Parinaz در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰:
معنی بعضی از واژه های استفاده شده در این حکایت
منبع:
پیوند به وبگاه بیرونی/
——
متهلف = اندوهگین، اندوهناک، دریغاگو، غمگین، متاسف، محزون
مترصد = چشمبهراه؛ منتظر، درکمین،
سمع = گوش ؛ آنچه شنیده شود؛ (اسم مصدر) [قدیمی] حس شنوایی
تحاشی = منکر شدن. دوری کردن؛ پرهیز کردن؛ از چیزی دوری گزیدن.
سقط = سقط گفتن: (مصدر متعدی) [قدیمی] دشنام دادن؛ ناسزا گفتن
عنان = [مجاز] برابر بودن.
ضرب = زدن؛ کوبیدن؛ کتک زدن
زبیب = کشمش , رنگ قرمز مایل به ابی
سماحت = جوانمرد شدن؛ اهل جود و بخشش شدن؛ جوانمردی؛ بخشش
ملازم = کسی که همیشه با کس دیگر باشد؛ همراه؛ نوکر.
منیع = مصون , ازاد , مقاوم دربرابر مرض بر اثر تلقیح واکسن , دارای مصونیت قانونی و پارلمانی, , مقدس
شنیع = با شرارت بی پایان , بیرحم , ستمگر
ملوث = پلید و آلودهشده؛ آلودهبهپلیدی.
تفحص = جستجو کردن؛ کاوش کردن؛ تحقیق کردن دربارۀ امری یا چیزی.
شحنه = [ ش ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) مردی که او را پادشاه برای ضبط کارها و سیاست مردم در شهر نصب کند. بعرف آن را کوتوال و حاکم گویند و این لفظ به فتح غلط است . (از آنندراج ). نگهبان شهر. عسس و صوبه دار. نواب و نایب حاکم شهر. رئیس پولیس .
شباب = جوانی؛ از سن بلوغ تا سیسالگی
ترنم = آواز خواندن؛ زمزمه کردن به آواز خوش
غریو = افغان، بانگ، جیغ، خروش، داد، دادوبیداد، زاری، غوغا، فریاد، فغان، گریه، نعره، ولوله، همهمه، هیاهو = دادوفریاد مردم. غوغا؛ جاروجنجال
متعلقان = وابستگان، خویشان، کسان، اقوام
دقی = دقی . [ دَق ْ قی ] (اِ صوت ) اسم صوت است و کوفتن چیزی را بر چیزی میرساند خاصه هرگاه بشدت کوفته شود. (از فرهنگ لغات عامیانه ).
ضیغم = (تلفظ: zeyqam) (عربی ، ضَیغم) شیر بیشه ، شیر قوی ؛ (به مجاز) شجاع و دلیر ؛ (در اعلام) نام چند تن از اشخاص در تاریخ .
سگ لاید = لائیدن . نالیدن . (برهان ). عوعو کردن سگ
شاهد = [قدیمی، مجاز] معشوق؛ محبوب. - مرد یا زن خوبرو
مستو جب = (صفت) [عربی: مستَوجب] 1. مستلزم؛ ایجابکننده. - سزاوار.
متعنتان = جویندگان گناه کسان
حمال= حمل کننده
Parinaz در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰:
متن چاپ شده حکایت 20 باب پنجم گلستان هنوز به تاریخ بیستم اکتبر 2018 هنوز اصلاح نشده است.
متن این حکایت در کتاب گلستان سعدی، از روی نسخه تصحیح شده محمد علی فروغی، انتشارات ققنوس، چاپ 1366 به شکل زیر چاپ شده است.
قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و برحسب واقعه گویان
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای افکند
این دیده شوخ میکشد دل بکمند
خواهی که بکس دل ندهی دیده ببند
شنیدم که درگذری پیش قاضی آمد، برخی از این معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده. دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت: از علمای معتبر که هم عنان او بود
آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
و آن عقده برابر وی ترش شیرینش
در بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیب
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که بدست خویش نان خوردن
همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید
انگور نوآورده ترش طعم بود
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد
این بگفت و بمسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول که در مجلس حکم او بودند زمین خدمت ببوسیدند که باجازت سخنی در خدمت بگوئیم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته اند:
نه در هرسخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
اما بحکم آنکه سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آنست که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع درنوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا بگناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی
یکی کرده بی آبروئی بسی
چه غم دارد از آبروی کسی
بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک نام زشتش کند پایمال
قاضی را نصیحت یاران یک دل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صوابست و مسئله بی جواب ولیکن
ملامت کن مرا چندان که خواهی
که نتوان شستن از زنگی سیاهی
از یاد تو غافل نتوان کرد بهیچم
سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم
این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته اند هرکه را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد
هر که زر دید سر فرو آورد
ور ترازوی آهنین دوشست
فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شذ قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی:
امشب مگر بوقت نمیخواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
یک دم که چشم فتنه بخوابست زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس
لب از لبی چو چشم خروس
ابلهی بود
برداشتن بگفتن بیهوده خروس
قاضی در این حالت که یکی از متعلقان درآمد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بلکه حقی گفته.
تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرونشانیم مبادا که فردا چون بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم در او نظر کرد و گفت
پنجه در صید برده ضیغم را
چه تفاوت کند که سگ لاید
روی در روی دوست کن، بگذار
تا عدو پشت دست میخاید
ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمائی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند. این سخن در سمع قبول من نیاید، مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند
بتندی سبک دست بردن بتیغ
بداندان بررد پشت دست دریغ
شنیدم که سحرگاه با تنی چند از خاصان ببالین قاضی فرازآمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی.
بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز که آفتاب برآمد. قاضی دریافت که حال چیست. گفت: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قبل مشرق.
گفت: الحمدالله که در توبه همچنان بازست. بحکم حدیث که لا یغلق باب التوبه علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک
این دو چیزم بر گناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کانتقام
ملک گفتا توبه در این حالت که بر هلاک خویش اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا
چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت بر کاخ
بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست بر شاخ
ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان در وی آویختند. گفتا مرا در خدمت سلطان یک سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت:
بآستین ملالی که بر من افشانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
اگر خلاص محالست از این گنه که مراست
بدان کرم که تو داری امیدواری هست
ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی. ولیکن محال عقلست و خلاف شرع که ترا فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهائی دهد. مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان پروده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام.
دیگر را بینداز تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و بعفو از سر جرم او درگذشت و متعندان را که اشارت بکشتن او همی کردند گفت
هر که حمال عیب خویشتنید!
طعنه بر عیب دیگران مزنید.
با سپاس٬ پریناز
احمد در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۳۹ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
با سلام ... رادیو روشن بود میگفت امروز ( 30 مهر ماه 1397 ) سالروز درگذشت سلمان ساوجیه منم همینطور یهویی تفعلی زدم ....
دیدم در مصرع
از هوای دل گل بستان خوبی یافت رنگ... بین دو واژه بستان و خوبی ؛ " به " جا افتاده ( اشتباه تایپی )
۷ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانههای ضحاک:
بیشینه_کمینه_پیشینه_ترخینه_نرینه_مادینه_پارینه_چرمینه_گرگینه_سبزینه_تهمینه_چوبینه_سفالینه
خاگینه
خاگ+ینه
خاگ یا هاگ:هسته/تخم
۷ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانههای ضحاک:
خاگینه منسوب به خاگ
خاگ+ینه
خاگ یا هاگ:هسته و خایه-تخم
پشمینه-دیرینه و ...
Ha_Af در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
درمورد کلمه شاهد باز در دهخدا به هردوجنس چه مخالف و موافق اشاره دارد و نه تنها لازم نیست حتما برای همجنس به کار برود و منظور همجنس باشد بلکه به معنای زن بارگی نزدبک تر است....
هو۱۲۱ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
حضرت حافظ درویش بودند،درویش از سلسله ی نعمت الهی.در آن زمان
حضرت حافظ در طلب بودن که دستشان را مولای آن زمان بگیرند و به درجه ی درویشی برسند.گاهی از اشعارشان مسند بر این هست که ایشان درویش بوده اند.
اگر کسی شک دارد تحقیق کند ،به نتیجه خواهید رسید.
رشید در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲۳ - گره گشای:
در بیت زیر، مصرع دوم، جای دو کلمه باید عوض شود تا وزن و قافیه رعایت گردد:
گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته ام بردی،تا که گوهر دهی
باید باشد:
رشته ام بردی که تا گوهر دهی
محسن.۲ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانههای ضحاک:
زرده ی خایه= زرده ی تخم مرغ
خاگینه نیز اس همین لغت خایه گرفته شده
محسن.۲ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانههای ضحاک:
زرده ی خایه = زرده ی تخم مرغ
خایه به مانای تخم مرغ است و لغت خاگینه { خایه گینه } که امروز بکار می بریم از همین لغتِ خایه گرفته شده.
محسن.۲ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
شمس خراسانی
شما در عالمی غرقی و سِیر می کنی که از عالم این بنده حقیر کم سواد بسیار دور است، از آنچه نگاشتید هیچ دستگیرم نشد .
در شهود و عرفان و تصوف و با الله و هو ی خود خوش باشید.
محسن.۲ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶:
کلهت =کُلَهَت= کلاه ات یا کلاهِ تو
به مانای : سرت را کلاه گذاشت
حمید در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
فارغ از اینکه در نسخه قزوینی چه آمده و یا در تصحیحات جناب قاسم غنی و دیگران چه آورده اند بار دراماتیک و تصویر سازی که با خوانش کشتی شکستگان ایجاد میشود و احساس و غنایی که این واژه به بیت میدهد قابل قیاس با کشتی شکستگان نیست.در خصوص آن تلخ وش که صوفی و الخ.... حافظ را با ارجاعات حافظانه یک رند آزاد اندیش بخوانید نه ارجاعات بیرون متنی به فلان حدیث که لذت شعر را میگیرد و دعاوی فقهی می آورد که خواجه خود از این بیزار بود.
اگر ارجاعی به حدیث و آیه ای هست جهت فهم بیشتر متن و بیشتر کردن التذاذ از آن جناب باشد.
رضا ساقی در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴:
ای روی ماه مَنظر تو نوبهار حُسن
خال وخط تو مرکز حُسن و مدار حُسن
منظر: تماشاگه، منظره،جای نگریستن و نظر انداختن. آنچه در برابر چشم واقع شود
ماه منظر: ماه رخ
مدار: مسیردورزدن وگردش
حُسن: زیبایی، جمال،نیکویی
نوبهارحسن: حسن به نوبهار تشبیه شده است.
"نوبهار" آغازفصل بهاراست ظاهراً معشوق حافظ درایّام آغازجوانیست وگل جمال وزیبایی اوتازه شکوفاشده است.
معنی بیت: خطاب به معشوق، ای که رخسارزیبای تو تماشاگه تابش ماه است وزیبایی وشور وحال آغازبهاردارد گلشن جمال وزیبایی تو درحال شکوفندگیست و خال و خطِ دلکش تو مرکز و مدار دایره ی زیباییهاست.
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
در چشم پرخُمار تو پنهان فسون سحر
در زلف بیقرار تو پیدا قرار حُسن
چشم پرخمار: چشمی که شراب زده،کسل ونیمه باز باشد.
فسون: افسونگری
معنی بیت: ای که درچشمان شراب زده ی تو افسونِ سحروجادونهفته و عاشقان را گرفتار می کند و درمیان چین وشکن گیسوان تو اصل زیبایی آرام گرفته وخودجاذبه جای گرفته است.
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
ماهی نتافت همچو تو از بُرج نیکویی
سروی نخاست چون قدت از جویبار حُسن
ماهی نتافت: ماهی نتابید
بُرج: جای بلندی که برای نگهبانی عمارت و قلعه درست کنند. 2 - قلعه ، د ژ. 3 - هر یک از دوازده برج منطقة البروج که خورشید هر ماه در یکی از آن ها قرار می گیرد: 1 - حمل (فروردین ). 2 - ثور(اردیبهشت ). 3 - جوزا (خرداد). 4 - سرطان (تیر). 5 - اسد (مرداد). 6 - سنبله (شهریور). 7 - میزان (مهر). 8 - عقرب (آبان ). 9 - قوس (آذر). 10 - جدی (دی ). 11 - دلو (بهمن ). 12 - حوت (اسفند). دراینجا ضمن مدّنظربودن همه ی معانی کنایه ازآسمان نیزمی تواند بوده باشد.
بُرج نیکویی: نیکویی به برج تشبیه شده است.
نخاست: بلندنشد نروئید
معنی بیت: تاکنون ازآسمان زیبایی وملاحت، ماه دلکشی مثل توطلوع نکرده است همچنین درجویبارحسن وزیبایی سروی به بلندای قامت رعنای تونروئیده است.
به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فروداری
خرّم شد از ملاحت تو عهد دلبری
فرّخ شد از لطافت تو روزگار حُسن
ملاحت: زیبایی ونمکین بودن وجاذبه داشتن
عهد: زمانه، دوران
فرّخ: فرخنده، خجستگی، مبارک
معنی بیت: دوران دلبری ودلسِتانی ، ازجاذبه ی جمال تو پر رونق وشاداب ترشده است. ازلطافت وصفای رخسارتو روزگارحسن خجسته ومیمون است.
حُسنت به اتّفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتّفاق جهان میتوان گرفت
از دام زلف و دانه ی خال تو در جهان
یک مرغ دل نماند نگشته شکار حُسن
معنی بیت: حلقه های زلف تو دام وخال سیاه تو دانه ی ایست که با ظرافت ودلفریبی درمیان دام نهاده شده است آنقدرجاذبه وکشش دارد که هیچ مرغ دلی نمانده که به وسوسه ی این دانه دردام زلف تونیفتاده وشکار زیبایی تونشده باشد.
به لطف خال وخط ازعارفان ربودی دل
لطیفه های عجب زیردام ودانه ی توست
دایم به لطف دایه ی طبع از میان جان
میپرورد به ناز تو را در کنار حُسن
دایه: پرستاری که فرزند دیگری را پرورش می دهد
طبع: خوی، سرشت،استعداد شعر سرودن،ذوق،هریک از عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، و هوا). دراینجا مجموع عناصر چهارگانه (طبیعت)
دایه ی طبع: طبعیت به دایه تشبیه شده که همچون مادر مخلوقات خویش راپرورش می دهد.
درکنارحُسن: درآغوش حُسن دربستر زیبایی
معنی بیت: ای معشوق، طبیعت، همواره تورا همچون دایه ای مهربان،از صمیم جان، با ناز وملاطفت ومهربانی درآغوش وبستر زیبایی می پرورد.
چند به نازپرورم مِهربُتان سنگدل
یاد پدرنمی کنند این پسران سنگدل
گِرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است
کآب حیات میخورد از جویبار حُسن
"بنفشه": گل بنفشه، کنایه ازموهای لطیف گِرداگِرد لب یار.
جویبارحُسن:دهان یاربه جویبارحسن تشبیه شده است.
معنی بیت: گِرداگردِ دهانت گلهای بنفشه بدان سبب همیشه باطراوات وشاداب هستند که ازجویبارحُسن (ازدهان تو)آب می نوشند.
زروی ساق مَهوش گلی بچین امروز
که گِردِعارض بُستان خط بنفشه دمید
حافظ طمع بُرید که بیند نظیر تو
دَیارنیست جز رخت اندر دیار حُسن
دَیارنیست: هیچکس نیست
دیارحُسن: شهر،مملکت حُسن. حسن به شهرتشبیه شده است.
معنی بیت: حافظ ازاینکه کسی شبیه توراببیند قطع امید کرده واطمینان دارد که همانندِ تو در مملکت حُسن وجوندارد.
عذری بنه ای دل که تو درویشی و اورا
درمملکت حُسن سرتاجوری بود.
۷ در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۶:
این غزل منسوب به حافظ که هموزن غزل:
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸
که آن هم هم استقبال است از غزل 74 سعدی
ترکیبی است از این حکایت گلستان:
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۰
دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.
یا مرو با یار ازرق پیرهن
یا بکش بر خان و مان انگشت نیل
دوستی با پیلبانان یا مکن
یا طلب کن خانه ای درخورد پیل
و غزل 74 سعدی:
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۴
شراب از دست خوبان سلسبیلست
و گر خود خون میخواران سبیلست
سخن بیرون مگوی از عشق سعدی
سخن عشقست و دیگر قال و قیلست
حمید در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵:
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
آیا میشود برای آنچه نقد است انسانها ارزش قائل شوند
تا همه دکانداران دینی که آخرت را که نقد نیست نتوانند بفروشند وشغل دیگری بگیرند.( دست از دین فروشی بردارند)
دریا در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ - در رثای ابوالحسن مرادی:
منظور از جان دوم چیست؟
در بیت قبل گفته که قالب خاکی سوی خاکی فگند که احتمالا منظور جسم بوده و بعد گفته جان و خرد سوی سماوات برد که برداشت من اینه که منظور روح بوده پس جان دوم را که ندانند خلق چی میتونه باشه؟
مهدی قناعت پیشه در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۵:
سر قدم کردیم و..اینجا معنی سر یا بالا وخداست وجای دیگر سر مادی وجایی هم هردوست
قهرمان فخرائی در ۷ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶:
در مورد کلمه ( کلهت ) در فرهنگ لغت معنی یافت نشد ، ولی کلمه ای با دیکته ( کلحت ) در لغت نامه دهخدا با معنی ( دهان و گرداگرد آن ) مشاهده شد
مهدی قناعت پیشه در ۷ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷: