گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹:

آقا رضا/رضا ساقی/سیدعلی ساقی
با درود و آفرین فراوان
ممنون که اینقدر موشکافانه, با حوصله و در عین حال در نهایت سادگی غزل ها را یک به یک تشریح کردید.
کاش برای همه آثار ادبی مان چنین اتفاقی می افتاد. مردم عادی و کوچه و بازار نیاز به چنین شرح های کاربردی دارند تا بتوانند رمزگشایی کرده و از آن بهره ببرند, وگرنه در غیر اینصورت این گنجینه ادبی برای ما کوچه بازاری ها همچون کارت بانکی پر پولی است که رمز آن را نداریم!
ممنون که هستی و برای ما نوشتید.
از خدای حافظ برای شما زندگی حافظانه خواستارم.
با سپاس فراوان

عرفان ابراهیم زاده در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:

سلام
بیت ما قبل آخر
با توجه به تصویر مرتبط گنجور و همچنین معنای بیت، « تو که گفته ای تحمل نکنم جمال خوبان …» صحیح است.

احمدآرام نژاد در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۲:

بادرود میشود در یک غزل زیستن بارفتن قافیه شود؟؟؟!!!

امیر در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴:

اینکه خیام هیچ اعتقادی به یکتا پرستی نداشته شکی نیست بماند عده ایی طبق امیال و دل خود رباعیات و اشعار خیام بزرگ را انطور که میخواهند تحریف کرده و مانند مولانا به عرفان و سوفیگری ربط میدهند درحالی که ابدا اینطور نیست واقعیت زندگی در سده زندگی خیام این بوده رباعی قبل این رباعی هم به نوعی اشاره به لائیک بودن دارد که به هیچ وجه در ان زمان مانند اکنون نبوده والا به جرم ارتداد اعدام میشد بنده خدا

رضا س در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

جناب منوچهر تفسیر شعر باید در چارچوب معنی و مفهوم خود کلمات باشه. تخیلات خودمون رو که نمیتونیم به عنوان معنی بیاریم. اگه شما هم در ویکیپدیا یا هرجای دیگه‌ای تفاسیر دوستمون رو پیدا کردید اطلاع بدید. بارها دیدم که گفتن فلان غزل حافظ عرفانیه و در چارچوب می و عشق زمینی نمیگنجه و در همون چارچوب معنی کردند. وقتی حافظ دمخور و رفیق شاه ابواسحاق بود که به شرابخواری معروفه و همینطور از شاه‌شجاع به نیکی یاد میگنه که چگونگی پادشاه شدنش به شرابخواری و داستانهایی با پدرش مبارزالدین برمیگرده ما نمیتونیم تاریخ رو عوض کنیم. اگه حافظ فقط دنبال شراب عرفانی بود که اتفاقا باید امیرمبارزالدین رو میپسندید یا وقتی شاه شجاع در اواسط سلطنتش مذهبی شد باید خوشحال میشد درحالیکه برعکس بوده.این غزل و غزل مشابهی با همین مضمون(خرم آن روز کزین منزل ویران بروم) هم طبق گفته اکثر مفسرین در یزد سروده شده و توصیف روزگار تبعید حافظه.

nabavar در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

گرامی سعید
چون دلارام میزند شمشیر
دلارام اشاره به یار است که آرامِ دل است
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم

زیبا روز در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷:

با سلام .گر باده همی ما را
تصحیح بفرمایید
گر باده دهی ما را

آرتام در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:

لطفا اگر می شود تفسیر اشعار را هم بگذارید.

سعید غفاری در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

سلام
ممنونم سایت خیلی خوبی است
اساتید محترم
لطفا اگر میدانید بگید دل آرام کی بود
که در اشعار شعرا دیده میشود
" چون دلارام میزند شمشیر "
تشکر

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

محل نور تجلیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
حافظ ادامه میدهد ای انسان ، قلب تو محل تجلی تور خداست و رای شاه که نور نور (انور) است بر این قرار گرقته که توی انسان جانشین خدا بر روی زمین برگزیده شوی ، یعنی که خداوند خود را از طریق تو در زمین بیان کند . پس اگر تو نیز بر سر پیمان اولیه خود با خدا مانده ای و قرب و یکی شدن با او را طلب میکنی ، در صفای نیت بکوش ، یعنی که با کار بر روی خود آلودگیهای ذهنی را از خود بزدای و فضا را برای تجلی نور حق آماده کن .
به جز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
ثنای جلال حضرت حق صرفا با لفاظی محقق نخواهد شد و میفرماید هرآنچه جز حضرت معشوق را از دل و مرکز یا ضمیر خود بیرون کن زیرا با وجود غمها و درهای ناشی از ذهن ثنای با لفظ را حضرتش نخواهد شنید ولی اگر آنگونه که در بیت قبل به آن اشاره شد ، ثنای حقیقی را که برآمده از صفای نیت توست با پیغامهای آسمانی برآمده از قلبت و با گوش دلش خواهد شنید .
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
مصراع اول دارای دو پیام میباشد ، اول اینکه حافظ هر آنچه شرط بلاغ است با انسان گفت و حال اوست که مصلحت ملک وجود خود را میداند و باید تصمیم لازم را با اختیار کامل بگیرد . پیام دیگر که با استفاده از واژه رمز بیان شده این است که حافظ نیز خسرو ملک غزلیات ناب خود بوده و اراده او بر بیان آنها با رمز و راز قرار گرفته است . یعنی کل غزل را بر مبنای معانی نهفته در ظاهر استنباط کنید . در مصراع دوم بنا بر احوالات کمی که از زندگی حافظ بیان شده ، حافظ انسانی فقیر نبوده و بلکه لقب خواجه را از آن روی با خود دارد که جزو انسانهای متمول آم دوران با خدم و حشم ، و باغ حافظیه نیز از املاک شخصی و نه اهدایی حاکمان بوده است .لذا فقر حافظ معنی فقیر و نیازمند بودن به حضرت معشوق و بی نیازی از هرچه غیر اوست دارد که گوشه نشین این جهان مادی و فرم شده است .یعنی که او و همه انسانها از جنس بینهایت خدا و عدم هستند که در این گوشه و جهان فرم گرفتار شده اند . پس حافظ به خود و انسان میگوید مخروش و ذهن خود را خاموش کن و بگذار خداوند از طریق تو فکر و عمل کند وهمه چیز را به قضای الهی و کن فکان واگذار کن .
مولانا نیز میفرماید :
صبح نزدیکست خامش کم خروش
من همی‌کوشم پی تو تو مکوش

Maryam.k در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

کسی هست ک بتونه توی اشعار حضرت مولانا به من کمکی بکنه؟علمشو داشته باشه .ممنونم راهنماییم کنید

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قَرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

عهد در اینجا از ایهامی ظریف برخوردار است که یک معنیِ آن دوران یا روزگار و معنایِ دیگری که بنطر می رسد به صواب نزدیکتر باشد عهد و پیمانِ موسوم به الست است و انسان مکلف به وفایِ به آن عهدِ ازلیست که با یگانه پادشاهِ عالم بسته است اما ما انسان‌ها غالبن از ادایِ این تکلیف امتناع می‌کنیم، پس پادشاهِ خطا بخش یا خداوندِ غفار و بخشنده همواره جرمِ ما را برای عدم بازگشت و وفای به عهد خود پوشیده میدارد باشد تا وقتِ آن فرا رسد. در مصراع دوم طنزی نهفته است چرا که وظیفهٔ مفتی یا فقیه فتوی دادن است و تذکر به دیگران که هرچه زودتر باده ی عشق را بنوشند تا از عقلِ جزویِ خود خلاصی یافته و به عهدِ خود با پادشاه وفا کنند اما بنظر میرسد مفتی خود آن عهد و پیمان را فراموش کرده و خطا کار شده است چه رسد به اینکه بخواهد به دیگران تذکر دهد و در این میان رندی چون حافظ جورِ او را کشیده، قرابه یا سبوکش می شود تا شرابِ ناب را در قالبِ ابیات و غزل‌هایی بی‌نظیر به مشتاقانش بنوشاند و جالب اینکه مفتی خود پیاله نوش شده، یعنی اگر مغرض و حسود نباشد بی تردید نمی تواند از چنین شرابی چشم‌پوشی کند چنانچه می بینیم در روزگار ما نیز فقیهان و مفتیان کتاب‌ها و شرح ها بر غزلیاتِ حافظ نوشته اند و می نویسند.  

صوفی ز کُنجِ صومعه با پایِ خُم نشست 
تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش

اما طنزِ دیگر اینکه محتسب که مامورِ اجرایِ فتواهای مفتی ست و می بیند کارفرمایش خود پیاله نوش شده است او نیز دست بکار شده و سبوی شراب را بر دوش می کشد، عموماََ هم چنین است و زیردستان رفتارِ کارفرمایان خود را می‌بینند و هرچه آنان انجام می دهند را با اغراقِ بیشتر تقلید می کنند و اصطلاحن کاسه داغتر از آش می شوند، حافظ می‌فرماید پس چون صوفی چنین احوالی را مشاهده می کند او نیز شهامت یافته و از کُنجِ محدودیتِ صومعه خود را به پایِ خمره شراب رسانیده و آنجا بست می نشیند. حال اگر این صوفی بنا به قول مولانا یکی از آن هزاران باشد طعمِ شرابِ واقعی را می چشد و اگر از آن بیشمار صوفیانِ ریاکار باشد که فقط از روی تقلید است و بهره ای از شرابِ قَرابه کشی بزرگ چون حافظ نمی بَرَد.
احوالِ شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
حافظ در بیشتر موارد شیخ و صوفیِ ریا کار را هم تراز قرار می دهد و قاضی نیز همان مفتیِ پیاله نوش است که همگی باتفاقِ محتسب در خفا از شرابِ قرابه ی حافظ می نوشند اما درواقع شراب نوشیِ آنان به شرب الیهود بیشتر مشابهت دارد که در ظاهر حافظ را قضاوت کرده و انکار و تکفیر می کنند ولی در خفا می دانند که او چه شرابِ نابی را بدونِ واسطه از پیرِ می فروش یا خداوند که قدیم است و ازلی دریافت می کند پس سعی می کنند ابیاتی را حفظ کنند تا در مواقع ضروری به آن استناد کرده و با ریاکاری خود را متعهد به وفای عهدِ الست نشان دهند، چنین احوالاتِ متناقضی برای حافظ منجر به سؤال می‌شود تا آنجا که در صبحدمی چگونگیِ آنرا از می فروشِ ازل جویا می شود و از اینجا تا پایانِ غزل گفت و گویی در این بین شکل می گیرد که درواقع به گشودنِ رازِ شیخ و قاضی و صوفی و محتسب می انجامد.
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
پیر می فروش و یا خداوند پاسخ میدهد احوال آنها گفتنی نیست و نباید توصیف کرد هرچند که تو محرم راز هستی و اگر هم رازِ آنان بر تو فاش گردد اشکالی پدید نمی آید،  پس آبروی آنان را نگهدار و پرده دری مکن و میِ خود را بنوش، یعنی به کارِ سایرین کار نداشته باش، یعنی هر سالکی باید تنها بر روی خویشتن تمرکز و کار کرده و از قضاوت دیگران با هر مرام و مسلکی پرهیز کند چرا که با اینکار به ذهن رفته و از کار اصلیِ خود که همانا نوشیدنِ شراب است باز می‌ماند .
ساقی بهار می‌رسد و وجه می نماند
فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
خون دل نشانه درد است که با افزایش غمها در دل انسان به جوش آمده و انسان را بیقرار و نا آرام میکند و هرانسان دارای خویشتنِ کاذب و تافته شده بوسیله ذهن، برای خود ایجاد غم کرده و شادی اصیل را بر باد می دهد، غم برتر نبودن، غم شهرت، غم چیزهایی که از دست دادیم و یا بدست نیاوردیم و خود را مستحق آن میدانیم، غم تایید و توجه دیگران، غم اینکه چرا دانش ما را نمی خرند ، غمِ قضاوت و اصلاح کردن دیگران، غم رها شدنمان توسط انسانی که یک زمانی ما را دوست داشت و غمهای بیشمارِ دیگر که همگی ساخته و پرداخته ذهنِ انسان هستند. پس پیرِ مِی فروش در ادامه بیتِ قبل می فرماید ای حافظی که خود ساقی شده ای و این مفاهیمِ عارفانه را که شرابی ناب هستند به سایرین می چشانی، به این دردمندانِ غمزده بگو بهارِ عمرشان از راه می رسد و از دوره نوجوانی در حالِ گذار به جوانی هستند اما کیسه‌ی آنان تهی ست و از پرداختِ وجهِ می عاجزند و در عینِ حال باید فکری برای رهایی از اینهمه درد وغم کنند و تنها راهِ چاره نیز نوشیدنِ شرابی ارزشمند است که با واسطه ی بزرگانی چون حافظ از جانبِ پیرِ می فروش می آید. حافظ مصراع دوم را بگونه ای سروده است که خود را نیز مبرا از نیازمندی به این مِی نمی داند.
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش

اکنون نوبت به حافظ می رسد تا از زبانِ جوانی که ذاتاََ عاشق است و نیازمندِ بازگشتِ به اصلِ خداگونه خود سخن بگوید، پس ادامه می دهد در اوج نو بهار و دورهٔ جوانی معذور است که از پرداختِ وجهِ شرابِ عشق ناتوان است و مفلس، پس لاجرم قادر به وفای به عهدِ خود با پادشاه نخواهد بود، درواقع  عرفا معتقدند انسان که ذاتاََ از جنسِ خداوند است پس از تولد و حضور در این جهان نیازمندِ تنیدنِ خویشِ دیگری بر رویِ هشیاری و خردِ اولیه است تا خود را با جهانِ ماده تطبیق داده و با برطرف کردنِ نیازهایِ جسمانی زنده بماند، اما هر انسانی باید در نوجوانی از ذهن خارج و بر طبقِ خرد و هشیاری اولیه خود به جهان نگریسته و زندگیِ خود را بنا کند، وجهِ مِی رها شدن از این خویشتنِ دروغین و پرداخته ذهن است و مفلسیِ انسان در پرداختِ آن وجه از نگاهِ عرفا جرم تلقی می شود. انسانی که نمی خواهد وجهِ مِی را پرداخت کند از خداوند می خواهد تا ذیلِ کَرَم و بخششِ خود از جُرمِ او درگذشته و شرابِ آگاهی و خرد را به رایگان به او عنایت کند که البته بعید است با حفظِ بینشِ ماده گرایِ انسان شرابِ عشقِ مورد نظر بر او جاری شود.
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه مراد رسید ای محب خموش
شمع نمادِ خرد و عقلِ جزویِ انسان است که در مقابلِ خورشید یا عقلِ کُل حرفی برای گفتن ندارد اما از رو نمی رود و از طریقِ ذهن زبان آوری و سخنوری می کند، پس پیرِ مِی فروش زبان اوریِ بیش از این را جایز ندانسته و می فرماید ای انسانی که بطورِ فطری مُحِبِ خداوند و اصلِ خود هستی خاموش باش و از طریقِ ذهن سخنوری مکن زیرا که جُرمِ تو تا این لحظه ذیلِ کَرَمِ خداوند پوشیده شد و پروانه‌ی مراد یا جانِ اصلیت رسید تا گِردِ شمعِ وجودت طواف کند تا آنگاه که به تو بپیوندد.
ای پادشاهِ صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
پادشاهِ صورت و معنی انسان است که از معنایِ مطلق و بینهایتِ خداوند در فُرم و صورت وارد شده است و چنین چیز شگفت انگیزی را تا پیش از این نه کسی دیده و نه شنیده است، یعنی تا قبل از انسان جهان ماده و جهان هشیاری از یکدیگر جدا بودند. مولانا میفرماید : "هر کسی در عجبی و عجب من این است / کو نگنجد به میان ، چون به میان می آید" . و در جای دیگر :
"صورت از بی صورتی آمد برون    باز شد ، که انا الیه راجعون" یعنی که اصل انسان از بی صورتی و عدم یا معنا بوده است و از نظرِ حافظ نیز باید در نوبهارِ زندگی به همان عدم و بی صورتی باز گردد .
چندان بمان که خرقهٔ ازرق کند قبول
بختِ جوانت از فلکِ پیر ژنده پوش
درادامهٔ بیتِ قبل میفرماید پس ای انسان چندان در ذهن و هشیاری جسمی بمان که خداوند یا بختِ جوانت این خرقهٔ ریا را از فلکِ پیرِ ژنده پوش بپذیرد. یعنی که انسان باید بیشتر در هشیاری بماند و زمان کمی به منظور گذران امور دنیوی در ذهن باشد و تا همین اندازه از طرف خدا یا زندگی مورد قبول واقع میشود. بنظر میرسد اشاره به آیه دوم سوره مزمل باشد :قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا یعنی مقدار کمی در شب بمان. تنها به همین مقدار خرقهٔ ازرق یا ریا توجیه پذیر است درصورتیکه بیشتر ما انسانها مدت بسیار زیاد در خواب و شبِ ذهن هستیم و شاید بسیار کم و یا اصلاََ تا پایان عمر جسمانیِ خود هشیار و بیدار نشویم آنچنان که مفتی و صوفی و شیخ و محتسب نیز بسختی می توانند از ذهن و باورهایِ سطحیِ خود رها و آزاد شوند و وجهِ مِی و سبو کشی و پیاله نوشیِ خود را پرداخت کنند.

