گنجور

حاشیه‌ها

طاهره در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۱ - متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون‌شو و مخلص یافتن:

حاشیه هایی که نوشته شده در این صفحه خیلی خیلی جالب بود.
به نظرم مصداق بیت دوم و سوم همین صفحه است.
فلسفی از نوع دیگر کرده شرح
باحثی مر گفت او را کرده جرح
وآن دگر در هر دو طعنه می‌زند
وآن دگر از زرق جانی می‌کند

صبا مرادی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

با سلام. به نظر در مصرع دوم بیت ششم یک "و" جا افتاده است. خم می دیدم و خون در دل و.....

حدیث ۸۵ در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵:

بیت آخر
که درآ درآ عراقی ک تو هم از آن مایی

محسنی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۲:

تعجب دارم از عزیزی که غلط املایی و پرتکرارِ "ه" اضافی (به جای کسره برای دو کلمه که به یکدیگر ربط داده می شوند) را در این صفحه تکرار فرموده است. طبقه به جای طبقِ و باعث اشتباه در درک منظورشان می شود. احتمالا اشتباه تایپی ست.

nabavar در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹:

این غزل از اوحدی مراغه ای ست،
غزل شمارهٔ 107
درد دلم را طبیب چاره ندانست
مرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان
حال دل غرقه از کناره ندانست
طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز
هیچ منجم در آن ستاره ندانست
یار به یک بار میل سوی جفا کرد
حق وفای هزار باره ندانست
برد گمانی که: ما به عشق اسیریم
این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست
خال بنا گوش اوز گوشه نشینان
برد چنان دل، که گوشواره ندانست
قافلهٔ عقل را به ساعد سیمین
راه ز جایی بزد که باره ندانست
دوش به خونی گریستم، که ز موجش
عقل به اندیشها گذاره ندانست
سختی ازان دید، اوحدی، که به اول
قاعدهٔ آن دل چو خاره ندانست

شاهرخ در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:

ایشون میگه زرتشت شما میگی علی ! کجارفت پس بی مکانو بی زمانی تو؟

امیر کرمی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹:

درود
در مصرع اول بیت دوم یک 《را》 جا افتاده است
راز دلت را به صبر گفت بپوشان

شهداد در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۹ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۱:

روزی که نهالِ عمر من کنده ‌شود
عمر را به نهالی تشبیه کرده و مرگ را کنده شدن این نهال. یعنی روزی که مردم و از دنیا رفتم.
و اجزام ز یک‌دگر پراکنده شود
بعد از مرگ اجزای بدن آدم تجزیه می شود. و منظور دقیقا همین ایست.
گر زان‌ که صراحیی کُنند از گِل من،
گر زان = اگر از آن
صراحی = ظرف شیشه ای مخصوص شراب.
اگر از گل وجود من ظرفی مخصوص شراب بسازند
حالی که ز باده پُر کنی زنده شود.
باده = شراب
اگر ظرف ر ااز شراب پر کنی گویی که من زنده شده ام

امیر در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

با احترام مصراع دوم بیت اول، «تو» دوم به نظر اضافه می‌آید و با حذف آن وزن شعر درست می‌شود.

حمیدحائری در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۵ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هیچ است [۱۰۷-۱۰۱] » رباعی ۱۰۲:

نظر و نگاه را نسبت به« مَی» یا همان شراب مورد نظر شما ، باید دیگرگونه و ژرفتر کنید.
ابتدا اینکه این «مَی» هیچ عیب و آسیبی نداره از نظر پزشکی. رجوع می‌دهم به جلد دوم کتاب «قانون» تألیف حجت الحق شیخ الاسلام حکیم ابوعلی سینا ، که دوازده صفحه به فواید و برکات شراب پرداختند.
دوم اینکه چه اصراری داریم که حکیمِ نیشابور را بزور آنگونه که خود دوست داریم قالب ببندیم و گفته‌هایشان را تفسیر و توصیف کنیم
حکیم نشابور، ریاضی دان و ستاره شناسی ورای درک بودند و حال اگر در باغ شخصی خویش چه می‌کردند و چه می‌خوردند و چه می‌شدند ، به ما مرتبط نیست.
دانشمندی بزرگ که همه در علم کوشید و هیچ تلاش و ادعایی بر تصوف و دین باوری و تبلیغ نداشت، هرچه از باور بوده در قلب و دل خویش داشتند
از میان رسائل و مکتوبات سراسر علمی و شگفت او ، تنها به دفتر دلنوشتهء ایشان که فقط و فقط در خلوت و برای خود می‌گفتند و میسرودند، دست یازیدیم و هرکس به جد و به سعی ، کوشش به تفسیر آن مطالب در حوزه باور شخصی خویش می‌کنیم.
شگفتا

سالار هارونی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۱۰ - از خون جوانان وطن لاله دمیده:

از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد
کلمه ری جا افتاده است

علی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۰۸ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):

یکسری ابیات منسوب هست به همه ی شاعران کلی به زبان و کار کلی اونها نمیخوره حتی بیت:
که رستم یلی بود در سیستان
منش کرده ام رستم دستان
رو هم چون به زبان و طرز نوشتار فردوسی نمیخوره برای اون نمیدونن.

حامد در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۵۸ - بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن:

در مصرع دوم از بیت سوم، واژه دلال را به وبال اصلاح کنید. وبال اصطلاح نجومی است و در این شعر از فنون نجوم آموزش استفاده شده.

nabavar در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن:

گرامی محمد صالح
هر که بر شمع خدا آرد پف او
شمع کی میرد بسوزد پوز او
پفِ او ننوشته
نوشته پف او ف کسره ندارد
یعنی هر که او پف کند.

مهدی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹:

سلام در پاسخ جناب محمود باید بگویم درصورتی که از علم نجوم سر رشته ای ندارید لطفا سخنی از آن نبرید زیرا که خورشید هم در کهکشان راه شیری در حال حرکت و گردش است و منظومه شمسی در حال گردش به دور آن در نتیجه یعنی گردش در گردش و حرکت در حرکت....
لطفا اعجاز به این بزرگی قران را ببینید که حتی پس از هزاروچهارصدسال شما کهدر عصر تکنولوژِی و .... زنرگی میکنید از این اعجاز بی خبرید اما قران سخن از مطلب علمی به درستی برده

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

به نام او
با تشکر از برگ بی برگی عزیز که حق مطلب را بتفصیل ادا می نمایند .
در مورد بیت
می دوساله و محبوب چارده ساله
همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
آنچه دریافت اینجانب می باشد بدین شرح است
منظور از می همان دریافت فیض سالک است که بسته به مقام یا منزلی که در آن مقیم است مراتب آن تغییر می کند بدین معنی که در ابتدای راه سلوک اتفاقات بصورت نشانه ها یی بر سر راه سالک ظاهر می گردد که اگر به درک آنها نایل آید نشانه ها واضحتر شده و ممکن است بصورت خواب و رویا بر او وارد شوند و هرچه سالک در این راه پیشتر رود به الهام و وحی و حضور خواهد رسید!
بنابراین می دوساله می تواند به معنای وحی کلام بر لوح دل حافظ باشد که بصورت شعر بر زبان او جاری می گردد.
معشوق همان انسان کامل دوران است که چون ماه شب چارده می درخشد.
پس حافظ در راه سلوک به مقامی رسیده که بر دل او وحی می گردد و انسان کامل دوران خویش را نیز شناخته و با او مرتبط می باشد

امیر کرمی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

درود
در مصرع اول واژه قمار به اشتباه غمار نوشته شده است

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲:

