گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

منم که گوشه میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک

نوای من به سحر آه عذرخواه من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله

گدای خاک در دوست پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواه من است

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی

رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی

فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برگ سبز » شمارهٔ ۱۴۶ » (بیات ترک) (۱۰:۲۸ - ۲۷:۰۹) نوازندگان: فرهنگ شریف (‎تار) خواننده آواز: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: منم که گوشهٔ میخانه خانقاه منست

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مسند خورشید – اجرای خصوصی شجریان، موسوی، کسایی، شاهزیدی و رضا کسایی - اصفهان ۱۳۵۸

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ملیحه رجائی نوشته:

صَبوح = شراب بامدادی
مسنَد = تخت
خانقاه = تکیه و مکان صوفیان
پیر مغان = مرشد
وِرد = به زبان همیشگی
گَرَم = اگرمن
نوا = فریا د ، صدا
فارغ = آسوده
وصال = رسیدن به معشوق
آستان = درگاه
اجل = مرگ
ورنه = وگر نه
معنی بیت ۱: من گوشه و زاویه میکده عرفان و عشق راخانقاه خود کرده ام و دعای دولت پیر و مرشد میخانه را که رهبر روحانی من است، هر بامداد برزبان می آورم.
معنی بیت ۳: بحمدلله از پادشاه و گدا آسوده خاطرم چون پادشاه من، آن گدایی است که چاکر خاک درگاه محبوب است.
معنی بیت ۴: مقصود از مسجد و میخانه وصل شماست و خداوند شاهد و گواه من است که من خیال و فکری جز این ندارم.

بی دین نوشته:

سرکار خانم رجایی: در عبارت من گوشه و زاویه میکده عرفان و عشق …، کلمه عرفان را شما از کجای بیت استخراج کردید. از کدام شواهد و قرائن به این نتیجه رسیده اید که منظور حافظ میکده عرفانی بوده و نه میکده زمینی، از کجا معلوم مراد حافظ خرابات مهریان نبوده است. خوشحال می شوم بدون آسمان و ریسمان و بدون حب و بعض و نسبت دادن آنچه خود می پسندید به حافظ یک دلیل شسته و رفته بیاورید برای اینکه منظور حافظ از میکده، میکده عرفانی است نه چیز دیگر.
خانم رجایی اگر بخواهید بگویید حافظ عارف بوده و چون عرفا منظوری غیر از می و میکده زمینی را در سر داشته اند، پس میکده آمده در شعر حافظ چنین است، باید ابتدا و بی ارجاع به دیوان ثابت کنید که حافظ عارف بوده است.

سحر نوشته:

جناب بی دین شما می توانید با تفاسیر هوشمندانه تان منظور حافظ از میکده را میخانه ی زمینی و مشروب را حتی شامپاین تصور کنید.ما نیز با تصورات عرفانی مان از حافظ خوشیم.

عیسی نوشته:

سرکار سحر خانم، جناب بی دین صحیح میفرمایند. برای اثبات چیزی باید از بیرون و ورای آنچیز استفاده کرد. اما اگر مساله اثبات درمیان باشد. بیت ” به گوینده منگر، سخن را نگر// سخن، گرچه باشد به دیوار و در” به خاطرم آمد. واقعا نیز چنین است. مساله عارف بودن حافظ شاید آنقدرها مهم نباشد که اشعارش را حتی اگر اوصاف جسمی و جنسی و زمینی باشند، میتوان برای استعاره های عرفانی و حظ روحانی استفاده کرد. گرچه جناب بی دین نیز قطعا از شواهد تاریخی که نشان دهنده نبوغ و شخصیت عالی حافظ بوده اند، بی اطلاع نیستند. تا عرفان را چگونه بنگریم؟

ناشناس نوشته:

جناببان عیسی و بی دین
اینکه بگوییم برای تفسیر معانی اشعار تنها باید به خود اشعار مراجعه کرد را ازکجا آورده اید؟
یعنی واقعا جای حافظ گوشه میخانه بود و ملت هم به درجه ای از مدارا رسیده بودند که این شرابخوار بی پروا را دوست داشتن و اشعارش را نقل میکردند؟
پاریس در امروز هم این وضعیت را ندارد که شیراز در آن زمان داشته باشد

قدیر نوشته:

با صدای بانو پریسا بشنوید. در ماهور با حسین علیزاده

naser نوشته:

شراب تلخ میخواهم…این همان شرابیست که ازانگور میگیرند وهمان می میخانه و مستی است وهیچگونه ربطی به عرفان وغیرهم ندارد.

ف ص نوشته:

برای اظهار نظر درباره شخصیت جناب حافظ به قرائنی که در همان دیوان هست مراجعه می کنیم. منبع خوبی است. اگر کمی ذوق داشته باشیم بوی لطیف معرفت در سرتاسر این گنجینه موج میزند. شاید اینجا مجال کافی برای صحبت در این باب نباشد. ولی به اشعاری از خود جناب حافظ ارجاع می دهیم.

سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

و با

ای که دایم به خویش مغروری
گر تو را عشق نیست معذوری

مستی عشق نیست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری

تاکید میکنم و با توجه عرض می کنم که در همین شعر آخر نیز مقصود ایشان شراب مست کننده حاوی الکل نیست. با توجه و دقت کامل عرض کردم.

عیسی نوشته:

ناشناس عزیز، اولا بنده مجددا تاکید می کنم که برای اثبات چیزی نمیتوان از خود اون چیز استفاده کرد ( بدیهی هم هست. چون هنوز اثبات نشده که از صحتش استفاده کنیم برای اثبات هر چیز دیگری). بنابر این اگر قصد برداشت معنای تلویحی از یک بیت رو داریم ( و نه معنای صریح)، نمیتونیم از خود اون بیت استفاده کنیم و بگیم چون کلمه مثلا میخانه در این بیت تلویحا به یک موضوع عرفانی اشاره داره، پس این یک بیت عرفانیه. بلکه باید قبلا اثبات کنیم که (یا بر ما روشن بشه که) هرجا که شاعر میگه میخانه، پس ما یک برداشت عرفانی کنیم و بعد بیایم در این بیت چنین برداشتی رو انجام بدیم. برداشت های طوطی‌وار فقط نشاندهنده نگرش سطحی و بازگشتی نسبت به موضوع هستن. بنابراین اگر شخصی بخواد چنین معنایی رو ضمیمه کنه، باید توضیح بده که چرا و از کجا چنین برداشتی می کنه. این ها خیلی بدیهی هستن. ضمنا من هرگز نگفتم که فقط باید به خود بیت بسنده کرد و اتفاقا دارم عکسش رو میگم. با آرامش بیشتری ارسال‌ها رو مطالعه کنید.

ناشناس نوشته:

در جواب عیسی عزیز -لابد در غزل -دوش از مسجد سوی میخانه امد پیر ما یعنی ایت الهی از مسجد به مرکز فسق و فجور رفته؟؟؟ما مریدان روی سوی کعبه چون اریم چون ؟؟؟روی سوی خانه خمار دارد پیر ما==لابد طلبه ها می خواستند بدنبال پیر به میخانه بروند و چتول بزنند نه؟؟؟

فرهاد نوشته:

“غرض از مسجد و میخانه‌ام وصالِ شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است”

در اینجا می‌بینید که حافظ به دنبال وصال با “معشوق الهی” نیست، وگرنه خداوند را شاهد نمیاورد! آن‌ معشوقی که حافظ بدنبال وصال اوست زمینی‌ست. اما چه میشود کرد که برخی‌ از دوستان پای را در یک کفش کرده‌اند :)

عیسی نوشته:

ناشناس عزیز؛ متاسقانه یا خوشبختانه شما در مورد حافظ با یک موضوع مشخص سر و کار ندارید. مثلا در رابطه با اشعار خیام، بزرگترین چالش شما این خواهد بود که کدام یک از این اشعار واقعا از آن خیام هستن. اما در رابطه با “دیدگاه خیام”، بعید میدونم در یک جمع صد نفری حتی دو نفر پیدا بشن که ادعا کنن برخی از اشعار خیام کنائی هستن، یعنی مثلا بیتی که در اون توصیه به مصرف مشروب می کنه، در رابطه با یک حظّ عرفانی هست. دلیلش رو میدونید؟ دقیقا برمیگرده به شخصیت‌شناسی و مطالعه تاریخی زندگی خیام به اضافه سیطره غالب اشعار خیام. شما نمیتونید بگید: “نه؛ مقداریش هم برمیگرده به خاصیت رباعی. چون رباعی این قوّه رو نداره که بشه مفاهیم عمیق رو در قالب اون بیان کرد.” چراکه من به سرعت باباطاهر رو مثال میزنم که به زعم بسیاری از اهل فن، عمیق‌ترین معانی رو در اشعارش در همون دوبیتی ها گنجونده. اما درمورد “شاعری ( عارفی؟)” مثل حافظ مساله به این ساده‌گی‌ها نیست. تمام عواملی که راجع‌به خیام برشمردم، در مطالعه شعر حافظ وجود دارن. اون چه چیز (هایی)ه که باعث میشه در اون جمع ۱۰۰ نفره اختلاف‌نظرهای گوناگونی راجع‌به تقریبا تمام اشعار حافظ بوجود بیاد؟ ایهام! ایهام در تاریخ، شخصیت حافظ، موضوعاتی که در شعر حافظ بهشون اشاره شده، غزل، کنایه‌ها و استعارات بسیار زیاد در شعر حافظ و البته “هیجان”. هیجان شخص خواننده برای برداشت متفاوت نسبت به برداشت‌های حال حاضر. در شعر مثلا خیام، شاعر تلاشی برای ایجاد صنعات ادبی در شعرش نمی کنه؛ چرا که همین‌هائی که در دست داره برای بیان مفاهیمی که میخواد کاملا کافی هستن ( البته حقیقتش رو بخواید زیاد امیدوار نیستم تا مثال من رو فقط بعنوان یک مثال تمیز بدید). درمورد شعر حافظ، چرا شاعر خودش رو می‌کشه تا این‌همه صنعات ادبی رو استفاده کنه، وام بگیره و حتی ایجاد کنه؟ آیا نمیتونست مفاهیم “کاملا زمینی” رو به صورت ساده‌تری عنوان کنه تا ما اینجوری دچار سوبرداشت نشیم؟ در بسیاری از ابیات حافظ ملاحظه می‌کنید که مفهوم از تمام ابزاری که حافظ در دست داره و مثل موم میتونه اونها رو به اشکال دلخواه دربیاره، پیشی میگیره. مشخصه که باید هوشمندانه‌تر اونها رو مطالعه کرد. به نظر من تعابیر سطحی درمورد اشعار حافظ که اشعار رو در حیطه عشق و کام‌جستن زمینی قرار میده درجاهائی صحیح هستن. اما گاهی تبدیل میشن به توهم، آنچنانکه سیروس شمیسا این توهمات رو راجع‌به او و بسیاری دیگه جمع‌آوری هم می‌کنه و میگه “حتی میتونستم ۱۰ برابر بنویسم”. گرچه برخی از صحبتاش صحیح هستن ولی لابلای توهماتش گم میشن. از اونطرف هم برخی‌ها کاسه داغ‌تر از آش میشن و دفاع می کنن ازینکه او عارفی بی‌نظیره و تمام اشعارش تعبیر عرفانی دارن. به نظر من هردوی این دسته افراد، در حماقت به‌سر میبرن. من اگه درمورد بیتی از حافظ دچار شک بشم و دانش تاریخی و شخصیت‌شناسی و شعرشناسی، سبک‌شناسی، ایماژ و مطالعه‌ام کفایت نکنه، نظرات بزرگان رو درباره اون میخونم و برمبنای دانسته‌هام تعبیر می‌کنم. اصلا هم علاقه‌ای به این ندارم که در این کشمکش‌های عاری از اخلاق و دانش شرکت کنم. ضمنا کاملا مطرود و غیرصحیح میدونم که مجموعه‌ای از نوشته‌های برخی وب‌گاه ها رو بدون اینکه حتی منظمشون کنم ذیل بسیاری اشعار کپی-پیست کنم. چون مطمین‌ام باعث کسالت خواننده میشه و خواننده مجبوره بسرعت از روی اونها عبور کنه. در اینگونه موارد که کثرت مطلبی که شخص برای نقل قول انتخاب می‌کنه زیاده “عاقلانه” اینه که “لینک” داده بشه. امیدوارم بجای تلاش القای نظرات شخصی، قدری “مطالعمون درکنار تعقل” رو بیشتر کنیم.

امیرحسین نوشته:

نوای من به سحر آه عذرخواه من است
وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ

سهیل قاسمی نوشته:

بیت آخر: حافظ با این که گناهکار نیستی (اصولاً اختیاری به گناه نداری) اما تو راه و رسم ادب را رعایت کن و گناه را گردن بگیر (بگو گناه ِ من است).

