ع.چاوش در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
جناب بابک و سایر دوستان لازم به تذکر است مراد از «ساق» ، ساق پا میباشد نه ساق دست!
اگر به ریشه لغت «ساق» هم مراجعه کنید، ساق معادل پایه و اساس است و ساقه گندم یا ساقه گیاه نیز ، به همین علت ساق یا ساقه خوانده میشود.
به علاوه در هیچ شعری، ساق برای دست استفاده نشده و فی المثل جناب سعدی(ره) که در معاصرت خواجه حافظ(ره) است، ساقرا در اشعارش، به معنای ساق پا آورده. به خصوص این امر وقتی به قطعیت میرسد که ساق در ترکیب «سیمین ساق» میآید و هیچ کجا در کل تاریخ ادبیات، ترکیب سیمین ساق، برای ساق دست به کار برده نشده زیرا ترکیب جا افتاده «سیمین ساعد» یا «سیم ساعد» وجود داشته است.
همچنین ساق که از ریشه سوق است(به معنای بازار یا هوس و میل)، با ساق پا و ساقی قرابت معنایی دارد؛ چون بازار نیز جایی است که با پای پیاده میروند و امیال در آن برانگیخته میشود و افراد به سمت خرید کالاها سوق داده میشوند. همچنین ساقی است که با می ، میگساررا سوق میدهد به حالتی؛ البته ساقی با سقا نیز هم ریشه است که دلالت دیگری ایجاد میکند.
باری استفاده از ساق برای دست، کاربردی مجازی است و تنها در فارسی هست که فاصله میان مچ تا آرنج راساق گویند و نزد عرب و در کاربرد اصیل لغت، ساق مجازا برای بازو به کار برده میشود که وجه کاربرد آن هم، بر میگردد به قوت بازو که شبیه قوت ساق پا است که در حکم تکیه گاه است.فلذا در بیت هشتم، ساعد تناسبی با ساق سیمین ندارد و دامن اولی است.
۸ در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
بابک گرامی ( پارسال دوست امسال آشنا، و شما آن دگر بابک نیستید)
باری ، دست اندر زدن همان دست به دامان شدن است ، اما شاعر از بودن دست مبارکشان در جایی سخن می گوید ؛ اندر جایی بوده است دست بی قرار شاعر که عنان اختیار از کفش ربوده است ، لاجرم رشته تسبیح بخوانید رشته زهد گسسته است.!
و مانا در نهان سراینده وخداوند که آگاه ترین است.
بنده خدا در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:
با سلام خدمت اساتید
اگر امکان دارد اینجانب را راهنمایی کنید
1: اگر در بیت اول،مصرع دوم،به جای علم از عالم استفاده میشد و در بیت دوم،مصرع اول،اگر به جای گناه از عمل استفاده میشد. چه برداشتی از معنی شعر به وجود می امد
با تشکر
حامد در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳:
درود به روان پاک سعدی
هر که را برگ بی مرادی نیست
گو برو گرد کوی دوست مگرد
اینجوری به نظر من میاد که در مصرع دوم کلمه "مگرد"اشتباه نوشته شده و در اصل "بگرد "باید باشه
گو برو گرد کوی دوست بگرد
بابک چندم در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۱:
مطابق نه مطلبق
بابک چندم در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۱:
@ بابک پرتو
دوست عزیز،
مطلبق معمول من یکی را که کله پا کردی...
اگر آورده بودی که این vin در فارسی تبدیل شده به "بین" (ریشه بینایی، بینش، ببین، و...) عرض می شد که صد آفرین، ولی با چه فرمول و شامورتی بازی "وین = نی " (vin=ney!!!) شد را نیافتم که نیافتم...
