گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » جان عشاق و گنبد مینا » تصنیف "گنبد مینا"

سالار عقیلی » عاشق می شویم » ساز و آواز - بیات اصفهان

شهرام شعرباف » اوهام در آزادی » دیده دریا کنم

احمد شاملو » غزلیات حافظ » دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۳۸ » (اصفهان) (۱۰:۳۹ - ۱۱:۱۶) نوازندگان: علی تجویدی (‎ویولن) خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مزرع سبز – اجرای خصوصی شجریان، مشکاتیان، موسوی و فرهنگفر به تاریخ ۱ مهر ۵۹

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » شمع مزار – اجرای خصوصی شجریان، یاحقی و جولایی – ۲۶ تیر ۵۸

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیر حسین از مونیخ نوشته:

بیت دوم ، مصرع دوم ، کلمه ی اول اشتباه است . به جای
کنش یا کتش باید ” گُنهش ” باشد .

پاسخ: با تشکر از شما، با نسخه‌ی چاپی مقابله شد و کلمه‌ی صحیح «کاتش» (ک‌آتش = که آتش) جایگزین غلط املایی «کتش» شد.

عباس نوشته:

زنده نام مشکاتیان تصنیف ارکسترالی بی نظیر روی این شعر ساخته اند.
آلبوم “گنبد مینا”

سحاد حاجیان نوشته:

در گنجینه بی نظیر گلهای تازه شماره ۱۳۸ استاد بی همتا محمدرضا شجریان و مرحوم استاد علی تجویدی به زیبایی این شعر را اجرا کرده اند

حسین دوست محمدی نوشته:

سلام لطفا معنی مصراع عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم را بنویسید ممنون

mehr نوشته:

آقای دوست محمدی
جوزا یکی از صور فلکی ست که میگویند به صورت مردیست که تیردانی بر خود بسته دارد
میگوید از فلک تیر خورده ام ، باده بده مست شوم و گره به تیردان جوزا بزنم تا از تیر او در امان باشم
عقده به معنای گره

پویان نوشته:

با سلام

حسین دوست محمدی عزیز
حضرت حافظ برای بیان منظور خویش همواره از عناصر فرهنگساز بهره می گیرد. گاهی از سنت عرفا، گاهی اندیشه های ایران باستان، گاهی از اشعار شعرای پیش از خود و…
در اینجا نیز حضرت حافظ از سنت نجومی، که از ایران باستان به ارث رسیده است بهره میگیرد تا مراد خویش را بیان دارد.
البته دوست گرامی (خانم یا آقا؟) مهر توضیح خوبی دادند. بنده فقط چند مورد اضافه می کنم.
این بیت با ابیات قبلی و بعدی هم از نظر معنایی و هم از نظر ظاهری (انتخاب کلمات) در ارتباط است.
تیرفلک: اشاره به صورت فلکی قوس دارد (نهمین برج دایرة البروج) که در روبروی جوزا واقع شده است. شکل آن به صورت اسبی است با نیم تنه ی انسانی که در دست تیر و کمان دارد و در حال پرتاب کردن تیر می باشد.
جوزا: صورت فلکی جبار است (در حال حاضر دوپیکر) (سومین برج دایرة البروج). که به شکل مردی است که شمشیر به دست دارد و نیز بر حمایل خود تیردانی دارد. در شعر دیگری نیز حضرت حافظ به جوزا و حمایل آن اشاره می کند:
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم / یعنی که بنده شاهم و سوگند می خورم
حال کلمه کلیدی «عقده»
عقده علاوه بر آن که به معنای گره است، در سنت نجومی به دو سیاره ای اشاره دارد که به تعبیری سایه ماه و خودشیدند. (توجه داشته باشید که در بیت قبلی حضرت حافظ هم از ماه و هم از خوشید نام میبرد.) این دو سیاره را عقدتین یا گوزهرین یا جوزهرین نیز می خوانند.
که متشکل است از گره شمالی به نام رأس یا سر، و گره جنوبی به نام ذنب یا دُنب. رأس دشمن قمر و ذنب دشمن خورشید دانسته می شوند.
برای مثال شعر زیر از جناب مولانا را در نظر بگیرد که چطور به آفتاب ، سیاهی (سایه)، عقده و ذنب اشاره می کند:
تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی
که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی

یا این شعر از خواجوی کرمانی:

عارضت در شکن طره بدان می‌ماند / کافتابیست که در عقدهٔ راس افتادست

اشعار بسیاری را می توان نقل کرد که این تعبیر در آنها به کار رفته است، که البته بنده برای پرهیز از اطاله کلام آنها را ذکر نمی کنم.
عقدتین یا به صورت اختصار عقده، نسبت خاصی با آن دو صورت فلکی (برج) یاد شده بر قرار می کنند. به این ترتیب که جایگاه هبوط آن دو سیاره در این دو برج واقع است. و هبوط جایگاهی است که سبب خرابی و ویرانی و اضمحلال می شود.

حال با دانستن این نکات، معنای بیت به روشنی مشخص می گردد:
از آسمان تیر قضا و قدر بر من رانده اند، به من باده ای بده تا از سر مستی و دلیری، عقده (گوزهرین) ای در صور قوس و جوزا بیفکنم تا تأثیرشان را از میان ببرم و از بند اجبار و تنگی رهایی یابم.(افلاک را بر هم زنم)
به بیان ساده تر آنکه: برای التیام زخم هایی که روزگار بر من وارد ساخته، باده ای بده تا به واسطه آن نهیب حادثه از سر به در کنم و دمی بیاسایم.

در دیوان حضرت حافظ ابیاتی از این دست بسیار یافت میشوند که برای بیان یک موضوع نسبتاً ساده، از کلمات و تعابیری استفاده می نماید که وجوه بسیاری را تداعی می کنند. در واقع یکی از اسرار دلنشین بودن کلام حضرت حافظ همین است.

پاینده باشید

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

………………… ای مهِ خورشید‌کلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

بند برقع بگشا: ۲۲ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۴-۸۱۳، ۸۱۸، ۸۲۱، ۸۲۴[بگشای]، ۸۳۶ و ۱۲ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری

بگشا بند قبا: ۱۸ نسخه (۸۱۹، ۸۲۲، ۸۲۵، ۸۲۷، ۸۴۳ و ۱۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی، سایه، خرمشاهی

۴۰ نسخه‌ غزل ۳۴۰ و بیت فوق را دارند. نقل به مضمون از گفتۀ دکتر محمد جعفر محجوب و تأیید دکتر عیوضی “بند برقع بگشا” تناسب بیشتری دارد با مصرع دوم و کاری که عاشق در سر دارد و برایش آماده می‌شود. برقع گشودن از لحاظ عرفانی نیز ناظر به مو و زلف است و غنای بیشتری دارد نسبت به گشودن بند قبا که عبارت از توقف معشوق نزد عاشق است. این دو بیت را هم ببینیم:

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن

**********************************
**********************************

حسین نوشته:

سلام بر همه دوستان خیلی ممنون می شوم که کتابی معرفی کنید در توضیح اشعار حافظ که کامل باشد من خودم فعلا از کتاب آقای استعلامی استفاده می کنم ولی کامل نیست از mehr هم می خواهم که اگر لطف کند بگوید این موارد را از کجا اشاره می کند

ساقی نوشته:

غــزل (۳۴۸)

دیـده دریـا کـنـم و صـبـر بـه صـحـرا فـکـنـم
و انـدریـن کـــار دل خـویـش به دریـا فـکـنـم
دیده دریا کردن” : بسیار گریه‌کردن
صبر به صحرا افکندن” :ازبی قراری روی به دشت وبیابان نهادن ، ناشکیبائی،سرگشتگی
“دل به دریا زدن”:به استقبال ِ خطر رفتن،همچنین دل را در اشک غرقه ساختن

مـعـنـی بـیـت : شاعر درمسیر ِ جستجوی ِ حقیقت ،دچار ِ شیدائی وشیفتگی شده،عاشق است وباخود می فرماید:
آنقدر گریه می کنم تا دیدگانم پُرازاشک شود مثل ِ دریا. بُردباری و شکیبایی را هم به کنار می‌گـذارم وروی به بیابان می نهم به استقبال ِ خـطـر می روم .
شاید زنده یادسهراب سپهری ازاین بیت الهام گرفته و”قایقی خواهم ساخت….” راساخته است!

از دل ِ تــنــگ ِ گـُـنــه ‌کــــار ، بـر آرم آهـی
کــآتـش انـدر گــُـنـــهِ آدم و حـــــــوّا فـکـنـم
دل تـنـگ” :دل غصّه دار ، دل شکسته
“گناه آدم و حوّا” : همان خوردن میوه‌ی ممنوعه است که باعث شد از بهشت رانده شده و به زمین تبعید گردند.
امّا”آتش به گناه ِ یکی انداختن” چه نتیجه ای دارد که حافظ قصد دارد آتش اندر گنه ِ آدم وحوّا بزند؟
اگراعمال را بصورت ِ کارنامه تصوّر کنیم آتش می تواند آن رابسوزاند وپاک کند.دراینصورت حافظ قصد دارد گناه ِ پدر ومادر ِ خویش راپاک کند.(بنظرمن که حافظ درپِی این نیست.)
باشناختی که ازحافظ داریم اوهمیشه چند منظوره حرف می زند،آیا منظور دیگری نیز درسر دارد؟
بنظر ِنگارنده ی این سطور،حافظ نه تنها قصدندارد گناه ِ آنان راپاک کند،بلکه بلعکس می خواهد گناه ِ بزرگتری انجام دهد،می خواهدچنان طوفان کندکه گناهِ آدم و حوّا به فراموشی سپرده شده ودیگربه چشم نیـایـد.!! اودرجایی دیگر چنین می فرماید:
پدرم روضه ی ِ رضوان به دوگندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جُوی نفروشم.!
پدرمان بهشت رابا آن همه امکانات ورفاه وامنیّت به دوگندم بفروخت.حافظ می خواهد همانند ِ همه ی فرزندان ،روی ِ دست پدر بلند شود،کارنیمه تمام ِ پدر را تمام کند.لُقمه ی بزرگتری برمی دارد،اومی خواهد بهشت وهمه ی امکاناتش را به یک جو! بفروشد چیزی بسیار ارزانتر ازآن چیزی که پدر فروخت! درقدیم جو درمقابل گندم ازارزش بسیارپائین تری برخورداربود.فقرا نان جو می خوردند واغنیا نان ِ گندم!
البته ظاهر ِ کاربیانگر ِ حماقت ونادانیست، فروختن ِ آن همه امکانات به دوگندم یا یک جو،بی عقلی ودیوانگیست!مگرآنکه درقَفای این معامله چیزی دیگرنهفته باشد؟
هم حافظ، هم من وشما وهم همه ی آدمیان نیک می دانند که آدم وحوّا کاربدی نکردند!آنها مطابق ِ ذات ِخود دست به آن میوه ی ممنوعه (سیب یاگندم یاهرچیزی دیگر) زدند یاخوردند! همه یِ ما خوب می دانیم که اگربه جای آدم وحوّا هرکدام ازما بودیم،بی هیچ تردیدی همان کار راانجام می دادیم.!ما آدم هستیم ،سرشت ِ ما با آرمیدن دربهشت وخوردن ِ شیر وشکر ِمداوم سازگارنیست! مانمی توانیم مدّتی طولانی درجایی اَمن به تن پروری بپردازیم،خیلی زودکاسه ی ِ صبرمان لبریزشده ودستمان پِی ِ چیزی می گردد که اوضاع رادگرگون سازد! درسرشت ِ ماچیزی هست که مارا به تغییر ودگرگونی تشویق می کند حتّا اگرناگزیرباشیم برای رسیدن به تغییر،مرتکب ِگناه شویم ، حاضریم تاوان ِ آن را هرچه که باشد حتّا ازدست دادن ِ بهشت بوده باشد بپردازیم وآن گناه را مرتکب شویم….چیزی درما وجود دارد که درحوریان وملایک و…وجود ندارد.چیزی مثل ِ عشق، چیزی مثل محبّت،چیزی مثل ِمیل به تغییرو تکامل!
حافظ دقیقن ازهمین منظراست که بهشت وسایه ی ِ طوبا وآن همه راحتی وآسایش رابه جوی می فروشد وباخاک ِ کوی ِ دوست برابر نمی کند.

مـعـنـی بـیـت : از دل غصـّه‌دار و پُر اندوهم چـنـان آتشی برافروزم ،کارهایی بکنم ،گناهانی مرتکب شوم که گناهِ آدم و حوّا را هم بسوزاند وازیادها ببرد.!
کمال ِ سِرّ ِ محبت ببین نه نقص ِ گناه
که هرکه بی هنرافتد نظربه عیب کند!
ماآدم هستیم وهمیشه درپِی اینیم که طرحی نو دراندازیم،فلک راسقف بشکافیم وراهی تازه پیش ِ روی خویش بگشائیم.اگر آدم وحوّا درنزد همه ی ِ ما آدمیان فارغ ازهرجهان بینی ومذهب،قابل ِ احترامند به سبب ِ این است که آنها اشتباه نکردند آنها براساس ِ فطرت ِ خویش عمل کردند.ما به راحتی می توانیم باآنها همذات پنداری کرده وحق را به آنها بدهیم! پویش وکنجکاوی در روح ِ مانهادینه شده و هرگز نمی توانیم آرام بنشینیم.موجیم که آسودگی ِ ما عدم ِ ماست! ما آزتوّقف دربهشت خیلی زود دلزده می شویم وبه استقبال ِ خطر می شتابیم.ما ریسک پذیرترین موجود ِ روی زمین هستیم.

مایه‌ی خوش‌دلی آنجاست که دلـدار آنجاست
می‌کـنـم جـهـد که خود را مگـر آنجا فـکـنـم
“مایه”: اصل هرچیز
“خوش‌دلی” : شادی
“مـگـر” : در اینجـا به معنی : حـتـمـاً
مادربهشت بودیم ودیدیم که چیزی بیشترمی خواهیم! درجستجویی ِ نوعی خوشی که فقط باوصال حاصل می گردد.مادربهشت باهمه ی ِ امکاناتش به آن خوشی نرسیدیم.مابهشت رابه اختیار ِخودرهاکردیم!اگردوباره ودوباره هم به بهشت بازگردیم همین کار را خواهیم کرد که آدم وحوّا کردند.ما به دنبال ِ خود دوست هستیم نه خانه ی دوست.ما هرجا که دوست ومعشوق باشد آنجا را می خواهیم.مادرپِی ِخوردن وخوابیدن نیستیم.مادرپِی ِ دلداریم،حاضریم در دوزخ باشیم امّا بادلدار باشیم.ماخود دوست راهدف قرارداده ایم وتابه وصال ِ اونرسیم هیچ چیز ماراقانع نخواهدکرد.مابه سیب وشیر وعسل فریب نمی خوریم.
چوطفلان تاکی ای زاهدفریبی
به سیبِ بوستان وشهد وشیرم؟
مـعـنـی بـیـت : اصل شادی و دلـخوشی همان جائیست که محبوب ومعشوق آنجا باشد وبس. مـن تلاش می‌کنم که خودم را به آنجا برسانم. آدمی موجودِ عجیبی هست ازلَم دادن دربهشت دلزده می شود،امّا ازتلاش برای وصال به معشوق هرگز!
حافظ درهیچ یک ازغزلهایش،خواستار ِبهشت نبوده،همیشه درپِی ِ خود ِ معشوق است چراکه بهشت ِ واقعی خود ِ اوست نه بوستان ِ شیر وعسل!
حافظ آنقدرشور درونی برای وصال داردکه حتّا چنانچه زیبائیهای چانه ی ِ معشوقی زمینی،اورا دلالت به سیب ِ زنخدان دوست نماید،حاضراست تمام ِبهشت رادراِزای ِ این معشوق ِ زمینی ازدست بدهد! چراکه خوب می داند همین عشق ِ زمینی، برای عبور به آنسوی ِماجرا یعنی عشق ِ حقیقی،پُلی محکم وقابل ِ اعتماد است.بنابراین سیبِ زنخ، زمینی هم بوده باشد ازکُلّ ِ بوستان برای یک عاشق ارزنده تر وزیباتراست.
به خُلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیبِ زنخ زان بوستان بِه

بگـشا بـنـد قـبـا ، ای مـَـهِ خورشـیـد کــلاه !
تـا چو زلـفـت سـر سـودا زده در پـا فـکـنـم
دربعضی نسخه ها مصرع اوّل چنین آمده:
“بـنـد بـُرقــَع بـگـشـا ای مـه خورشید کلاه”
” بـُرقــَع ” همان “روبـنـده” است که زنان عرب با آن چهره را می‌پوشانند و فقط دوسوراخ جلو چشم دارد برای دیـدن.
“بـنـد قبا” : گِره بند ،دکمه‌ وبندی که به وسیله ی ِ آن، قبارامی بندد.
“بـنـد قـبـا گشودن” یا”بـنـد بـُرقــَع گشودن”کنایه ازنزدیک شدن عاشق به معشوق و پـذیـرا شدن و مهر ورزی ِمعشوق با عاشق است.
“مَه ِخورشید کلاه” :
کنایه ازمعشوقیست که جایگاه بسیاربلندی دارد،صورتش مثل ماه زیبا وکلاهش یاتاجی که برسردارد مثلِ خورشید می درخشد.” جمع کردن وادغام معنای ِ”ماه وخورشید” که تقریبن نقطه مقابل ِ یکدیگرند کارزیبا وحافظانه است.
“سـودا زده” : آشفته ، بی‌سامان ، عاشق ، ازعشق به جنون رسیدن ودیوانه شدن
زلف ِیاردرنظر گاه ِ عاشقانه ی ِحافظ، آنقدربلند شده که سر ِموها به پـاهایش رسیده است.زلف ِ معشوق نیزدلبسته وشیدای ِ معشوق است وازشدّت ِاشتیاق، سر در پای معشوق نهاده است.
همانگونه که گفته شد حافظ به چنین وضعیّتی راضی خواهدشد.به معشوق دسترسی داشته باشد وهمانندِ زلف ِ او سردرقدمش نهاده وخاکسار ِ آن بی همتاباشد.
مـعـنـی بـیـت : ای زیبا روی ِ همچون ماه بـلـنـد مرتـبـه ،که کلاهت یاتاج ِروی سرت ،همانند ِخورشیدمی درخشد،لطفی کن وعشق مرا پـذیـرا بـاش (گِره بند ِقبا رابازکن وبامن صمیمی ترباش ودر کنار من راحت تربنشین) تا من هم مثل ِ زلف ِ بلندت، سر بر پـای تـو بـگـذارم و خـاکسـار تـو شـوم .
گربه هرموی سری درسرحافظ باشد
همچوزلفت همه رادرقدمت اندازم.

خـورده‌ام تـیـر فـلک ، بـاده بـده تا سرمست
عـُقـده در بـنـد کـمـر تـرکـش جـوزا فـکـنـم
فـلـک” : آسمان ، درآن دوره هاگردشِ آسمان و طرز قرار گرفتن ستارگان را در سرنوشت انسان ها تأثیرگذار می‌دانسته‌اند.
“عـُقـده” : گـره
“تـرکـش” : تـیـردان ، محلّ ِ قراردادن ِتـیـر
“جـوزا” : جوزاء. نام برجی است از دوازده گانه ی ِفلکی آسمان . در اصل لغت جوزا به معنی گوسپند سیاه است که میان او سپید باشد و چون این چنین گوسپند در میان گله ی ِگوسپندان ِسیاه مطلق بغایت اظهر و نمودار باشد، همچنین برج ِمذکور نیز به نسبت دیگر بروج کواکب روشنی دارد و در میان همه ی ِبروج ممتاز است به همین سبب به این اسم مسمّی کردند و صورتش بشکل دو کودک برهنه است که پی ِ همدیگر درآمده اند.
بعضی گویند چون به شکل انسان ایستاده یا بر صندلی تکیه داده‌ای به نظر می‌رسد که حمایل و کمرترکش بسته و به شمشیرش تکیه کرده است را هم جوزا ، دوپیکر یـا توامان گفته‌اند.