روفیا نوشته:

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است
این ادب مقام است، ادب سفره، ادب نان، ادب طبیعت، ادب شادی، ادب حضور در برابر یک بزرگ،گرچه هم از او شکسته ست هم از وی درست، گردن کلفتی مکن و هیچ مگوی، که خواجه خود روش بنده پروری داند…
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
گویا این ابیات که تضمین همین گفتمان ادب آموز را در بر دارند در فیه ما فیه باشند :
بعد توبه گفت: ای آدم، نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن؟
نی که تقدیر و قضای من بُد آن؟
چون به وقت عذر کردی آن نهان؟
گفت: دانستم، ادب بگذاشتم
گفت من هم پاس آنت داشتم

محمد نوشته:

خیلی کظم غیظ کردم تا برخی افراد بی اطلاع از ادب و معرفت رو که اینجا بی ربطیاتی راجع به حضرت لسان الغیب بافته اند آنچنان که مستحقش هستند ننوازم
ای کاش به اندازه قطره ای از دریای دیوان اشعار حافظ اطلاع داشتند! حتی به همین سبک قشری و خالی از عمق!
کسی که از سویی معنی سمبلیسم در ادبیات عرفانی کهن ما را نمی فهمد و از سوی دیگر حتی مصرحات و محکمات اشعار حافظ را اصلا ندیده و نخوانده و معلوم است حتی یک بار هم این دیوان گرانسنگ را روخوانی هم نکرده و از سوی اخری خود لاابالی مسلک و بی دین است حق ندارد راجع به عالم ربانی و عارف صمدانی مانند حافظ نظریه بافی کند!
تصریحات حافظ در اشعارش برای فهماندن منظور حقیقی اش به قدری مکرر و روشن است که نیازی به ذکر بنده نیست
باری اگر چشم بینا و گوش شنوا و قلب گیرایی بود در همین شعر حاضر هم می دید این قبیل محکمات را! لیکن چه چاره که فرمود ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه!
هرکس طالب فهمیدن است به کتب و مقالات متعددی که در اینباب نوشته شده مانند عرفان حافظ و آیینه جام شهید مطهری یا حافظ نامه خرمشاهی مراجعه کند
یا حداقل در حوزه ای که در آن از بیخ نادان است گنده گویی نکند!!

روفیا نوشته:

محمد جان
اگر کظم غیظتان این است خشمتان چیست؟
لابد گنجور را با خشک و ترش….
؟!

پریشان روزگار نوشته:

سفارش می کنم شما را یا محمد!!
کظم غیظ بفرمایید، نک که قطره ای از دیوان اشعار حافظ را با سبک عمیق و غیر قشری میدانید
گنده گویی کنید و با سمبلیسم !! عرفان دل خوش نمایید
من الله توفیق و ……

پریشان روزگار نوشته:

فراموش شد
مبادا خشم خویش فرو برید ءتنها کظم غیظ فرمایید

روفیا نوشته:

چون کسی که خورده باشد آش بد
می‌بشوراند دلش تا قی کند
کظم غیظ اینست آن را قی مکن
تا بیابی در جزا شیرین سخن
چون نبودش صبر می‌پیچید او
کین سگ زن‌روسپی حیز کو
تا بریزم بر وی آنچ گفته بود
کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
در دفتر اول مولوی می گوید آن رنجور که از جواب های ناخوشایند عیادت کننده کر خشمگین بود، منتظر فرصتی بود تا خشم خود را بروی او بالا بیاورد،
کان زمان شیر ضمیرم خفته بود!
نه اینکه هر سکوتی یا هر پاسخی کظم غیظ بوده باشد، آن زمان شیر ضمیرش خفته بود!
آش بدی خورده و در دلش شورشی برپاست، در فرصت مناسب حتما این آش بد و مسموم (خشم) را بالا خواهد آورد!
دوستی می گفت اگر همسرش چیزی به مذاقش خوش نیاید فی المجلس چیزی نمی گوید، ولی بعدا حتما تلافی خواهد کرد، گفتم آری، قضایش را به جای می آورد!
کظم غیظ این است که خطای خطاکار را مورد آمرزش ماحی قرار دهیم،
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد
خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
یعنی آمرزش محو کننده، چنان آمرزیدنی که هیچ اثری از خشم و کین و لحظه شماری برای انتقام به جای نماند، نه این که حافظه تاریخی مان را پاک کنیم، زخمی که خوردیم را به خاطر می سپاریم تا دوباره تکرارش نکنیم، کینه و نفرت را پاک می کنیم. و این میسر نمی شود الا به اینکه آدمیان را موجوداتی با توانایی ها و ناتوانی های تحمیلی بدانیم!

