی ومشکلاتی وجود دارد وهیچ چیز به راحتی دردسترس نیست.
برمِهرچرخ وشیوه ی اواعتمادنیست
ای وای برکسی که شدایمن زمکروی
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست
سفله پرور: بد سرشت پرور،فرومایه پرور
درادامه وتایید سخنان قبلی ،معنی بیت:
رسم روزگاربرهمین منوال است، علّت رامپرس ازاَزل همینطوری بوده است. این قانون طبیعت است که خاروخَس برروی دریا می نشیند وگوهر درقعر آن! کسی نمی داند چرا وچگونه چنین قانونی وضع شده است! فرومایگان اغلب دارای اقبال نیکو وکامرواهستند، لیکن اهل دانش وفضل همیشه دررنج ومصیبت گرفتارانند! چرخ بی هیچ علّتِ قانع کننده ای،سفلگان وفرودستان رابه بالامی برد وکامروامی سازد.
اشاره به همان مدّعیانیست که ماهیّتِ دیو دارند وجای پریان عشوه گری می کنند وبه آنچه که ندارند وانمود می کنند وریا وتظاهرمی ورزند،حافظ ازروزگار گِله مند است که چرا به آنها فرصتِ عشوه گری می دهد ومشتشان را وا نمی کند تا پوچ بودنشان برملا گردد!
حافظ مدار امید فرج ازمدارچرخ
داردهزارعیب وندارد تفضّلی
به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رُباط
مرا که مَصطبه ایوان و پای خم طنبیست
طاق: ایوان، آسمان،سقف قوسی‌شکل که با آجر بر روی اتاق، درگاه، پل، یا جای دیگر می‌سازند
خانقاه: مکانی که صوفیان ودرویشان درآنجا به پرهیزگاری می پردازند.
رُباط: دنیا، کاروانسرا، محل استراحتگاه مسافرین در وسط راه.
مَصطبه: مکان مخصوصی که اندکی از سطح زمین یا کف اتاق بلندتر باشد و کسی بر آن بنشیند؛ سکو؛ تخت. دراینجا منظورسکویی هست که درمیخانه هاتعبیه می شد.
طَنبی: تالار وایوان،شاه نشین
مراپای خُم طنبیست: یعنی پای خُم برای من تالاری مجلّل است. نشستن درپای خم برای من بهترازآن است که درتالاربنشینم.
معنی بیت: برای من که مصطبه ی میکده ها ایوان ونشستن به پای خُم شراب تالاری مُجلّل است، هرگز ایوان وتالار خانقاه واین جهان فانی را به نیم جو نمی خرم. برای من دنیا هیچ جذابیّتی ندارد درکنارخُم ِشراب نشستن برای من بهترازاین است که دربالاترین نقطه نشسته وبه شاه نشین ِ تالار این دنیا تکیه بزنم. شراب به من لذّت وآرامش می بخشد و مرا ازشر وشور دنیا می رهاند.
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بودزورش
که تا یکدم بیاسایم زدنیا وشر وشورش
جمالِ دختر رَز نور چشم ماست مگر
که در نقابِ زجاجی و پرده ی عنبیست
دختر رز: بنت‌العنب، کنایه از شراب.
زُجاجی: گوهرشفّاف، شیشه‌یی. اشاره به زجاجیه است ،ماده‌ای شفّاف شبیه ژلاتین که در حفره ی درونی کُره ی چشم بین عدسی و شبکیه قرار دارد. شراب ابتدا به نورچشم تشبیه شده ،سپس به این ماده ی شفّاف تشبیه شده که پشتِ پرده ی شیشه ای انگورپنهان است،همانگونه که زجاجیه درچشم جای گرفته است.
نقاب زجاجی همان پوست شیشه سان انگوراست که درون آن دیده می شود. حافظ وقتی می خواهد ازشراب سخن بگوید بهترین وبِکرترین مضامین راخَلق می کند.
عنب: انگور ضمن آنکه اشاره به پرده ی عنبیه ی چشم،(غشاء) نیزاشاره دارد. حافظ باهنرمندی وبه مددِ نبوغ بی مثال خویش، "نورچشم ،زجاجیه وعنبیه ی چشم آدمی" را با ساختارانگور،پوست ودرون آن که مایه ی شراب است درهم آمیخته است.
معنی بیت:سیمای زیبای دخترشراب گویی که نورچشمان ماست. دانه ی انگورچه شباهتی به ساختارچشم ما دارد! شراب دردل انگور همانگونه جای گرفته که زجاجیه درچشمان ما ودرپشت پرده ی عنبیه!! شمایل دانه ی انگور فقط ازلحاظ ظاهری شبیه چشمان آدمی نیست بلکه نورچشم ماست!
همّت عالی طلب جام مرصّع گومباش
رند را آب عنب یاقوتِ رمّانی بُوَد
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست
دراین بیت نکته ی بسیارلطیفی نهفته است ومتاسّفانه ازدیدِ اغلبِ شارحان محترم پوشیده مانده است وآن اینکه چرا حافظ می فرماید صلاح بی ادبیست؟ مگر حافظ چه چیزی گفته که خودنیزتاییدکرده که مرتکبِ بی ادبی شده است؟
این بیت باظرافتِ حافظانه ای ذهن مخاطبین را به مطلع غزل برگشت می دهد. درآنجا دیدیم که جناب حافظ فرمودند درمحضریارهنرنمایی کردن وبه زبان عربی شعرگفتن نشانه ی بی ادبیست. ودیدیم که درهمان بیت فرمودند دهانم پرازعربیست.حالا دراینجا (بیتِ پیشین) حافظ خواسته یک چشمه ازهنرش رابه رُخ مدّعیان بکشد ونبوغ خارق العاده ی خویش را در معرض نمایش قراردهد هرچند که به گفته ی خود بی ادبی محسوب شود. اوباهنرمندی،دختر رز را ازواژه ی عربی بنت العنب گرفته ودرمصرع اول نشانده وواژگان ِ : نقاب، زجاجی وعنبی را که هرسه عربی هستند درمصرع دوّم بکارگرفته ومضمونی ناب وبی نظیرخَلق کرده تاحساب کار رابه دست مدّعیان داده باشد.
معنی بیت: ای بزرگوار من همانگونه که درمطلع غزل یادآورشدم به آداب واصول ادب آشنایی دارم وخودنیزاهل ادب وخردورزی هستم لیکن چون مستِ بودم مرتکبِ بی ادبی شدم.
حافظا علم وادب وَرز که درمجلس شاه
هرکه رانیست ادب لایق صحبت نبُود
بیارمی که چوحافظ هزارم استظهار
به گریه ی سحری ونیازنیم شبیست
استظهار:امیدواربودن، اطمینان داشتن، پشت‌گرمی، تکیه و اتکاء داشتن به چیزی.
معنی بیت: باده بیاور که همانندِ حافظ ،هزارامید واطمینان دارم که خداوندِ بخشایشگر، گناهِ باده نوشی را به گریه های سحرگاهی ورازو نیازهای نیم‌شبی، نادیده خواهدگرفت وخواهد بخشید.
هاتفی ازگوشه ی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
لطفِ خدابیشترازجُرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش

نی مولانا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت:

پس هشداریم!
مولانای ما میخواهد بدون تعصب وحسادت و خود برتر بینی ولی زمان خود را بشناسیم
نگاه نکنیم که پدران و آباء ما چه اعتقادی داشتند بدون حسادت و غرور حق را بپذیریم
با پیدا کردن راه حق و قدم برداشتن در این راه ولیِ زمان می توانیم به سوی آخرت رفتگان و پدرانمان که از این حقیقتی که ما فهمیدیم و آنها نشد که بفهمند نور و عطر خوشی برای آنها بفرستیم
و سلام بر حقیقت یابندگان

نی مولانا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت:

معنی:
خداوند انبیا را برای آن خلق کرد تا حسد ها برانگیزد و مردم را آزمایش کند که چه کسی به خاطر حسد حق را زیر پا نمی گذارد
برای اینکه کسی نسبت به خدا عار و حسودی نداشت (زیرا خدا را بالاتر از خود همه می دانند)
و هیچ دیّاری (هیچ فرد یا دیر نشینی) به خدا حسودی نمی کند
ما با آن کسی که مثل خود بپنداریم با او حسودی می کنیم!
وقتی مقام رسالت پیامبر یا امامت ولی او قبول کنیم دیگر حسادت ما برانگیخته نمیشه
آن وقتی حسادت برانگیخته میشه که آن ولی را مثل خودمان یا بزرگان خودمان بپنداریم

نادر.. در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی...