فرشاد در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ وحشی بافقی » فرهاد و شیرین » بخش ۱ - سرآغاز:

سلام این شعر از رحاظ وزنی مشکل دتره, کسی اطلاعتی نسبت به اوزان شعر داره ,مقداری توضیح بدهد,
ممنون

سیدجلال حسینی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۴ - حکایت:

حضرت سعدی که هزاران رحمت بر اوباد در این حکایت و سایر حکایات و آموزه هایی که در گلستان و بوستانش آورده انگار همین امروز دارد دربین ما زندگی میکند براستی دارد حال و هوای عبادات بیشتر ما بظاهر مسلمانان را باز میگوید

خلیلی در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:

این غزل را استاد شجریان در کنسرتی که سال 71 در چهل ستون اصفهان داشتند اجرا کرد من نسخه صبط معمولی را که خودم گرفتم در اختیار دارم ولی متاسفانه در جایی نسخه با کیفیت آن نیست و در اینجا هم اشاره ای نشده است که این غزل را استادشجریان خوانده اند

منصور در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵:

همون هست درسته. من در خواندن اشتباه کردم

جعفر در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۹ - داستان کسری با بوزرجمهر:

نوشته‌های سایت ادیان نت را جدی نگیرید اون سایت یکی از ضد ایرانی ترین سایتهاست اشعاری که میگید همگی الحاقی هستند و سروده‌ی حکیم توس نیستند

گل زاده در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۵ دربارهٔ رودکی » مثنوی‌ها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۱:

با درود .
ابتدا عرض کنم که رودگی گرانقدر آموزگار رابعد از روزگار آورده و در واقع بر اهمیت تجربه چه خودمان و چه تجریه دیگران تاکید دارد و روزگار دنیایی از دانش است که متاسفانه با ناآموختن بشر، همواره تلخ تکرارمی شود.
چنین سخنی در کتاب قابوس نامه اثر کیکاوس به پسرش گیلان شاه می نویسد: و بدان ای پسر، آن که از روزگار درس نگیرد از هیچ آموزگار دانایی پند نگیرد.

رضا س در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

در مورد بیت دوم به نظر من هم سواد سِحر و هم سواد سَحَر درسته و هر دو مد نظر حافظ بوده ولی سواد سِحر مفاهیم زیباتری داره. سقیم هم به معنای بیمار است و هم به معنی نادرست. که هر دو معنی در این بیت مورد استفاده قرار گرفته. چشم بیمار به چشم خمار و نیمه‌باز میگن که به چهره زیبایی مضاعف میده. اگه سواد سِحر بخونیم میشه چشم تو به سحر و جادو مسلطه اما نسخه‌ای که برای بیماری چشم خودش نوشته اشتباه بوده و تاثیری نداشته و هنوز بیماره. یعنی زیبا و نیمه‌بازه یا اینکه چشم تو با اینکه سحر و جادو داره که باید برای بیماری اثر کنه ولی بقیه رو بیمار می‌کنه.
اگه سواد سَحَر بخونیم میشه سیاهی سحر که در واقع سیاهی سحر به همراه سفیدی طلوع است و سیاهی و سفیدی چشم رو تداعی میکنه. و در واقع اینجوری فقط توصیف چشم یار رو داریم: چشم جادوی تو سیاه و بیماره(خمار و زیبا). ضمن اینکه در هنگام سحر که یار در حال بیدار شدن از خوابه چشمش میتونه خواب‌آلود و نیمه باز و خمار هم باشه.

نغمه در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۰ - اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی:

دکتر سروش در جلسه هفتاد و دو شرح مثنوی دفتر اول این ابیات را تفسیر کرده اند .

۱
۲۰۱۵
۲۰۱۶
۲۰۱۷
۲۰۱۸
۲۰۱۹
۵۷۳۱