یحیی نوشته:

همه را عذر باید نهاد هم خودم هم شما را
باور کنید دوستان:

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

نیکومنش نوشته:

درود بی پایان بر دوستان جان
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر اه عذر خواه من است
معنی :اگر معشوق مذاق مرا به وقت صبح گاه از بانگ چنگ گون صبوحی مترنم و اهنگین نمی سازد(می صبحگاهی به کامم نمی ریزد)هیچ باکی ندارم چراکه می دانم این عذر خواهی من که در سحرگاه با اه حسرت من از می معشوق بلند می شود روزی کار خود را خواهد کرد و دل معشوق به ترحم به من متمایل خواهد شد
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است
طریق ملامتیه -معنی بیت:حافظ اگر تو را که الوده به عشق من شده ای و درک نمی کنند و گناهکار و کافر می خواننت تو رسم ادب را نگهدار و در مقام دفاع از خود فقط بگو بله من گناهکارم با این روش از خود دفع بلا خواهی کرد

رضا نوشته:

منم که گوشه ی میخانه خانقاهِ من است
دعای پیر مُغان وردِ صبحگاه من است
میخانه: مکانی برای می فروشی ومی خواری
خانقاه: محل عبادت صوفیان،صوفیان پایبندشریعت بوده،شراب راحرام می دانسته وازشراب خوردن پرهیزمی کردند(البته به ظاهر) حافظ دراینجا به صوفیان طعنه می زند ومیخانه را عبادتگاه خویش معرفی می کند. چراکه درخانقاه ریاکاری وتظاهر رواج داشته ولیکن درمیخانه مستی وراستی جریان دارد.
پیرمُغان:
درموردِ “پیرمغان” قبلاً توضیحات زیادی داده شده است. درست است که به روشنی مشخصّ نیست که منظورازپیرمغان چه کسی است، واحتمال قوی این است که این”پیر” اصلاً وجودِ خارجی نداشته ویک شخصیّتِ خیالی بوده است. بنظرچنین می رسد که حافظ ازآنجا که وسواس زیادی برای انتخابِ راهنما وپیرداشته،پس ازآنکه درپیداکردن راهنما وپیری روشن ضمیربه سلیقه وسیاق خویش توفیقی بدست نمی آورد، ناگزیر در کارگاهِ خیال دست به آفرینشِ یک پیری پاک باطن به سلیقه ی خود زده، به او شخصیّتِ کامل بخشیده،سپس وی رابه عنوان الگو و شاخص قرارداده تارفتارهای خودرا با اوتنظیم کند.
به هرحال پیر مغان ِ حافظ،هرکه بوده باشد باتوجّه به ویژگیهایی که ازاو درغزلهای خودتوصیف کرده یک انسانِ کامل،آگاه،پاک نیّت وپاک رفتاری بوده است.
به ترکِ خدمتِ پیرِ مغان نخواهم گفت
چراکه مصلحتِ خود درآن نمی بینم.
بعضی ها باتوجّه به معنای لغوی مُغان( پیشوا وروحانی زردشتییان) براین عقیده هستند که چون زردتشت دارای افکاری فرامذهبی وفراقومی بوده وشعارهایی منطبق باحقوق بشر سرداده وپیروانش راازجنگ وخونریزی برحذرداشته،حافظ به مذهب زرتشت گرویده بوده است. امّا باتوجّه به افکارآزاداندیشانه ی حافظ این باور درست بنظرنمی رسد. حافظ به عشق وانسانیّت ومحبّت می اندیشیده، اوخودبه تنهایی یک مذهب ومَسلکِ تمام عیاربا محوریّتِ انسانیّت است وعشق درسرلوحه ی باورها واعتقاداتِ اوست. فقط می توان گفت حافظ حافظ است وهیچ برچسبی براندیشه های جهانی اونمی چسبد.
جنگِ هفتادودوملّت همه راعذربنه
چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند.
ورد: ذکر دائم، دعای زیرلب.
معنی بیت: این من هستم که درگوشه ی میخانه ساکنم، این گوشه عبادتگاه من است. دعاهای من با دعاهای دیگران تفاوت دارد دعاهایی که درسحرگان زمزمه می کنم همانهائیست که ازپیرمغان آموخته ام.
گرمُرشدِ من پیرمغان شد چه تفاوت
درهیچ سَری نیست که سِّری زخدانیست
گرم ترانه ی چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
ترانه چنگ: سرودی که با نغمه چنگ خوانده شود.
صبوح: صبح‌گاه.
ترانه ی چنگ صبوح: آوازهایی که درهنگام شرابخواری سرگاهی با صدای چنگ سرمی دادند.
نوا: پرده موسیقی، مقام، لحن، ناله انسان و مرغان، وسایل زندگی.
اگرمن دراین گوشه(میخانه) امکانات زیادی دراختیارندارم وازشرکت در مراسم صبحگاهی(آوازخوانی وموسیقی) محروم هستم باکی نیست، آه وناله ی من به جای آواز وموسیقی کفایت می کند ومن به همین وضع رضایت دارم.
یادبادآنکه صبوحی زده درمجلس اُنس
جزمن ویار نبودیم وخدا باما بود
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است
فارغ: آسوده خیال، بی‌نیاز.
بحمدالله: شکرخدای را، خوشبختانه.
معنی بیت: دراین گوشه ی میخانه ، خدا را شکر که خیالم ازپادشاه وگدا راحت شده است(نه منّتِ پادشاهی برگردن دارم نه برگداوفقیری حکمرانی می کنم، آزاد ورهاهستم) ودرعالم خودم به دوست (معشوق اَزلی) ارادت می ورزم گدای کوی دوست(معشوق اَزلی) برای من درحکم پادشاه است.
حافظ دراینجا یک پارادکس حافظانه رقم زده است. ازیکسو ازپادشاه وگدا بی نیاز شده،ازسوی دیگر گدای درِدوست پادشاه اوست. دوباره هم پادشاه هم باگدا مرتبط شده است! البته ظاهرواژه ها این پارادکس را رقم زده است. چون پادشاه مصرع دوّم به معنای حق تعالی وگدا نیز به معنای نیازمندِ بارگاهِ الهیست.
بنظرمی رسد این غزل زمانی سروده شده که رابطه ی حافظ وشاه شجاع تیره شده بوده است. حافظ نیز با کنایه به اومی رساند که من درگوشه ی میخانه عالمی بهترازمجلس انس باتودرست کرده وبا یاد معشوق خویش به خوشگذرانی مشغولم. ای شاه شجاع حال که مرا ازخودرانده ای من نیز بی پادشاه نمانده ام، گدای خاک دردوست(خداوند) پادشاه من است!
احتمالاً شاه شجاع تحتِ تاثیر وفشار تندرویانِ متشرّع به ویژه خانقاهیان که نفوذ بیشتری دربارگاه ودستگاههای دولتی داشتند رابطه ی خودرا باحافظ که بی محابا به همه چیز می تاخته ومقدّسات را به سُخره می گرفته قطع کرده بوده تامبادا به سببِ نشست وبرخاست با حافظِ فتنه گر صلاحیّت وکفایت خودراازدست داده باشد ودردور دوّم نتواندبه تختِ پادشاهی تکیه بزند!
امّا می بینیم که باهمه ی این مسایل، حافظ نه تنهاعقب نشینی نکرده بلکه جری ترنیزشده وبی باکانه تر به حملات خود افزوده است. بطوریکه گوشه ی میخانه را پاک ترازخانقاه عبادتگاهِ صوفیانِ متشرّع ریاکار دانسته است!
زخانقاه به میخانه می رود حافظ
مگرزمستی ِ زُهدِ ریا به هوش آمد
غرض زمسجدومیخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
دراین بیت حافظ اندکی ملایمت بخرج داده و نمی خواهد همه ی پل های پشت سر خودراخراب کند می فرماید:
هدف ِ من از به مسجد رفتن ودرمیخانه ساکن شدن فقط به قصدِ نزدیک شدن به تو(شاه شجاع) هست برای من مهم نیست که درمسجد یامیخانه باشم برای من تنها تواهمیّت داری خداوند گواهِ این مطلب هست وجزاین نیست.
بعضی ازاین بیت برداشت عارفانه کرده وبراین باورند که حافظ می فرماید غرض من ازمسجد ومیخانه وصال خداست! درصورتیکه اگرچنین بود حافظ چرادر مصرع دوّم “خدا گواه است” را می آورد! نمی شود که کسی خطاب به خدا مطلبی رابیان کند وسپس برای تایید ادّعای خود بگوید “خداگواه است” !
جبین وچهره ی حافظ خداجدامکناد
زخاکِ بارگهِ کبریای شاه شجاع
مگر به تیغ اجل خیمه برکنَم وَر نی
رَمیدن ازدردولت نه رسم و راه من است
خیمه برکنم: خیمه برچینم و جمع کنم، رخت بربستن از بارگاه شاه شجاع.
معنی بیت: مگرآنکه بمیرم و تیغ مرگ، بندهای خیمه ی محبّت مرا ازخاکِ درگاهِ تو(شاه شجاع) جداسازد. جدایی ازبارگاهِ کبریایی ِتودررسم وراه من نیست.
ندارم دستت ازدامن بجزدرخاک وآندم هم
که برخاکم روان گردی بگیرددامنت گردم
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسندِ خورشید تکیه گاه من است
براین آستان: اشاره به آستانه ی بارگاه شاه شجاع
فراز: بالا،صدر
مسند : ۱ - تکیه گاه . ۲ - بالش بزرگ . ۳ - مقام ، مرتبه . ۴ - فرشی گرانبها که بالای اطاق می افکندند و بزرگان بر آن جلوس می کردند.
فراز مَسندخورشید: شاعرخورشید رابه فرشی گرانبهاتشبیه کرده وخودنیزبر صدراین فرش تکیه زده است.
معنی بیت: ازآن روزی که عشق توبردلم افتاد ودربارگاه توراه پیداکردم درآسمانها سِیرمی کنم وبرصدرفرش خورشیدِ تکیه زده ام.
حافظا سرزکُله گوشه ی خورشیدبرآر
بختت اَرقرعه بدان ماه تمام اندازد
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو درطریق ادب باش گو گناه من است
ای حافظ اگرچه تعمّداً مرتکب گناه نشدیم (قصدِ خاصّی نداشتیم ونمی خواستیم خاطرمبارک شاه شجاع مکدّرشود سرنوشت ما ازروزل اینچنین رقم خورده که برطبل عشق بکوبیم واززُهدِ ریایی بیزارباشیم) لیکن بااین همه، ای حافظ توادب را رعایت کن واقرارکن که مرتکب گناه شده وخاطرشاه راآزرده ای. به بیانی دیگرهرچند درحقیقت تو گناه کار نبوده ای اماازروی ادب ومعرفت، گناه را به گردن بگیر.
نکته ی ای که دراین غزل نهفته ودرلایه های زیرینِ معانیِ تک تک بیتها موج می زند این است که رابطه ی حافظ ومحبّت اونسبت به شاه شجاع، بسیارفراتراز رابطه ی شاعر باشاه است که درآن روزگاران رایج بوده است. حافظ نسبت به شاه شجاع یک احساس عاطفی ِ وعاشقانه دارد واین محبّت هیچ ارتباطی به پادشاه بودن معشوق ندارد. یعنی چنین نیست که شعله ورشدن یافروکش کردن آتش محبّت شاعر،با برقراری وافزایش حقوق ماهیانه ویاقطع حقوق ومواجب، نسبت مستقیم داشته باشد.به رغم فرازوفرودِ فراوانی که تحت تاثیرمسایل اجتماعی،مذهبی وسیاسی درارتباط این دو بوده، نه تنها ازمحبّت حافظ کاسته نشده بلکه روزبروز فزونی نیزیافته است. ازمعانیِ عبارات،کنایه ها واشاره های حافظ دربیش ازپنجاه غزلی که درارتباط با این شاه جوانِ خوش سیمای دلسِتان سروده شده، کاملاً روشن است که اوعلاقه ای عاشقانه، خالص وقلبی به شاه شجاع داشته ومحبّتِ قلبی عامل اصلی این ارتباط بوده است نه چیزدیگر.
کمال سِرّمحبّت ببین نه نقص گناه
که هرکه بی هنرافتد نظربه عیب کند

نیکومنش نوشته:

درود بیکران بر دوستان جان
_منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
من ان عاشق زارو نزاری هستم که مقیم کنج میکده عشق به ساقی گری
پیر مغان (عاصف دهر ،خلیفه خداوند نماینده و واسطه فیض ورحمت الهی)بوده و هر صبحگاه سلامتی وجود ان نازنین را از پیشگاه احدیت خواستارم.
۲_گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
اگر معشوق مذاق مرا به وقت صبح گاه از بانگ چنگ گون صبوحی مترنّم و اهنگین نمی سازد(می صبحگاهی به کامم نمی ریزد)هیچ باکی ندارم چراکه می دانم این عذر خواهی من که در سحرگاه با اه حسرت من از دست بی رحمی و بی توجهی معشوق بلند می شود روزی کار خود را خواهد کرد و دل معشوق را اسیر خویش کرده وان را به ترحم به سوی من متمایل خواهد کرد
۳_ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله‌
گدای خاک در دوست پادشاه من است
در زندگی به لطف خداوند من هیچ توجه و چشم داشتی از امرا و حکمرانان و پادشاهان حکومتی و اطرافیان انان که چون گدایانی به دست وپای انان پیچیده اند نداشته و تنها ارادتمندیم به پیشگاه سلیمان زمان بوده چنانکه گدای کوی منزل او برای من در حکم پادشاه می باشد
۴_غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
خداوندا ای معشوق ازلیم تو خود گواه انی که این اوارگی و مقیمی این حقیر در مسجد و ومیخانه و کوی نماینده و خلیفه ات فقط و فقط به خاطر ان است که به دنبال راهیابی به کوی توو وصال تو بوده و هیچ چیز دیگری به غیر وصال تو در سر نمی پرورانم
۵_مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
چنان بر درگه پیر و خلیفه الهی خیمه گسترانیده و مقیم کوی او شده ام که هیچ چیزنمی تواندبه جز مرگ ،خیمه گاه مرا از بیخ بر کند و من تحت هیچ شرایطی از این درگاه که چون دولت و سعادتی برای کل عالمیان است به در نرفته واین راه و رسم بندگی را فراموش نخواهم کرد.
۶_از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
ای مردم و ای اشنا و نا اشنا، از ان زمان که روی نیاز به آستان قدسی پیر مغان
(صاحب نظر و خلیفه الهی ) اورده ام و رسم بندگی ان جا را به جا اورده ام چنان مقام و منزلتی در عشق ورزی به دست اورده ام که مسند خورشید در مقابل ان مقام هیچ است.
_گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است
پیغام سروش از سوی خداوند به گوش جان حافظ؛
حافظ اگر تو را که الوده به عشق من (خداوند)شده ای و مرا انتخاب کرده ای وبه خاطر من آواره و مقیم مسجد و میخانه و صومعه وخانقاه گشته و بندگی خلیفه الهی را در پیش گرفته و خالص شده ای ،درک نمی کنند و گناهکار و کافر می خوانن ؛تو رسم ادب را نگهدار و در مقام دفاع از خود فقط بگو بله من گناهکارم با این روش از خود دفع هزاران بلا را خواهی کرد.
سربه زیر و کامیاب

نیکومنش نوشته:

درود بیکران بر دوستان جان
برای اگاهی از ابعاد روانشناختی حافظ و ایدئولوژی و روش شناسی معرفتی او توجه به این غزل بسیار مفید خواهد بود.
سر افراز باشید

غزالی نوشته:

این همان جدال صورت پرستان و معنی گرایان است که شیخ سعدی می فرمایند
ولی اهل صورت کجا پی برند
که ارباب معنی به ملکی درند
با این تفاوت که روشن ضمیران گذشته ی ادب ما از سعدی و مولانا تا حافظ پیرو معنی بوده اند و رسالت خود را صورت زدایی از جامعه می دانستن ولی منورالفکران امروز ما صورت پرست و معاند عالم معنا.
اصلا نمی دانم مگر معنی رند بودن که آقایان منور الفکر جار می زنند این نیست که باطنی پاک داشته باشی اگر چه قضاوت عموم بر ظاهرت خلاف این را اثبات کند.خوب من نمی دانم کجای هوس رانی و شراب شرابخواری باطن پاک محسوب میمشود ولی اگر بگوییم که حافظ قلب آکنده از لطایف ربانی و معانی عرفانی داشته باطنی پلید است. اتفاقا اگرحافظ رند است پس قلبی منور و مالامال از حقایق بوده مانند استادانش سعدی،مولانا،سنایی و … . و از می دوساله و معشوق چهاده ساله متنفربوده.آخر خواجه که واعظان را به خاطر انجام آن کار دیگر در خلوت نکوهش می کند چگونه خودش در شب تار دُر می سُفتد

کانال رسمی گنجور در تلگرام