نی مولانا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت:

سلامُ علیکم ای حقیقت جویان
چرا همۀ ابیات شعر رو با گوشِ جان نشینیدید؟
چرا فقط بر سر چند بیت همدیگر رو دشمن هم میدانید؟
مگر مولانا (علیه سلام و رحمت) در این ابیات نفرمود حق رو قبول کنید و با حق به حسودی برنخیزید؟
انبیا را واسطه زان کرد حق
تا پدید آید حسدها در قلق
زانکه کس را از خدا عاری نبود
حاسد حق هیچ دیّاری نبود
آن کسی کش مثل خود پنداشتی
زان سبب با او حسد برداشتی
چون مقرر شد بزرگی رسول
پس حسد نآید کسی را از قبول

اسماعیل فرازی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۵:

"دو صاحبدل نگهدارند مویی
همیدون سرکشی و آزرم جویی"
دو صاحب دل دو اهل معرفت می توانند که مویی را نگهدارند و پاس بدارند. رشته باریکی را دو صاحبدل می توانند نگهدارند "همیدون" همچنین سرکشی(نکنند خود را از سرکشی نگه می دارند) و شرم و حیا را می توانند حفظ کنند و نگهداری کنند و تعدی نکنند.

همایون در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۲:

غزل گفتگوی عاشق است و معشوق هر بیت آن‌ می‌‌تواند بنا بر قاعده تخلیص از زبان عاشق باشد یا معشوق یا دیگری و هم چنین بنا به حال و مقام گوینده می‌‌تواند مضمون ویژه و نویی را در بر بگیرد
آنچه در عشق مبین است این است که معشوق هرگز نه‌ به عاشق نگاه می‌‌کند و نه‌ با او سخن می‌‌گوید بلکه از راه دل‌ معشوق، یا خلوتگه عشق، هم خود را نشان می‌‌دهد و هم آن را لبریز از سخن‌های نو می‌‌کند
گر‌ چه از کبر سخن با من درویش نگفت - جان فدای شکرین پسته خاموشش باد - حافظ
عاشق می‌‌داند که معشوق همین کار را با هر کس و چیز دیگری نیز می‌‌کند که گاه موجب خشم و رنجش و غیرت اوست
گاه عاشق مقام خود را هم طراز معشوق خود می‌‌داند و همه بزرگی آنرا از وجود خود می‌‌داند و گاه زبان شکایت بر او می‌‌گشاید، این از دست عاشق حقیقی‌ بر می‌‌آید نه‌ مبتدیان و تازه کاران که بییشتر تقلید در کار آنان خود نمایی می‌‌کند و یا رعایت ادب و احترام و تقدس و سر سپردگی و همین را هم از دیگران توقع دارند که مانند آنان رفتار کنند این کار در مذهبی‌‌ها بیشتر به چشم می‌‌خورد که خود را وکیل مدافع خدا و پیامبر می‌‌دانند
یک تخلّص دیگر که به خواننده غزل رو می‌‌کند
ی آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق - کو حالت بشنیده و کو حالت دیده
در بیت آخر تخلّص به شمس صورت می‌‌گیرد و به زیبایی مطلب جمع و جور می‌‌شود

اسماعیل فرازی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱:

" اخو العداوة لا یمر بصالح
الا و یلمزه بکذاب اشر "
آن که دشمنی دارد به هیچ نیکو کاری نمی گذرد، مگر این که بر او عیب گیرد که دروغگویی متکبر است.

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱:

6185

نیکومنش در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:

درود بیکران بر دوستان جان
اساس و پایه همه مکاتب توحیدی عالم قطع تعلق از ماسوای خداوند و نیازمندی وعجز به بارگاه الهی یعنی فقر الهی (انتم فقراء الی الله) ومصطلح فارسی آن درویشی می باشد
-روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است
درویشان (دل شکستگان وپناهندگان به بارگاه الهی )را کنج خلوتی است که آرامش و امنیت جاودانه در آن نهان بوده و جایگاهی همچون بهشت برین جاودانه و ابدی دارد ورمز دست یابی به جاه و جلال زندگی در خدمتگذاری واقعی به درویشان نهاده شده است
2-گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
فتح آن در نظر رحمت درویشان است
درویشان همانانی هستند که به منظور رسیدن به چهره مقصود و گنج بی پایان هستی خویشتن را از همه اعتبارات زندگی معزول داشته و با درایت و حسن اندیشه به منظور مهربانی و رحمت به خلق خدا همه مانع های آن را کنار گذاشته و به آن گنج بی پایان نائل شده اند
3-قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری از چمن نزهت درویشان است
کاخ و کوشک بهشتی که فرشته رضوان با شمشیر ذوالفقار دربان و نگهبان آن می‌باشد فقط یک جلوه و چشم اندازی از تفرجگاه بی بدیل درویشان می باشد
4-آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیاییست که در صحبت درویشان است
همنشینی و مصاحبت با درویشان همانند آن کیمیای فروزانی است که صفحه سیاه وجودی انسان‌ها را به زر تبدیل می کند
5-آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید
کبریاییست که در حشمت درویشان است
درویشان را چنان مقام کبریایی و جاه و جلالی است که خورشید که بالاترین تاج افتخار را به سر دارد در مقابل آنان سر تعظیم فرو می اورد
6-دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی تکلف بشنو دولت درویشان است
بدون هیچ قصد و غرضی این را از من به یادگارداشته باشید که تنها سرمایه جاوید و بی پایان‌ بدون ترس و اندوه نابودی ،سرمایه و جاه و جلال درویشان است
7-خسروان قبله حاجات جهانند ولی
سببش بندگی حضرت درویشان است
فرمان روایانی که می خواهند کانون توجه نیازمندان جهان بوده و به مقام خسروی و پادشاهی برسند راز و رمز آن در خدمتکاری و بندگی درویشان می باشد
8-روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند
مظهرش آینه طلعت درویشان است
آن چهره مقصود که بزرگان عالم به دنبال آن هستند در اینه پاک فروزان سرشت درویشان مشهود می شود
9-از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
هر محدوده ای از این عالم را که در نظر بگیریم به دلیل جور و ستم مجال آرامشی وجود ندارد و حال انکه جولانگاه درویشان به دامنه ازل تا ابد
می باشد
10-ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را
سر و زر در کنف همت درویشان است
ای ثروتمند به حسب دارایی خویش این همه تکبرنورز و بزرگی مکن چرا که تنها چیزی که می تواند مأمن و سر پناه جان و مالت باشد همت و جلال کبریایی درویشان است
11-گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
اگر داستان گنج قارون و فرو رفتن آن در اعماق زمین را شنیده باشی از بر آشفتن غیرت و تظلم خواهی ان مرد خدایی و درویش درگاه خدایی موسی نبی الهی است
12-حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی
منبعش خاک در خلوت درویشان است
ومن (حافظ)که به دنبال آب حیات جهت زندگی جاوید بودم ان را در زیر خاک درگاه انس و بی تعلقی درویشان یافتم و نوشیدم و جاودانه شدم
-من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگی و سیرت درویشان است
واین موهبت از غلامی و بندگی آن پادشاه درویش مسلک آراسته ظاهر که نماینده و خلیفه خداوند در روی زمین هست به من ارزانی شد.
سر به زیر و کامیاب

همایون در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۲:

غزلی یگانه و تک که از مستی کامل و عشق کامل و شور وصف نا شدنی می‌‌آید و چه زیبا و هماهنگ با همه توانائی‌های سخن هنگامی که سخن خود به می‌‌ناب و شراب سرخ مبدل می‌‌گردد و نغمه‌ای تر و تازه می‌‌شود و مستی آن انسان را به جایی‌ می‌‌برد که معشوق را در خانه خود و ٔبت خود می‌‌پندارد و او را مانند خود عاشق این ٔبت می‌‌بیند و حریف و هم پیمانه خود به حساب می‌‌آورد
این گونه است که انسان به مقامی می‌‌رسد که از غم و بدی یک باره جدا می‌‌شود و هنوز مستی بیشتر می‌‌خواهد تا راه آسمان و بی‌ مرزی را در نوردد و حسی نو را تجربه کند و با مستان دیگر سهیم شود

بی نام در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۸ - اندوه فقر:

پَرویزَن=پروزن : 1 - غربال . 2 - الک . 3 - هر آلت مشبک و سوراخ سوراخ

همایون در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۱:

روی معشوق را نمی توان دید یا به عبارتی معشوق دیدنی نیست
همین می‌‌تواند چشمی در ما پیدا کند که چنین معشوقی را ببینیم دیدنی از جنس لحظه مثل یک شهاب و آذرخش چون معشوقی این چنین مجسمه نیست که ساعت‌ها بتوان آن را تماشا نمود
ولی می‌‌توان با او بود و با او کار کرد و او با ماست هنگامی که نو می‌‌شویم و نویی می‌‌کنیم
آنچه که هست همه پشت معشوق است یعنی‌ گذشته است که ما می‌‌بینیم آینده در این زمان و مکان نمی‌‌گنجد
بلکه از چشمه حق می‌‌جوشد و از عدم می‌‌آید

همایون در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۰:

طرب جلال دین از نویی و نو شدن است
باده باده نویی است و شادی از نویی می‌‌آید
انسان به هیچ چیز کهنه نمی‌‌تواند دل‌ ببندد و شادی کند مگر آنکه بداند این کهنه به نویی وصل است
و بدان راه دارد، این راه به نویی دل‌ نام دارد که از جنس عشق و دوست داشتن است
نو شدن همان مستی است و سر از پا ندانستن و بی‌ سر و پا بودن همان زنده بودن و زندگی‌ کردن در نویی است که از عالم عدم می‌‌آید

همایون در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۹:

نویی و نو گرائی و نوروزی و نو اندیشی‌ شیوه و فرهنگ جلال دین است
که با ماهیت انسان نیز هماهنگی دارد
انسان بر عکس حیوانات دیگر خود خود را نو می‌‌کند و شیوه زندگی‌ خود را نو می‌‌کند
حیوانات بر اساس انتخاب طبیعی پیدا می‌‌شوند رشد و نمو و تغییر می‌‌کنند
نویی از عدم می‌‌آید و ارتباط انسان با عدم از راه دل‌ است
و ارتباط دل‌ با انسان از راه عشق صورت می‌‌گیرد
عشق هنر یگانه کردن است یگانه کردن کهنه و نو، بزرگ و کوچک، دو و یک، غم و شادی با بینشی دیگر که از مقایسه نمی آید بلکه از شادی هماهنگی با معشوق در هستی‌ نشأت می‌‌گیرد اینکه هستی‌ هم با تو در این کار هماهنگ و همکار است
معشوقی که قابل دیدن نیست چون هر لحظه زیبایی و جلوه‌ای دیگر دارد چون چشمه نویی اوست

۷ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰:

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی میپرسد از کجای این مثلا حدیث برمی آِید که کله خوراک مردان بهشتی است و زنان را بدان راه نیست؟
میگویم خاک بر سرت که فلان نخوانده میپرسی
بدان هر آنچ قدرت باه را تشدید کند و رگان را گرم کند بر زنان حرام است حتی بهشتی.
والله اعلم
این حدیث حسن هم از من:
گرفتم ز صد ها فیلتر هم نیک بگذری
ز چنگال گنجور جان سالم در میبری؟
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار
نقد برف است و گنجور تموز
نمنمک کوچ و خواجه غرّه هنوز
شوخی

سیف اله محسنی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:

درود. بر روان پاک خدمتگزاران فرهنگ و زبان پارسی.
بنده هم از دوست و دشمن در مورد استادشجریان بغیراز تعریف وتمجید نشنیده ام. و استاد مصداق آفتاب آمد دلیل آفتاب هستند.

nabavar در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:

علف باید به دهان بزی شیرین بیاید
که گویا چنین بوده

محمد تقوی رفسنجانی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:

سلام مصرع دوم بیت پنجم بدین صورت اصلاح میشود:
نا امیدم مکن از سابقهٔ لطف ازل
تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت
بیت هفتم:
بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل
تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت
و بیت هشتم:
باغ فردوس لطیف است ولیکن زنهار
تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت
حذف اینگونه ابیات ، دریغ داشتن مردم از هدیه‌های بهشتی حافظ است!

۷ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰:

درباره اینکه کله پاچه خوراک مردان بهشتی است من که تا کنون نشنیده بودم ولی کسی چه میداند شاید یک شیرازی دور از وطن کله مشد و چرب و چیلی برای دوستان بار گذاشته و تیار کرده که با خوردنش به مثال این سخن شیخ که "به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد" یکی زان میان به وجد آمده و فرموده باشد: هذا مأکول فی الجنات نعیم" فی المثل! چه از اینگونه حدیث بنی امیه و بنی عباس و دیگران کم به خورد امت ندادند.

۱
۳۲۲۳
۳۲۲۴
۳۲۲۵
۳۲۲۶
۳۲۲۷
۵۷۳۱