گنجور

حاشیه‌ها

کیوان در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۵۱ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:

درود بر گرامییانی که هنوز به ادب علاقه مندند. من نمی توانم بفهمم چرا ترس جهنم به عنوان کاستی از ارزش تفکر فردی از جمله سنایی می گردد به نظر این حقیر باید اندیشه هایی که بدون دلیل و منطق شاید یا منطقی دیگر به ما القا گردیده بازخوانی و بازاندیشی کرد. از جمله اینکه ترس از جهنم بد و طمع بهشت زشت است. این نمونه بسیار کوچکی از اندیشه های رایج اما بی دلیل که در جامعه ای رایج است

مهران ش در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۳:

پای نگار کرده در بیت سه اشاره به هنر قدیمی نقاشی با حنا روی دست و پای دختران دم‌بخت دارد که هنوز در جنوب ایران و نیز در هند و پاکستان جاری است. بعدتر خود "نگار" برای اسم دختران بکار برده شده.
پای نگار کرده استعاره از پای ظریف است.

کمال داودوند در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸:

7535

بیگانه در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۱:

به به... به به... بسیار نغز و نیکو صائب گرامی...

مجید میرزازاده در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۷۸ - حدود لحسا:

ظاهرا شهر لحسا همین الهفوف کنونی سرزمین حجاز است که هنوز هم پر از درختان نخل است. شهری آباد در میان بیابان های گسترده.

مجید میرزازاده در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۷۷ - خوراک مردمان لحسا:

انگاری داعشیان بازمانده همین جماعتند که چون در سوریه در گرسنگی شدند از همین حیوانات خوردند.

bahram در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

سلام یل عزیر و پدرام خان من هم با نظر پدرام موافقم میتونی به آیات 71 الی 85 سوره ص و همچنین آیان 11 الی 13 سوره مبارکه الاعراف مراجعه کنی که عیناٌ خداوند می فرماید و ما وقتی به ملائکه دستور دادیم که آدم را که از جنس خاک آفریدیم سجده کنند همه سجده کردند الا شیطان و به همین خاطر شیطان را از بهشت بیرون راندیم و این استثنا قرار دادن در واقع به این معنی است که شیطان از جمله ملائکه بود وگرنه چه لزومی داشت که خداوند بفرماید همه ملائک خارج شدند الا شیطان!!!!!؟؟؟

محمد فروتن در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - در مدح ثقه الملک طاهربن علی:

به گمانم این مطلب را در سبک شناسی بهار خوانده بودم. در نوشته ی قبلی خطای تایپ موجب شد کلمه ی اصل را اشتباه بنویسم.

محمد فروتن در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - در مدح ثقه الملک طاهربن علی:

با سلام و سپاس از گنجور .
گویا سراینده لهجه ی سپاهانی داشته است یا دست کم در این شعر با توجه به واژه های به کار رفته در قافیه چنین نمودی پیدا کرده است.
به جای* َست* از * ِست* سود برده است.
به ویژه در بیت ای پایانی روشن است که قافیه ی این شعر و در اثل همه ی شعر با لهجه ی اصفهانی گفته شده است.

تماشاگه راز در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳:

معانی لغات (213)
گوهر: جوهر(جواهر) ، احجار کریمه.
مخزن:خزینه
.مخزن اسرار:خزینه رازها ، کنایه از سینه.
حُقّه: صندوقچه کوچکی که در آن جواهر قیمتی را نگهداری می کنند.
حُقه مِهر: صندوقچه یی که مِهر در آن جای دارد ، کنایه از دل پر مهر.
مهر ونشان: مهر ونشانی که به هنگام بستن صندوقچه جواهر با لاک و موم نقش خاتم آن را ممهور می کنند.
زمره: گروه ، دسته.
ارباب امانت: آنها که امانت به آنها سپرده شده ، امانت دار، کنایه از آنها که بار عشق را به دوش خود دارند
.لاجرم: ناچار وناگزیر.
طالب لعل و گهر نیست: کسی که خواستار لعل و گهر نیست.
در عَمَلِ: در کار ساختن.
زیارت: دیدار ملاقات.
زلف هندو:زلف سیاه وش
.ره نزند:راهزنی نکند.
سیرت:روش ، قاعده
.سان:مانند ، مثل.
باز نما: نشان بده ، بازگو.
معانی ابیات غزل(213 )
(1) جواهری که در خزینه سرّی نگهداری می شد به همان حال گذشته موجود و صندوقچه مهر و محبت به همان مُهر و نشان سابق دست نخورده باقی است .(2) عاشقان ، همان گروهی هستند که بار امانت عشق به دوششان نهاده شده و به ناچار ( در زیر این بار گران ) دیدگان آنها همچنان اشکبار است. (3) از نسیم صبا پرسش کن ( تا بدانی) که هنوز هم شب تا صبح ، بوی دلاویز گیسوی تو چون گذشته همدم جان من است. (4) کسی خواستار لعل و گوهر نیست و گرنه خورشید جهانتاب همچنان در کار پرورش آنها در معدن و در دل خاک است . (5) به دیار عاشق خود که با تیر غمزه تو از پای درآمده است بشتاب که آن عاشق بی چاره به مانند گذشته چشم انتظار تواست . (6) رنگِ خونِ دلِ ما را که ( لعل وار در وجود خویش ) پنهان می کردی به مانند گذشته ، در لب سرخ فام تو به چشم می خورد. (7) گمان می بردم که زلف سیاه تو دیگر راهزن دلها نباشد . سالها گذشت و همچنان به راه ورسم راهزنی خود باقی است. ( 8) حافظ داستان خونابه چشم خود را را باز گو کن ( تا بدانند) که از چشمه دیدگان تو همان خونابه روان است که پیش از این جاری بود
شرح ابیات غزل(213)
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر رمل مثمن مخبون مقصور
*
سلمان ساوجی: همچنان مهر توام مونس جانست که بود همچنان ذکر توام ورد زبانست که بود کمال خجندی : گر قرار تو به دلها نه چنان است که بود عهد با غم عشق تو همان است که بود
این غزل در زمان شاه شجاع سروده شده و روی سخن حافظ با مضامین بیت دوم وسوم می رساند که به هنگام دوری از شاه شیراز و در فرجه فترت سلطنت او سروده شده است . شاعر در مطلع غزل ، سلطان را به وفاداری خود مانند گذشته مطمئن می سازد و می گوید عاشقانی چون همیشه امانت دار بوده و بدین سبب من در دوری تو با چشم گهر بار ، درانتظار توام و اگر باور نداری ازباد صبا بپرس تا به تو بگوید که در غیابت ، بوی زلف تو مونس جان من است . سپس شاعر در بیت چهارم اشاره به این مطلب دارد که شاه محمود طالب شعر وشاعری نیست و گرنه من همان شاعر خوش سخنی هستم که بودم و به دنبال آن از شاه تقاضا دارد که در بازگشت به شیراز و تجدید ملاقات هر چه بیشتر کوشا باشد. شاعر دربیت ششم اشاره به نحو پرورش یاقوت می کند . در قدیم معتقد بودند که سنگ معدن یاقوت برای اینکه کاملاً رنگ شفاف قرمز روشن و یکدست به خود بگیرد بایستی مدتی آن را داخل دل یا وسط جگر حیوان ذبح شده قرار دهند تا با نفوذ خون در آن رنگ بهتری بیابد . این موضوع به هیچ وجه صحت ندارد و چنین عملی اگر هم توسط بعضی از صاحبان حرفه جواهری انجام می شده مثمر ثمرنبوده است و توضیحاً اضافه می شود که به علت اختلاف درصد املاح رنگین فلزاتی که ممکن که در ترکیب سنگ لعل ممکن است مدخلیت داشته باشد، رنگ یاقوت از قرمز کمرنگ روشن وزلال به قرمز کدر تغییر می یابد و مر غوبیت لعل در رنگ روشن و زلال وبدون رگه کدورت آن است . شاعر با منظور داشتن این نظریه می گوید : آن رنگ خون دل ما را که در لب لعل خود پنهان کرده بودی در لبهای تو به چشم می خورد و در بیت بعدی ، زلف محبوب را به هندو نتشبیه می کند و این دو به سبب است یکی رنگ سیاه هندوها و دیگری سابقه و شهرت هندوها ، به راهزنی و سعدی نیز در گلستان می فرماید (… ما در این حالت که هندو از پس سنگی سر برآوردند و قصد قتال ما کردند ….). در پایان حافظ بار دیگر در مقطع غزل مراتب اشتیاق و چشم انتظاری خود را تکرار می کند.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

امین رضا در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:

دوستان عزیز
اولا زندگی کردن مولانا در دورانی که اکثریت منطقه سنی بودن دلیل بر سنی یا شیعه بودنش نمیشه کمااینکه توی مثنوی میگه :
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
...
حالا منظور مولانا کربلا بوده یا نبوده ، این دلیل این نمیشه شما با هم جنگ کنید و همون عشقی رو که مولانا ازش دم میزنه زیر پا بذارین واسه دفاع از خودش . نه اونایی کربلا رو دوست دارن با صحت یا عدم صحت این شعر اعتقادشون زیر سوال میره و نه اونی کربلا رو دوست نداره بالعکس .
با هم دوست باشین ... مهم ترین الویت یک انسان انسانیتشه

فرناز در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار:

بیچاره سعدی چقد بلای شعلش حاشیه دلست شده

م.زارع در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷:

سلام جناب محسن عزیز. بله میدانم شعر مذکور از حضرت حافظ رباعی نیست. بخشی از یکی از غزلهای حضرت است. تاکید من بر همسانی معنا بود نه قالب. به هر حال از تذکرتان ممنونم.

حکیم ابیانه در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۰:

با سلام خدمت همایون خان و بقیه دوستداران فرهنگ و ادب ایران. چرا گفته اید بطور تصادفی این شعر حضرت مولانا با اصلی در فیزیک انطباق یافته است؟
بنظر بنده عرفا در اشراق خود به حقایقی توجهشان جلب شده است که با گسترش محدودی که در علوم آن زمان وجود داشت شاید توضیح و تفسیر آن مشاهدات برای آنان امری ناممکن بوده است و باز بنظر بنده این مشاهدات برای آنها در برابر آنچه اصل بوده است اهمیت چندانی نداشته است. فلذا در قالب اشعارشان گاهی به شرح دیده هایشان پرداخته اند. در بسیاری از اشعار عرفای ما چنین مواردی یافت میشود که دانشمندان این روزگار در چگونگی انطباق مفهوم آن اشعار با یافته های علوم جدید حیران مانده اند و بهمین دلیل شاید از اصطلاح تصادفی استفاده کرده و میکنند تا به شکلی بگویند آنها به چنین مفاهیمی دست رسی نداشته اند و اگر انطباقی وجود دارد از سر تصادف بوده است...

شیرزاد معتمد در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۹:

استاد محمدرضا شجریان این دو بیتی رو در ساز آوازی در بزرگداشت حافظ خوانده است که واقعا بی نظیر است....واقعا قابل توصیف نیست و نمیتونم این خداوندگار آواز رو وصف کنم

فاطمه در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

سلام به دوستان
در ادامه صحبت آقای مجتبی میتونم بگم که اصلا در زبان فارسی باستان به این شکل هم استفاه های فراوان میکردن از فعل. یعنی اسم رو به شکل فعل استغاده میکردند. مثل بهل، یا میازار و تندی هم درواقع از این رویه پیروی میکنه. کما اینکه ما الان در گفتگوهای روزمرمون میگیم مثلا بچاپ یا یعنی چاپ کن یا بگوگل! یعنی در گوگل جستجو کن

مسعود هوشمند در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۴۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

با عرض پورش
آلا مخفف آلاء ونه جمع آن،آلا خود جمع است و مفرد آن الی
کاش امکان ویرایش وجود داشت

مسعود هوشمند در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۳۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

@7
آلا جمع آلاء یعنی نعمت و نعمت ها.بعضی از عرفا بر این عقیده اند که این نعمت ها باطنی است.
"خود" همان خود است منتها به اقتضای شعری
"خد "خوانده میشود

همایون در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵:

شهر جایی‌ است که نظم و قانون دارد و قاضی دارد و کار‌ها حساب و کتاب
جلال دین که خود قاضی القضات شهر قونیه بوده است به دنبال شهری است که قوانین دیگری که او می‌‌خواهد در آن جاری باشد، موضوع عجیبی‌ فکر او را مشغول کرده است
او به ارزش عاشق در هستی‌ پی‌ برده است ولی همه ارزش‌ها به نام معشوق رقم می‌‌خورد!
یکی‌ از رموز عشق نیز همین است که عشق با خود هم معشوق و هم عاشق را همراه دارد و براستی چگونه است که معشوق ناز دارد و عاشق نیاز، می‌‌داند که معشوق به این پرسش می‌‌خندد و از اینکه عاشق بر مسند قضاوت نشسته است او را تمسخر می‌‌کند که من جان می‌‌بخشم و عاشق پیش از عاشقی مرده‌ای بیش نیست و گریه ایست که من او را خندان می‌‌کنم در این دادگاه شاکی‌ و متهمی وجود ندارد و اگر قرار است کسی‌ مجازت شود خود قاضی است، که معشوق نیازی به خندیدن ندارد مگر آنکه جنگی دیگر و آزمایشی نو را برای عاشق تدارک می‌‌بیند تا عاشق معنی‌ نویی بدست آرد
هستی‌ هیچ قانون و نقشه‌ای ندارد بلکه مست و سرگردان و افتان و خیزان پیش می‌‌رود و به همین دلیل زیبائی می‌‌آفریند و نویی پدید می‌‌آورد
آن چیزی با قانون کار می‌‌کند که هر جزو آن در هستی‌ وجود داشته باشد ولی وقتی یک جزو غایب است نمیتوان قانونی برای آن نوشت
وقتی عاشق دانست که با غیب سر و کار دارد مستی می‌‌کند و اندیشه خود را بیهوده خسته نمی کند بلکه به اندازه معشوق خود بزرگی می‌‌کند زیرا شهر معشوق در دل است و آنجا قانونی در کار نیست، اندیشه و قانون به همین شهر بیرون مربوط است و نمی توان آنرا به عشق مربوط کرد

افق در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸:

با تقدیم احترام و تشکر از زحمات شما در جمع آوری این گنجینۀ ادبی و عرفانی. امیدوارم قسمت عربی این غزل به اساس نسخه چاپی استاد فروزانفر به قرار ذیل تصحیح گردد:
فدیت لمولیً به افتخاری
بطئ ‌الاجابة، سریع‌الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت و احیا، بغیر اختیاری
اموت بهجرٍ، و احیا بوصلٍ
فهذاک سُکری، وذاک خُماری
عجبت بانی اذوب بشمسٍ
اذا غاب عنی زمان‌التواری
إذا غاب غبنا، و إن عاد عدنا
کذا عادة الشمس فوق‌ الذراری
بمائین یُحیی ، بحسٍ و عقلٍ
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طَلّاب العواقب
و ماالحس الاخِداع العَواری
فذو العقل یُبصِر هُداهُ و یَخضَع
و ذوالحس یُبصِر هواهُ یماری

۱
۲۹۳۷
۲۹۳۸
۲۹۳۹
۲۹۴۰
۲۹۴۱
۵۷۳۰