“باده بـده تا سرمست شوم” یعنی : مست شوم و ترس را کنار بـگذارم ، “مـحـمـد غـزالی” در توضیح “وَ فـیـهِ مـَنـافـِعٌ لـِلـنـّاس” ، یکی از منافع شراب را : زایـل کردن ترس و افزون کردن شجاعت می‌داند.
مـعـنـی بـیـت : فـلـک با من سر دشمنی دارد و تـیـر بلا بر من افـکنـده است ، به من شراب بـده تا مست شوم و با شجاعتِ تمام به آسمان بروم و چنـان کمربند تـیـردان جـوزا را گـره بـزنـم که دیـگـر نـتـوانـد به من تـیـر بـزنـد .
اینگونه بیت هایی که گاهاً درغزلیّات ِ حافظ مشاهده می گردد،نوعی خیالپردازی وقدرت نمایی ِ شاعرانه هست که درآن روزگاران مرسوم بوده وشاعرانی که درعرصه ی ِ علم ِ نجوم ،اطلاعاتی داشتندبه تناسب ِوزن وقافیه،بااحساسات ِخویش درآمیخته ودرقالب ِ شعرمی ریخته وبااغراق قدرت نمایی می نمودند.
زِجور ِکوکب ِطالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهید دیدومَه دانست
جرعـه‌‌ی جام ، بـرایـن تخـت روان افـشانـم
غـُـلـغـُـل چـنگ در این گـنـبـد مـیـنـا فـکـنـم
جُرعه افشاندن: اشاره به همان رسمیست که درمیان ِ میخواران اززمانهای قدیم مرسوم بوده وهنگام نوشیدن ِ می به احترام ِ درگذشتگان،برخاک می افشانند.معروف ترین شخصی که درتاریخ اقدام به اینکارکرده،سقراط بود که جام ِشوکران راقبل ازسرکشیدن ،کج کرده وبه نشان ِاینکه زهر برای اومثل شراب گواراست،جرعه ای برزمین ریخت وسپس تمام ِ آن رابا وَلع نوشید! قبلن توضیح ِ مفصّل داده شده است.
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غـیـر چه بـاک؟ تخت زمین:اشاره به کُره ی زمین است که در حال ِ گردش است .
“غُـلـغـُل” : خروش ، نـوا
“چَنگ”:ازسازهای بسیارقدیمی که جایگاه ویژه ای درادبیات فارسی دارد.
چنگ در پرده همی میدهدت پندولیک
وعظت آنگاه دهد سود که قابل باشی .
“گـنـبـدِ مـیـنـا” : استعاره از آسمان ، بیـن “گنبد مینا” و “تخت روان” که استعاره از زمیـن است ، آرایه ی “تـضـاد” یا “طـبـاق” بر قرار است “مـیـنـا” : شـیـشـه،‌همچنین جام ِ شراب
زین دایره ی ِ مینا خونین جگرم می ده
تاحل کنم این مشکل باساغر ِمینایی
مینا درمصرع اول “فلک وآسمان”ومینا درمصرع دوم ساغرشیشه ای،جامی مخصوص
که دهانه‌ای تنگ دارد و وقتی که شراب از آن می‌ریـزند غـُلـغـُل می‌کند و با این معنا با “غلغل چنگ” هم تناسب دارد.
مـعـنـی بـیـت :در ادامه‌ی بیت ِقبلی که شاعرعزیزماقصدداشت باخوردن ِ شراب شهامت پیداکندو کمربند تـیـردان جـوزا را گـره بـزنـدمی‌ فرماید : به من شراب بده تابه رسم ِشرابخواری،جرعه‌ ای شراب نیزبر زمین بریزم وازسر ِمستی، خروشِ ِچنگ را به آسمان برسانم تا آسمان شیشه‌ای از صدای چنگ من خُرد و شکسته شود.

حافـظـا ! تکیه بر ایّام چو سهو ست و خطا
من چرا عـشـرت امـروز به فردا فـکـنـم ؟!
“تـکـیـه” :اعتماد کردن
“ایـّـام” : روزگار
“سـهـو” :، اشتباه
“عشـرت” : شادی و شادیخواری
مـعـنـی بـیـت : ای حـافــظ هیچ اعتمادی برروزگارنیست،کسی نمی داند لحظه ای دیگرچه رخ خواهد داد.بنابراین وقتی که اعتماد کردن به روزگار اشتباه و خطـاست، پس نـبـایـد که عیش وعشرت را برای فردا موکول کنم.اصلن ازکجامعلوم است که فردایی در کار بـاشد.آیاکسی قادر به ضمانت یک لحظه هست؟

درسی بزرگ برای در”حال”زیستن وشنا کردن درحوضچه ی “اکنون”.

ای دل اَرعشرت ِ امروز به فردافکنی
مایه ی ِنقدِ بقا را که ضَمان خواهدشد.؟

حمید سامانى نوشته:

علامت مد روى حرف الف تنها در ابتداى کلمه نوشته میشود مگر اینکه
حرف الف بلافاصله به حرف ماقبل خود متصل نباشد، املاى “کاتش” به این شکل صحیح است

کانال رسمی گنجور در تلگرام