حال خونین دلان که گوید باز
وز فلک خون خم که جوید باز
مصراع اول را اگر به هر دو صورت سوالی و خبری بخوانیم به یک معنی خواهیم رسید . خونین دلان ، غالب ما انسانها هستیم که از آغازین سالهای عمر خود هستی را خلاصه در تنعم های این جهان دیده و بنا به تقلید و یا بصورت غریزی چیزهای ذهنی و مادی این جهان را در دل و مرکز خود قرار داده و از آن چیزها خوشبختی و آرامش میخواهیم اما به دلیل اینکه از نظر قانون هستی انسان مجاز به قرار دادن چیزهای جسمانی و مادی در دل خود نیست ، پس چیزها تبدیل به درد و خون خواهند شد و حافظ چنین انسانهایی را خونین دلان نامیده است و میفرماید وقتی حال خراب چنین انسانی توسط بزرگانی مانند او بیان شود
پس دیگر چه کسی از این روزگار و جهان مادی طلب خمره خون میکند ؟! این سوال اساسی در مصرع دوم به انسان یادآوری میکند که او برای نوشیدن می خرد ایزدی به این جهان آمده و طبعاً باید در جستجوی خم شراب باشد و نه خمره خون و درد ،
غالباً ما انسانها علاوه بر اینکه پند بزرگانی مانند حافظ را میشنویم و حتی خود نیز تجربه میکنیم و پی میبریم که چیزها قادر به خوشبختی ما نیستند اما فراموش کرده و کمی بعد چیز تاره و جدیدی را در دل و مرکز خود قرار داده و برای مدتی کوتاه احساس رضایت و شادی موقت به ما دست میدهد تا اینکه سرانجام به غم و درد و خون مبدل شود و بار دیگر در جستجوی چیز جدیدتر و با ارزشتر مادی بر می آییم زیرا ذهن ما گمان میبرد چیز قبلی به اندازه کافی با ارزش نبوده است غافل از اینکه اصولا هر چیزی بجز خدا در دل انسان سرانجام تبدیل به خون خواهد شد .
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
حافظ میفرماید اما انسان به دلیل اینکه از جنس خدا بوده و برای رسیدن به آرامش واقعی هیچ راهی بحز بازگشت به اصل خدایی خود ندارد ، پس برخی از انسانها به این مطلب پی برده و نرگس مست یا چشم هشیاری و حضورشان دگر بار روییده و رشد میکند . یعنی پس از آن با چشم خدا به جهان نگریسته و جهان بینی خدایی را جایگزین دید جسمی میکنند . پس از این تغییر نگرش است که چنین انسانی شرمنده نگاه و دیدمی پرستان میشود . می پرستان انسانهای کامل هستند که چشم و نگاه آنان به زندگی نگاه از زاویه دید خدا ست زیرا به خدا یا زندگی وصل شده ، از طریق او می بینند و عمل میکنند . پس انسانی که چشم مست خدایی اش روییده و نگرشی نو به این جهان در او شکوفا شده است در می یابد که تا پیش از این او چگونه جهان را می دیده است و می پرستان چگونه می دیدند ، پس ، از این اختلاف فاحش نگاه به جهان و زندگی شرمسار گشته و سعی در جبران اشتباههای خود میکند .
جز فلاطون خم نشین شراب
سر حکمت به ما که گوید باز
فلاطون خم نشین همان می پرستان هستند که از سرچشمه شراب ایزدی جدا نخواند شد و حضوری دایمی در جوار حضرت معشوق داشته و علاوه بر آنکه خود از برکات شراب ایزدی بهره می برند ، آن شراب زندگی بخش را سخاوتمندانه نثار مشتاقان حضرتش میکنند . حافظ و مولانا و سایر بزرگان با آثار گرانبهای خود چنین میکنند و پس از قرنها همچنان ساقی این سرچشمه حیات بخش هستند و بجز این خم نشینان چه کسانی میتوانند بهتر و زیباتر سر حکمت را به ما بازگو کنند ؟ حکمت چرایی حضور انسان در این جهان فرم در حالیکه او ذاتاً از جنس خدا و بی فرمی بوده و چگونگی نگاه چنین انسانی به جهان فقط از عهده حکیمان خم نشین بر می آید و با معیارهای ذهنی و دانش ذهنی قابل بیان نیست .
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
پس از آنکه چشم مست انسان رویشی دوباره یافت و به اختلاف عمیق نگاه در ایام و سالهای هشیاری جسمی با جهان بینی خدایی بزرگان و می پرستان که هشیاری و خرد خدا هستند واقف شد به منظور رعایت قانون جبران زندگی باید همچون لاله کاسه گردان شده و به انتشار این شراب زندگی بخش بپردازد . این کار را میتوان با کردار و رفتار و یا نقل قول از بزرگان و خم نشینان به انجام رسانید و در اینصورت آن جفایی که خود سالیان دراز بر خود روا داشته و با ستیزه گری ، بهانه و مانع تراشی فرصتها ی زندگی را تلف کرده است را جبران نموده و رخ زرد و بیمار خود را به خون بشوید یعنی دردها و خون دلهای او تبدیل به شادی و سرزندگی شده و برکات زندگی بر او جاری میشود .
نگشاید دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز
گشایش یا باز شدن دل یعنی به بینهایت خدا زنده شدن و باز شدن درون انسان تا بینهایت و این قابلیت انسان است برای تبدیل شدن از هشیاری جسمی به هشیاری خدایی ، این تبدیل در عین سختی راه به راحتی باز شدن غنچه صورت خواهد پذیرفت اما شرط آن علاوه بر کار فراوان ، نظر لطف حضرت معشوق است که با همان ساغری که خود مینوشد به سالک عاشق آن شراب حیات بخش را بچشاند . عطر لب حضرت معشوق همان نسیم خوش زندگی و عنایت خاص اوست .
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نموید باز
حافظ این سخنان را برآمده از نوای چنگ و آهنگ زندگی یا خدا میداند و از اینکه همه این نکات ارزشمند و عرفانی را در پرده و در لفافه بیان میکند از خود شاکی شده به حضرت معشوق میگوید اگر خوب بیان نمیکنم پس این رشته را قطع کن تا اینقدر مویه و زاری نکنم . البته که شیوه بیان حافظ بسیار زیبا و بی نظیر است و خود به این لطافت طبع واقف است اما نحوه بیان را نیز به حضرت معشوق سپرده ، از او کسب تکلیف میکند .
گرد بیت الحرام خم حافظ
گر نمیرد به سر بپوید باز
حافظ میفرماید با همه اوصاف ذکر شده در غزل انسان اگر بخواهد تبدیل شده و به جنس اصلی خود بازگردد باید خم و سرچشمه شراب خرد و هشیاری خدایی را مرکز و قبله خود قرار داده و به خود کاذب و ذهنی اش کاملاً بمیرد که اگر ذره ای از آن هشیاری جسمی و ذهنی را حفظ کند ، باز با پویش و رشد همین مقدار کم به هشیاری و عقل جسمانی خود باز خواهد گشت و دگر باره همان میشود که بود . به سر بپوید باز یعنی دوباره به ذهن خواهد رفت و ذهن کنترل زندگی او را بدست خواهد گرفت یعنی برای هیچ کس پس از تبدیل شدن چک سفید صادر نشده و
تضمینی برای دوام این حضور وجود ندارد مگر با مراقبت دایم .

مدهوش در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۳:

بیت آخر این غزل نشون می‌ده که شمس بعد از ترک قونیه به تبریز رفته و مولانا هم از این قضیه باخبر بوده.

کاظم ایاصوفی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:

مصراع اول بیت هفتم ه گیاه باید حذف شود

۱
۱۸۵۵
۱۸۵۶
۱۸۵۷
۱۸۵۸
۱۸۵۹
۵۷۳۹