نمونه های دیگری از (v) کهن که در فارسی تبدیل به ( b) شده :
ورهرام و وهرام -> بهرام
وهومن -> بهمن
باری،
در اینجا پر واضح است که نای همان آلت موسیقی است که :
در بیت دوم چون بلبل نغمه سر می دهد ( می خواند، نه آنکه ببیند)
و در ابیات 8 و 10 بر لب می نشیند...
nabavar در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
گرامیان صالحی و جعفر
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
شاید برداشت من ازین مصرٰع دگرگونه است
دستار را نشانه ی حیثیت و آبرو می دانسته اند،
بسوزان خلعت سلطانی و دستار دیبا را
به یک ساغر بیاویزی به بر عِقد ثریا را
” نیا“
دستار را با خلعت سلطانی برابر دانسته،
می گوید : دستار {آبروی} خود را به گرو می گزارم ، یا حتا از آبروی خویش می گذرم تا تو پا وا مکشی، یا
از آبروی خود میگذرم تا دست مهر تو بر سرم باشد.
نمی گوید ”دستار از سر ما بردار“ بلکه در گرو تو باشد.
من هنوز دستار به معنای عقل را ندیده ام. اما سر و دستار را به مانای وجود و جان دیده ام.
که بی سرو دستار به مجاز کسی ست که به جنون رسیده باشد.
بابک چندم در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
"دست اندر زدن" -> متوسل گردیدن
(فرهنگ معین، جلد 2، صفحه 1525)
پس،
دست اندر دامن زدن -> همان دست به دامن شدن است
ساق در اینجا -> ساق دست و نه ساق پا (همان ساعد یا مچ دست) چرا که ساقی توسط ساق دست شراب را در پیاله این و آن می ریزد و نه ساق پا!...
می گوید:
دست به دامان ساقی شده تا با ساق سیمینش (مچ دست) پیاله او را پر کند...
این همه صغری کبری کردن ندارد...
حفیظ احمدی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳:
با سلام و خسته نباشید
احمد مرید آوازخوان افغان این شعر لسان الغیب را در آهنگی خوانده است.
پیوند به وبگاه بیرونی
محمد در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:
نکته این جاست که شاه نعمت می گوید.از خود بر آ و در صف اصحاب ما خرام
تا سیدانه روی دلت با خدا کنیم اما حافظ نظری دیگر دارد بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
مهران طالبی در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۸۳:
جعفر در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
دستار استعاره از عقل است، منظورش اینه که شیدایی ما رو نیمه کاره رها نکن و با گرفتن عقل ، ما رو عاشق دیوانه و شیدا ی کامل خود کن. یا دل خمار ما رو کامل مست لایعقل خودت کن و دستار از سر ما بردار همچون دیوانگان بی دستار.
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۸ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش اول » جواب پدر:
آرزوی فرزند اول( دختر شاه پریان) و جواب پدر( مقاله1):
پدر گفتش زهی شهوت پرستی
که از شهوت پرستی مست مستی
پادشاه آرزوی او را اسارت در خواسته ها می داند و حکایت زنی را می آورد که مردانه از خواسته خویش درمی گذرد.
جواب فرزند( مقاله 2):
اگر شهوت نبودی در میانه
نه تو بودی و نه من در زمانه
پدر می گوید از این همه حکمت خداوند، چرا فقط حکمت بقای نسل را اختیار کردی مانند این که کسی از عیسی، خر او را مورد نظر قرار دهد.
پاسخ فرزند( مقاله 3):
مقصود فرزند است که باعث جاودانگی یادم شود.
جواب پدر: فرزند مطلوب باید از پدر معیوب(اسیر شهوت)نباشد، مگر ندیدی که ابراهیم فرزندش را قربانی می کند.
سوال پسر( مقاله 4):
با من چیست که در فراق او مثل شمع، جان به لب و پر اشتیاقم؟
پدر حکایت عشق سرپاتک هندی به دختر شاه پریان را می آورد و راز عشق را از زبان پری بیان می کند:
منم نفس تو؛ تو جوینده خود را
چرا بینا نگردانی خرد را
اگر بینی، همه عالم تو باشی
ز بیرون و درون همدم تو باشی
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش چهارم » (۱) حکایت سرپاتک هندی:
حکایت سرپاتک"هندی( پری درون)
در هندوستان نوجوانی تیزهوش بود که از میان دانشها، شیفته نجوم بود چون راز رسیدن به دختر شاه پریان را برایش آشکار می کرد. حکیمی در شهر بود که در نجوم و طبابت معروف بود ولی تنها زندکی می کرد و کسی را در خلوت خود راه نمی داد تا به دانشش دست نیابند.پسر از پدرخولست پیش حکیم رود و بگوید کودکی کر و لال دارم و از توان پرداخت هزینه اش عاجزم، او را از من بپذیر تا کمک حالت باشد.حکیم برای راستی آزمایی، داروی بیهوشی به آن پسر خورانید او فهمید که برای امتحان است و برای آنکه اثر دارو کارگر نشود به دور اتاق می دوید همینکه استاد برگشت، خود را به خواب زد حکیم درفشی برداشت و به پای او فرو برد و او همچون افراد کر و لال ناله ای سر داد پس از آن حکیم یفین کرد که او کر و لال است. ده سال به این ترتیب سپری گشت و در مواقعی که حکیم بیرون میرفت مخفیانه مآخذ او را می آموخت تا به هنه علوم مهارت یافت و به درجه استادی رسید. صندوقی مهر و موم شده در زیر پرده نهان بود پسر میدانست آرزویش در آن است ولی نمی توانست به آن نزدیک شود.از قضا روزی شاهزاده بیمار شد که در زیر پوست سرش جانوری میجنبد. حکیم و پسر به قصر پادشاه رفتند پسر بر بلندایی ایستاد و نظاره می کرد.حکیم موهای سر شاهزاده را تراشید و پوست سرش را شکافت و جنبنده ای مانند خرچنگ در آن یافت و تلاش می کرد بوسیله فلزی آن را در آورد ولی آن موجود بیشتر فرو میرفت و درد شاهزاده افزون تر می شد شاگرد از آن بالا میدید، صبرش تمام شد و زبان به سخن گشود که «ای استاد با این آهن زخم بدتر می شود " باید بر پشت زخمش داغ بگذاری تا آن موجوداز سرش بیرون بیاید» حکیم از شدت ناراحتی در دم جان سپرد. و آن کودک را به جایش نشاندند او آن جانور را خارج ساخت و مرهمی بر زخم گذاشت شاهزاده پس از بهبودی از او تشکر کرد و جامه حکیم را به او بخشید و نامش را "سر پاتک" نهاد.
پسر بالاخره آن صندوق را گشود و از علم نجوم بهره مند شد در آن صندوق وصف آن پریرو را یافت. دعا و وردی را برخواندو بعد از "چهل روز" آن پری ظاهر گشت وقتی که "سرپاتک" او را مشاهده کرد شیفته و دلباخته او گردید و پری در سینه اش چون ماه جای گرفت.با تعجب از پری پرسید چگونه در سینه ام آمدی؟جواب داد که از روز نخست با تو قرین بوده ام من خود توام.از تو چیزی نیست و همه چیز را باید در خودت بیابی.اطراف مرا خویهای ناپسند نفسانی ات احاطه کرده اند باید مرا از دست آنها برهانی تا همیشه مرا ببینی.
نکته: پری درونی همان گوهر انسانی ماست و بدیهای احاطه شده همان لزوم پاکیزه نگه داشتن درون برای رسیدن به تکامل انسانی است- گوهر مشترک ادیان-
( سفا بر امروز که دین به راهی و اخلاق به راهی دیگر می رود، مذهب هم که نمی دانیم در این میان ما را به چه دعوت می کند؟!)
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
دل آدمی تنها جایگاه عشق حق است که خداوند با دو دستش پروراند.چشم آدمی آیینه ای است برای آنکه خداوند خود را مشاهده کند( از راز چرایی آفرینش رمزگشایی می شود و فلسفه وجودی ما صاف نگه داشتن آیینه است برای مشاهده بهتر او)
من که سر در نیاوردم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست
گرچه راز آفرینش برایم هویدا نشده اما پیوسته سپاسمند هستی خویشم( بزرگترین هدیه و لذت پیوستگی به وجود حق است)
3- تو از روی ساده اندیشی به بهشت روی بیاور و ما به قامت یار، اندیشه هر کس به بلندی همت اوست.
4- همه جهان گواهی به پاکی و زلالی او می دهند و آلوده دامنی من ( گناهان و فقر وجودی) چیزی به حساب نمی آید تا زیانی برساند
5- در حریمی که باد صبا فقط پرده دار است من چه جایگاهی دارم؟!
6-زیبایی خیال او پیوسته نظرگاه من است، همانگونه که چشم آدمی آیینه اوست.
7- زیبایی هر گلی در اثر هم نشینی با اوست( تراوش زیبایی او)
8- مجنون عاشقی را به سرانجام رساند، اکنون نوبت ماست.
8- پادشاهی عشق و در پی آن گنجینه حال خوش، از پادشاهی اوست( در نسخه خانلری دولت به جای همت)
9-آنچه اهمیت دارد وجود نازنین اوست و فدا شدن آدمی و حتی دلش که آیینه خداست، آسیبی نمی زند.(بیت 6 و 7 و 9 در نسخه خانلری نیست)
10- به فقر ظاهری( مقام فقر یا فقر وجودی سیه رویی- وجود
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
آن یار سبزه گون که تمام شیرینی های عالم را دارد چشمی مست، لبی متبسم و دلی سرشار از حال خوش دارد( حال خوش از مستی چشمها و شادی لبها به دل میرسد)
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی
او سلیمان است که خاتم با اوست
شیرین دهنان پادشاهان زیبایی اند، اما یار من با داشتن لبی زیبا چون انگشتر سلیمان زمان است(چیرگی سلطنت زیبایی او بر دلها فراگیر است)
3-با چهره زیبا همراه با فضیلت های اخلاقی و زلالی جان، بی تردید توجه( انرژی) جانهای پاک هر دو عالم همراهی اش می کنند( جانهای پاک بعد از مرگ نیز تاثیرگذارند)
4-خال سیاهی( نسخه خانلری: خال شیرین به جای مشکین) در گونه گندم گون اوست با دانه ای که آدم را فریب داد همراز است( عشق به رسیدن به زیبایی جاودانه)
5- او عزم سفر می کند( هر لحظه که میزان شوقم را مستحق دریافت زیبایی اش نبیند)اکنون دل زخم خورده عشق را چه کنم که مرهم با اوست؟
6- این نکته دقیق را(مردن- فقر- پیش از زندگی جاودان-فنا- است) به که بگویم که آن یار سنگین دل، ما را کشت در حالی که جان بخشی عیسی با اوست.
7- حافظ از ارادتمندانی است که باورت دارد،ارزشمند بشمارش زیرا از موهبت توجه جانهای بزرگ برخوردار است.
ایهام قوی: غزل در وصف آورنده قرآن محمد ص میباشد( مگر میشود حافظ قرآن باشد و از آورنده آن سخنی نگوید) شواهد:سیه چرده- تبسم - سلیمان و خاتم-دم عیسی - ایمان آوردن حافظ در بیت آخر.
آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:
پیوسته سر تسلیم همراه با خشنودی و احترام فرود می آوریم به آستان دوست که آنچه بر ما می گذرد، اراده زیبای اوست( واج آرایی حرف س- تکرار "سر" تاکید بر تسلیم محض دارد که با فنا گره خورده)
نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل دوست
زیبایی دوست چنان دست نیافتنی است که هیچ آیینه ای توان انعکاس آن را ندارد حتی ماه و خورشید( جلوه ها رشحاتی از زیبایی او دارند - شوق به ذات الهی که همواره دست نیافتنی است مایه جوشش دائمی عشق است)
3-دل مشتاق ما چون لابه های غنچه تو در تو است و باد صبا توان گزارش آن را ندارد( گرچه دائما بوی گلها را گزارش می کند)
4-تنها من زمین خورده( راز هستی را کشف نکردن) این زمانه رندسوز( رند آرمان حافظ است اما زمانه برتر است) نیستم، سرهای بسیاری در این کارخانه خاک کوزه گری شده است.
4-بی تردید به یمن شانه زدن تو بر آن زلف معطر، سبب شد که باد غالیه بساید و خاک بوی عنبر دهد.
5-هر برگ گلی به پای زیبایی چهره ات بریزد و هر سرو بلند قامتی فدای قامتت شود.
6- زبان گویا در شرح شوق ما لال است( نسخه قزوینی: نالان است) دیگر قلم زبان بریده چه می تواند بنویسد.( شوق یافتنی است)
7-جلوه ای از زیبایی تو را در دلم مشاهده کردم، پس به مراد میرسم، زیرا حال خوش پس از فال خوب زدن است.
8- اکنون پس از وصول کامل به حال خوش، دل حافظ در این آتش شوق می سوزد و داغ دیدار ازلی دارد همانند لاله که داغ( سیاهی ) همیشه با اوست.
آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:
از آستانش امید مهر و عطوفت دارم گرچه در حق او جنایت کرده ام(در کشاکش قبض و بسط حال خوش، عاشق عارف، روی برتافتن از دوست را جنایت میشمارد)
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گرچه پری وشست ولیکن فرشته خوست
دلم محکم است که از گناهم می گذرد( غلبه بخشایش خداوند بر سختگیری اش)گرچه زیبای پری را دارد اما همراه با مهربانی فرشته است( اشاره به صفات جمال و جلال الهی)
3- آن قدر گریه کردیم ( با وجود عفوش، همراه با جمع زاری می کنم)بر این جرم که هر که دید با تعجب به این جوی پر آب نگاه کرد.
4-دهان کوچکش هیچ و کمرش به باریکی مو، دست نیافتنی است.
5- شگفتی ام از این است که با این شست و شوی دائمی چشمم( اشک)، خیالش چگونه پاک نمی شود.
6-بدون هیچ اندیشه ای دل به زلفت کشش دارد.وانگهی چه کسی توان اندیشه دارد در برابرت( بزرگترین هنر جلوه زلفت، نابود کردن اندیشه هایی است که حال خوش را از میان برمی دارد )
7- روزگاری بس دراز است( آغاز آفرینش) که بوی زلفت را شنیده ام و هنوز شامه جانم به آن امید است
8- حافظ گرچه در این قبض حالت پریشان و ناخوش است اما چون در جستجوی زلفش هستی این پریشانی خوب است( اشاره به زیبایی زلف پریشان)
در نسخه خانلری بیت چهارم و در نسخه پاکستانی ختمی لاهوری بیت دیگری اضافه دارد
سرها چو گوی در سر کوی تو باختیم
واقف نشد کسی که چه گوی است و این چه اوست
اشاره به تسلیم مطلق
آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:
این جلوه جاودانه چون نامه آوری از سرزمین دوست رسید و با خود، از خط خوشبویش ایمنی جان آورد
( ایهام: نامور: مشهور- نامه بر، خط: نوشته معطر-خط چهره)
خوش می دهد نشان جلال و جمال یار
خوش میکند حکایت عز و وقار دوست
صفات مهربانی و قهرآمیز او را در حال خوش نشان میدهد و از بزرگی و دلربایی اش حکایت می کند.
3- دلم را مژدگانی این پیک دادم اما پیوسته شرمگین این دل ناصاف هستم(نقد فلب:پول تقلبی)
4-اما دلخوش و سپاسگزارم که سعادت کارساز همراه اوست و پیوسته در حال خوش به سر می برد( خود با خویش عشق می بازد)
5- گردش آسمان و ماه( که تقدیر سازند) چه اختیاری دارند به میل او می چرخند.( ایهام اختیار:انتخاب وقت سعد)
6-اگر ناآرامی همه جهان را به هم بریزد ما دلخوش چراغ چشم امیدوار خودیم( هر که بخواهد می یابد)
7- ای نسیم صبح برایم( برای چشم مشتاق) از خاکی که دوست از آن رد شده سرمه ای از جواهرات بیاور.
8- ما تسلیم این آستان عشق و شوقیم تا چه کسی به کرانه آرام دوست برسد( ایهام خواب خوش: به خواب ببیند طنز یا حقیقی- در کنار دوست بیارامد)
9- ترسی از دشمن(مخالف حال خوش) و نفوس بدش ندارم، پیوسته در منت مهربانی اویم و کوتاهی دراین حال خوش نکرده ام.اینستاگرام:drsahafian
پرویز دهداری در ۶ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۹۱ - مهروبان: