گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام شعرباف » اوهام در آزادی » در دیر مغان

سالار عقیلی » سایه های سبز » تصنیف دشتی/دیر مغان

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۴۵۰ » (اصفهان) (۱۴:۲۸ - ۱۵:۱۶) نوازندگان: همایون خرم (‎ویولن) خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلی‌اکبر سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۳۶۳ » (بیات زند) (۰۸:۴۸ - ۰۹:۰۹) نوازندگان: پرویز یاحقی (‎ویولن) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

یک شاخه گل » شمارهٔ ۱۰۷ » (اصفهان) (۰۸:۲۵ - ۰۹:۴۱) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلی‌اکبر سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » عروسی نسرین شجریان – اجرای خصوصی شجریان و بیگجه خانی به تاریخ ۱۷ فروردین ۶۵

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

این غزل زیبا مخصوصاً بیت سومش موقعی یادم افتاد که به من گفت فکر کن من نیستم و نبودم.
حتماً به حافظ هم خرده گرفته بودن که باید فکر می کرده یک نفر نیست اما می دونسته که هست اونم چه بودنی. حالا حافظ تونسته این بیت رو بگه اما من چی بگم وقتی می دونم هست هست هست….

👆☹

ملیحه رجایی نوشته:

قَدَحی دردست = جام برکف
و = حرف عطف و واو حالیه
نرگس مست = چشم خمار
سمند = اسب زرد رنگ
وزقد بلند او = دربرابر قامت رسای محبوب
نظرم = چشم دلم
غالیه = مُشک ، بوی خوش
وَسمه = گیاهی برای رنگ کردن مو و ابرو
معنی بیت ۱: یارم به کلیسای مغان آمد درحالیه مست و بی قرار بود و قدحی از باده دردست داشت که باده پرستان از چشم مست او مست شدند.
معنی بیت ۲: درنعل اسب زرد رنگ محبوب ، شکل ماه نو ظاهربود و نسبت به قد بلند او قامت صنوبر، پست و کوتاه می نمود.
معنی بیت ۳: به چه سبب و علت می توانم من عرف نفسه بگویم درحالیکه ازخود خبر ندارم و چگونه می توانم بگویم به او نظر ندارم درحالیکه تمام نظرم با اوست؟!
معنی بیت ۴: همین که محبوب از میان جمع بلند شد تا برود، چراغ دلم خاموش شد و چون به محفل درآمد عاشقان و مهرورزان از شوق خروش شادی برآوردند.

👆☹

زارا نوشته:

بیت اخر خیلی قشنگه یک تناقض بسیار زیبا

👆☹

امین کیخا نوشته:

در واقع جایی که همگان بأهم در پیوند باشند عشقی نهانی و نظربازانه حاصل می شود؟

👆☹

ستاره نوشته:

درود ملیحه جان
دیر مغان به معنی کلیسای مغان نیست
دیر:خانه ای که راهبان در آن عبادت کنند و غالباً از شهرهای بزرگ بدور است و در بیابانها و قله های کوهها برپا گردد و هر گاه در شهر بنا گردید آن را کنیسه (کلیسا) یا بیعة گویند و بعضی میان این دو فرق گذارند که کنیسه از آن یهود است و بیعة متعلق به نصاری است .
و دیر به معنی صومعه و عبادتگاه زردتشیان نیز بکاررفته است
مغ به معنی موبد زرتشتی است پس کلیسای زرتشتی بی معنی است
دراین بیت کلا منظور از دیرمغان همان خرابات یا دنیا و جهان مادیست

👆☹

شمس الحق نوشته:

درود بر خانم ستاره عزیز
حقیر چنانکه گفته ام حافظ شناس نیستم اما گمان کنم در این غزل ، حافظ تکنیک خاصی بکار زده که میتوان ابیاتش را از چپ براست هم خواند و به معنی دست یافت . این خاصیت را دیگر بار هم در اشعار حافظ دیده ام . شما که معلومست در حافظ شناسی تخصص دارید لطفاً امتحان کنید و بفرمایید تا عرض من تا چه میزان قرین به صحت است .
بعنوان مثال اگر این کار را با بیت اول بکنیم حاصل این میشود که نمیدانم شعر هم میتواند باشد یا نه

مست از نرگس مستش و میخواران از می مست
دست در قدحی یارم ، آمد مغان در دیر
ومثلاً بیت سوم :
هست چون نظرم با وی ، نیست گویم از بهر چه
نیست چون خبرم از خود ، هست گویم به چه آخر

ابیات دیگر هم این قابلیت دارند و با شما و دیگر حافظ شناسانست که آنرا تصادفی انگارید یا خیر و عمدی در کار بوده است .

👆☹

ستاره نوشته:

درود بر جناب شمس الحق و دوستان عزیز
من حافظ شناس نیستم فقط حافظ را میخوانم !
اما بیان حضرت حافظ زیباست زیرا حضرت نتنها در مضامین و معنی شعر تواناست که همان کنایه و مجاز و ایهام….است بلکه در آرایه های لفظی و صوری نیز بسیار تواناست و آنقدر چیره دست است که معجزه میکنداغلب شعرا دریکی از ارایه های لفظی یا معنوی توانایی دارند یا کمی از هردو اما حضرت حافظ با کلمه و جمله سحر میکند و زیبایی می آفریند
در غزل بالا اکثر آرایه های ادبی زیبا را میتوان دید و همجنین زیباترین آرایه های معنوی را
و اما از بابت تصادفی بودن
ریتم، شکل بیان و آرایه های لفظی کاملا مطابق و هم نوا با آرایه های معنوی آورده شده است
و کلمات به خوبی حال و حس و روح غزل را به نمایش میگذارند .
اساتید گرامی درست میگویم ؟

👆☹

شمس الحق نوشته:

ستاره عزیز سلام بر شما
چه خوب کردی که آمدی و چه شیرین ودلچسب می نویسی . من هم چنانکه گفته ام حافظ دان نیستم و آمدم تا سلام مهرآمیزت را پاسخ گویم .
دکتر کیخا بمحض آنکه روی خط بیاید حتماً سراغ شما را میگیرد و من هم بهره مند خواهم شد . دوستی داریم بسیار خوش قریحه شهریار ۷۰ نام که اطلاعات ذیقیمتی در خصوص حافظ دارد . از ایشان هم دعوت میکنم حضور بهم رساند . اگر لازم آمد من هم اظهار نظر خواهم کرد .

👆☹

امین کیخا نوشته:

ستاره جان درود به شما و به شمس و مانده دوستان من چون تنها واژه می خوانم و از بر می کنم آری حافظ انچه که نوشته شگفت است ببین مثلا نوا یعنی آهنگ یعنی نظم و سامان و نیز مال و پول پس بینوا یعنی بی پول نا اهنگین و نا منظم که البته در فارسی ما بیشتر بی نوای تهی دست را به کار می بریم و اگر کمی بیندیشیم بانوا را کم و بیش هیچ کس به کار نمی برد بانوا یعنی آهنگین پولدار و سامانمند و منظم اما حافظ این کار را می کند ! حالا کلمه بنوا یا بانوا را جستجو کن تا ببینی چگونه و چه زیبا حافظ واژه دان بوده است .
اما رویهمرفته خواجه دلیل سرفرازی اش و فراگیری کتابش به نگاه من کلی گویی است یعنی هر کسی از ظن خودش یار حافظ می شود مثلا بسیار در پرده به مذهبش اشاره می کند بطوری که کسی از سخنان او دلگیر نمی شود بویژه در زمانی که مردم حاضرند دل و قلوه عزیزان همدیگر را بخاطر اختلافات مذهبی گاز بگیرند و یادشان رفته که کلمه یگانگی پروردگار پاک و تعالی است که بنیاد دینداری است .
البته شیوایی و ترازی سخن حافظ و رمزو رازگونه بودنش نیز نوشته هایش را شورمند می کند البته تا نکته دان عشق نباشد کسی همه حافظ را درک نمی کند ! امروز اگر فردوسی با شاهکار بیمانندش فارسی را برای ما حفظ کرده است اما این دیوان حافظ است که بر سر خوان نوروز است زیرا بوی همه ملت ایران را می دهد هم بوی پیر مغان و هم دین اسلام و هم مردممان با همه جداستانی هایشان . گرمگفتاری نکنم که فروتنی و نرمدلی شما ست که ستودنی است . و من جز در مورد وازگان نباید سخن بگویم که گنجور مهستان است جای بزرگان و مهان .

👆☹

ستاره نوشته:

درود

👆☹

ستاره نوشته:

درود
به دلیل اشکالاتی که در سیستم بود این مطلب را دوبار نوشتم و هربار به گونه ای
امیدوارم درست ارسال شوند مطالب
یک نکته در مورد غزل بالا هست و آن اینکه در این غزل موسیقی زیبا و لطیفی جریان دارد
کلام و جمله در شعر حضرت آهنگین و وزین است و کاملا مشخص است که حضرت دستی در موسیقی داشته هم اینکه موسیقی ایرانی و ردیف ها و گوشه های آواز را خوب میشناخته و هم آن را خوب میخوانده و این غریب نیست زیرا حضرت قرآن را هم بصوتی زیبا میخوانده و
شاعران دیگری هم بوده اند که خود اشعار خود را با صدایی زیبا میخوانده اند و اکثرا به سازی هم آشنا بوده اند و آنرا خوب مینواخته اند از آن جمله
رودکی و فرخی و منوچهری و…
به این ابیات نیز شاید بشود استناد کرد
-دلم از پرده بشد، حافظ خوش لهجه کجاست
- ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
و یا
-فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز
که در بیت بالا نکته دیگری نیز نهفته است :اول اینکه منظور از حجاز و عراق سرزمین های دیگر است اما منظور دیگر از عراق و حجاز نام مقامات موسیقی ایرانی است و نکته این است که شعر حافظ در پرده ها و گوشه های موسیقی ایرانی زمزمه میشود
که این امر مستلزم آهنگین بودن و لطیف بودن شعر اوست
این نکته سردراز دارد و دوست ندارم با ندانسته هایم این مهم را شهید کنم
خلاصه میتوان گفت در شعر حضرت حافظ که غزل فوق یکی از بهترین نمونه های آن است
تشبیهات و استعاره های زیبا همراه با آهنگ و ریتم و موسیقی سحر میکند و ایجاز می آفریند

👆☹

ستاره نوشته:

درود بر اساتید عزیز
جناب شمس الحق و جناب امین کیخا ممنون از بنده نوازیتان
انگار مطلب بالا را خیلی درهم نوشتم
ببخشید فرصتم کم بود
قول میدهم که هروقت به گنجور آمدم با حوصله و فراغت بیایم و در نوشتن بیشتر دقت کنم

👆☹

اردشیر نوشته:

دوستان سلام ، غالیه به چه معنى است ، اگر إمکان دارد با مثال توضیح دهید ، سپاسگزارم.

👆☹

شمس الحق نوشته:

اردشیر عزیز سلام برشما
احتمالاً شما از ماجرای دوکلیک بی خبرید . در هرحال لغتنامه میگوید غالیه ماده ای خوشبوست که موی را با آن رنگ سیاه گردانند ساخته شده ازمشک که هم سیاه است و هم بسیارخوش بو ، اما مثالش را هم با یک جستجوی گوگل می توان یافت .
بعد التحریر : اگر در گنجور روی کلمات دو بار کلیک فرمایی شما را وصل میکند به چندین لغتنامه ازجمله دهخدا .

👆☹

کافر نوشته:

خانم ملیحه رجایی:

چرا بدون هیچ منبعی به توضیح میپردازید!

بهتر آنست که آنکس که نمیداند بی جهت خواننده گرامی را گمراه نسازد. در دو جا شما یک کلمه را دو معنی متفاوت و کاملا اشتباه نگاشته اید:
در لغت نامه دهخدا:
کلمه دیر مغان= که معنای صد در صدی نمیتوان برایش داشت ولی بنا به مراجع لغت نامه بر میآید :
دیر: خانه ای که راهبان در آن عبادت کنند و غالباً از شهرهای بزرگ بدور است و در بیابانها و قله های کوهها برپا گرد…(لغت نامه دهخدا) و مغان: مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصراً به آنان تعلق داشت . آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند. در کتاب اوستا نام طبقه ٔ روحانی را به همان عنوان قدیمی که داشته اند یعنی آترون می بینیم اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولاً این طایفه رامغان می خوانده اند. مغ: مردروحانی, زرتشتی, پیشوای مذهبی زرتشتی, مغان جمع, گود, ژرف, عمیق , به معنی رودخانه هم گفته شده
از این معنای بر می آید معنی این واژه بیشتر نزدیک آتشکده زرتشتیان است.

حال آنچه شما در اینجا معنی کرده اید:
دیر مغان= کلیسای مغان

همچنین در این صفحه:
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh22/
دیر مغان = محفل عارفان

خواهش میکنم تا وقتی مطمئن نیستید در مورد چیزی به هیچ عنوان اظهار نظر نکنید تا خواننده محترم در جان کلام حضرت حافظ به گمراهی کشید نشود.

پیروز باشید

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

برخی می گویند مراد خواجه از دیر مغان همان خورآباد ( خرابات) است، و درست میگویند گمان نمی برم دیر مغان در اندیشه حافظ ارتباطی به آتشکده داشته است ( وصد البته آتشگاه جای می گساری نبوده و نیست از هیچ نوع آن)
مغان پیشوایان آیین کهن مهر بوده اند، که پیش از ظهور حضرت زردشت دین بیشتر مردم ایران بوده است پایه های این آیین چنان استوار بود که پیامبر دین بهی نمی توانست یکباره آنرا ازمیان بردارد ، مهر به یکی از بزرگترین ایزدان کیش نو تبدیل شد و برخی از زیباترین سروده ها ی اوستا به ستایش مهر دارنده دشتهای فراخ، نگهبان پیمانها و مرزو بوم ایران اختصاص داده شد.
فراگیر شدن این کیش در روم و تاثیر ژرف آن در مسیحیت بیرون از موضوع شعر حافظ است.
امیختن مغان و موبدان پعداز اسلام و از روی سهل انگاری گاه شاعرانه رخ داده است .
سعدی جهاندیده و دنیا گشته بی گمان تفاوت کلیسا و آتشکده را می دانسته است، با این همه می فرماید :

گر به مسجد روم، ابروی تو مهراب من است
ور به آتشکده ، زلف تو چلیپا دارم
منم این بی تو که…….. ( از دیگر معانی چلیپا آگاهی دارم از جمله زلف یار به اعتبار شاید همین بیت و الله اعلم )

دیر گرچه امروز به محل زندگی و عبادت راهبان مسیحی گفته میشود معنای مجلس عارفان و اولیا نیز از معانی آن است.

👆☹

روفیا نوشته:

میشود با اطمینان گفت که دیر مغان دنیای مادی نیست شاید خرابات باشد اما عمدتا مقصود عرفا از خرابات دنیای فانی نیست بلکه خرابات هر مکانی است که در ان انسان برای لحظاتی از خودش بیرون بیاد و بتونه خدا یا بنده خدا یا نشانه های خدا رو ببینه از اینرو از میخانه هم به خرابات یاد شده چون انسان براب لحظاتی از شر خودش خلاص میشه
کلمه لاتین magus و magic و magnet ریشه در لغت پارسی باستانی مغ دارند چون احتمالا پرستاری از اتش توسط پیروان زرتشت برای یونانیان اسرار امیز و جادویی به نظر می امد اولین استفاده مستند از این کلمه بصورت مگو در کتیبه بیستون توسط داریوش کبیر و بصورت مغو در اوستا بوده است ولی بعد ها در طول تاریخ معنای عام تری پیدا کرد و روحانیون ماد و مجوس و میترایی مغ نامیده می شدند .

👆☹

جعفری مراغه ای نوشته:

مطلع این غزل حافظ اقتباسی از عراقی است که گفته:
ازپرده برون آمد ساقی قدحی در دست

👆☹

روفیا نوشته:

آقای حمیدرضا گوهری گرانقدر
این غزل مانند آثاری که شما از آنها نام بردید در منتهای کمال است .
Perfect است .
یعنی شما دوست ندارید کوچکترین خدشه ای بر پیکر زیبایش وارد شود .
نمی خواهید یک نقطه در آن جا به جا شود .
پنجره ای به سوی خداست .
به یادم آمد بزرگی با خدا نیایش می کرد که خدایا به جای همه نعمت هایت یک چیز کامل و perfect به من نشان بده …
چرا که از دریچه آن چیز perfect من می توانم راه به سوی تو بیابم .
از جنابعالی و همه دستهای خدایی پشت پرده که چنین امکانی فراهم می آورید تا دوستداران ادب و فرهنگ ایران زمین بر سر خوان نعمت پدریشان به گفتگو بنشینند سپاسگزارم .

👆☹

ناصر نوشته:

این غزل به طرز شگفت انگیزی به غایت زیبا و به غایت رسا حال حلقه ذکر یا مجلس ذکر درویشان و یا صوفیان که فرقی با هم ندارند را بیان می کند و عمق باور قلبی و احساسات عارفانه و عاشقانه ایشان به وی را توصیف می کند.

👆☹

ناصر نوشته:

این غزل به طرز شگفت انگیزی به غایت زیبا و به غایت رسا حال حلقه ذکر یا مجلس ذکر درویشان و یا صوفیان که فرقی با هم ندارند را بیان می کند و عمق باور قلبی و احساسات عارفانه و عاشقانه ایشان به پیر و مرادشان را توصیف می کند.

👆☹

ناشناس نوشته:

شد درمعنی رقت هم اکنون هم در شهرهایی مثل طبس کاربرددارد

👆☹

پیر مغان نوشته:

جناب ناشناس افکار پوچی در سر میپرورانید لطفا مقام حضرت خافظ رو در حد یک عیاش و میخوار پایین نیاورید استفاده از این کلملت و لغات حافظ در شعر صرف کنایه است از استاتید گرداننده سایت توقع نداشتم که اجازه دهند به مقام حضرت حافظ این چنین توهین شود و اجازه انتشار همچین پیفامی رو بدهند.

👆☹

حسن نوشته:

با سلام
تمامی شرح حال خاکیان و افلاکیان به زیبایی در این مصرع حضرت حافظ متجلی شده است
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
و یا در این بیت احوال مخلوقات خداوند چه زیبا و رسا بیان شده است
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
چگونه با دانش محدود تو را اثبات کنم و چگونه تو را فراموش کنم که همه جا هستی بدرستی که من از وجود تو هستم و تو همه دار و ندارم
پس حتی در زمانی که سعی بر بی خبری دارم باز در اقیانوس افکار تو شناورم

👆☹

حماسه ایرانی نوشته:

جناب آقای پیر مغان، ناشناس فقط به معنی یک کلمه که شدن به معنی رفتن اشاره کرده است. گیریم که نظر او نسبت به حافظ یا هر شاعر و متفکر دیگری با شما فرق دارد، شما چگونه به خود اجازه می دهید که از مسئولان این سایت سانسور او را بخواهید؟ سعه صدر و احترام به عقاید دیگران را از خود حافظ فراگیرید. خود حافظ رنجها از تفکراتی چون شما کشیده است (به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
رنجها می کشم از مردم نادان که مپرس
حافظ متعلق به هیچکس نیست و متعلق به همه هم هست. این مظهر شعور و آزادی اندیشه را در دایره تنگ تفکر خود حبس نکنید که دریا را در کوزه نتوان کرد.

👆☹

رضا نوشته:

در دیر ِ مُغان آمد یارم قَدحی در دست
مست ازمی ومیخواران ازنرگس مستش مست
دیر: جایی که راهبان در آن اقامت کنند و به گوشه‌گیری و عبادت بپردازند؛صومعه.
دیر مغان: آتشکده؛ عبادتگاه ِزردشتیان
به استناد لغتنامه معنای دیرمغان همان عبادتگاه زردشتیان است. احتمالاً منظور حافظ همان خرابات و محفل رندان بوده، امّا چرا حافظ به جای محفلِ رندان یا خرابات ازدیرمغان استفاده می نماید؟ دلیل روشنی دارد وآن ارادتِ خاصّ نهانی وآشکاراوبه زرتشت است. بعضی ازحافظ دوستان وحافظ دانان،بیتها وغزلیّاتی که حافظ درآنها ازپیرمغان، دیرمغان، مغبچگان و…. استفاده کرده راکنارهم چیده و به این نتیجه رسیده اند که حافظ دراواخرعمرش به دین زرتشت گرویده بوده است! امّا باشناختی که ازحافظِ بی قرار وناآرام داریم قطع یقین اوآزاداندیشی وارسته وفرهیخته بوده ودرهیچ چارچوبی جای نمی گرفته و به همین خاطردرغزلیّاتش،سعی کرده ازوابستگی مذهبی به روشنی حرفی نزند. مذهبِ اصلی اوعشق ودلدادگی به معشوق ازلیست وبس. اواگرچه ازهمه ی ادیان ومذاهب، نکات حَکمی ولطایفِ اخلاقی راباوسواس ودقّت فراوان جمع آوری کرده ومکتبِ رندی رابنا نهاده است ولی به هیچیک ازادیان ومذاهب تعلّق ندارد. ارادت داشتن واحترام گذاشتن به اندیشه های نابِ زردتشت، نمی توانددلیل گرویدن اوبه دین زرتشت بوده باشد، اگرغیرازاین بود بی شک،غزلیّاتِ بیشتری درموردِ مذهب زرتشت ازاوسراغ داشتیم. همانگونه که نیچه وبسیاری ازفیلسوفان واندیشمندان درمقابل اندیشه های پاک زرتشت سرفرود می آورند وازاوبه نیکی واحترام یادمی کنند بی آنکه به دین اوگرویده باشند، اونیزازهمین منظربه شعارهایی چون:پندارنیک،گفتارنیک وکردارنیک ارج می نهاده واین گنجینه ی نابِ فرهنگی راکه متعلّق به نیاکانمان می باشدگرامی می داشته است.
قدح: کاسه ی بزرگ شراب به اندازه ای که دوکس راسیراب کند.
نرگس مست: استعاره از چشم مست است.
حافظ دراین غزل ازکرامت، بزرگواری وباطن پاک، شخصی عزیز وگرامی سخن می گوید چون اسم خاصی بُرده نشده، هرکس می تواند گمانه زنی کرده وجای خالی اسم اورادراین غزل،بانوشتن نام یکی ازبزرگان واندیشمندانی که افکار واندیشه های اوبانگرش حافظ مطابقت داشته باشد پرکند.
این احتمال نیزمتصوّراست که حافظ خیالپردازی کرده ودرعالم رویا ومکاشفه، چنین صحنه هایی رامشاهده یاتصویرسازی کرده،تااحساسات و عواطفِ درونی خویش را درقالبِ غزلی ریخته وکام دوستارانش راشیرین نموده باشد.
شخصی که باچنین شرح حالی واردِ جمع رندان شده، بی تردید پیرمغان یا راهنمایی کهنسال نبوده، بلکه معشوقی زیباروی بوده که ظاهرواندامش نیزفریبنده ودلرُبابوده است.
معنی بیت: یار ودلدار من، درحالی که سرمست بود وکاسه ی شرابی دردست داشت واردِ محفل رندان شد. اومستِ میِ بود ورندان وباده نوشان، ازجاذبه و جادوی چشمانِ شوخ و شهلای اومست بودند.
مستی به چشم شاهدِ دلبندِ ما خوش است
زانروسپرده اند به مستی زمام ما
در نَعلِ سَمندِ او شکلِ مَه نو پیدا
وز قدّ بلندِ او بالای صنوبر پست
نعل: نعل اسب، وسیله ای که معمولاً از فلز ساخته می شود؛ هرچند قسمت‌هایی یا گاهی همه ی آن را، از مواد مصنوعیِ مدرن هم می‌سازند. این محصول برای محافظتِ سُم ِ اسب در برابر سایش طراحی و ساخته می شود.
سَمند: اسبی که رنگ آن متمایل به زردباشد.
غرض ازاینکه شکل ماهِ نو درنعل اسبِ یارحافظ پیدابوده این است که محبوبِ شاعر بسیاربلندپرواز بوده وروی ابرها راه می رفته است. معمول این است که نعل راگرد وغبارفرابگیرد امّا شاعر ازروی شدّتِ محبّت اورا برفرازابرها می بیند. یعنی اووالامقام وآسمانیست. مصرع دوّم نیز که درموردِ بلندی قدّ یاراست درامتدادِ همین معناست. واززاویه ای دیگر، به مصداق اینکه ازمحبّت خارها گل می شود، دراینجانیز همه چیزمعشوق درنظر عاشق، زیبا ولطیف است،زُمخت ترین چیزی که متعلّق به مَرکبِ یاراست به لطافتِ ماهِ نودرآمده است.
معنی بیت: نگارمن که سواره وبااسبی زیبا باشکوهی خیال انگیزواردِ محفل رندان شده،سرتاپا لطافت است وزیبایی، بطوریکه که گویی برفرازابرها مرکب می راند! ازنعل مَرکبِ اوعکس ماه نو پیداست وازبلندیِ قدوقامتِ او،سرو وصنوبرپَست وکوتاه شده وبه خاک نشسته اند.
درجایی دیگربا”نعل مرکبِ یار”مضمون زیبای دیگری خَلق نموده واینبارخورشید رادستمایه ی خویش قرارداده است.
شهسوارمن که مَه آئینه دار روی اوست
تاج ِخورشیدِ بلندش خاکِ نعل مَرکب است
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وزبهرچه گویم نیست با وی نظرم چون هست
مضمون های یکایکِ بیتها ی این غزل درعین شیوایی وبلاغت و روانی بسیار پُرمایه ونغزهستند .
معنی بیت: آخرچگونه وبه چه استنادی بگویم که هوش وحواسم به خودم هست وازخودم بی خبرنیستم؟حقیقت که این نیست من ازخودبیخودهستم.
درمصرع دوّم: برای چه وبه چه دلیل ادّعاکنم که چشم دلم رابه اوندوخته ام. من که دل به اوباخته ام وهمه ی وجودم تبدیل به اوشده است. مگرمی شود این عشق راپنهان کرد؟
سِرّسودای تودرسینه بماندی پنهان
چشم تَردامن اگرفاش نکردی رازم
شمع دل دَمسازم بنشست چو او برخاست
وافغان زنظربازان برخاست چواو بنشست
“شمع دل دَمسازم بنشست” : دلم که مثل شمعی می سوخت ومراباسوزو گدازش همراهی می کرد فرونشست. مشغول تماشای جلوه گری یارشد وازکارسوزو گداز بازماند. به شمع وقتی می گویند: برخاست یعنی روشن شد وقتی گویند نشست یعنی دیگرخاموش شد.
چواوبرخاست : هنگامی که او جلوه گری آغازکرد.
نظربازان: رندان وکسانی هستند که با تماشا کردن دررخسارزیبا به منبع مطلق زیبایی می اندیشند وبه نوعی حسّ وحال روحانی می رسند ودرعالم عاشقی سِیرمی کنند. البته که این نوع نگاه کردن درسیمای خوبرویان، باچشم چرانی وهوسرانی، متفاوت بوده وتفاوت رَه ازکجا تابه کجاست .
معنی بیت: شمع دلم که همواره مونس من بود وباسوختن و گداختن مراهمراهی می کرد هنگامی که جلوه گری یار رامشاهده کرد ازسوز وگدازافتاد و مشغول تماشای اوشد.
هنگامی که یار ازجلوه گری فارغ شد ونشست، نظربازان ورندان که ازجلوه گری او حیران مانده بودند ناله وفغان سردادند وافسوس خوردند که چرا یار ازجلوه گری فارغ شد ای کاش همینطور ادامه داشت.
که شنیدی که دراین بزم دَمی خوش بنشست
که نه درآخرصحبت به ندامت برخاست!
گر غالیه خوش بو شد درگیسوی او پیچید
وَر وَسمه کمانکش گشت درابروی او پیوست
غالیه: بوی خوشی مُرکّب از مُشک و عنبر و باله به رنگ سیاه که موی را بدان خضاب کنند.
وَسمه : گیاهی است با برگ هایی شبیه برگ مورúد که پس از رسیدن سیاه می شود و از آن برای رنگ کردن ابرو استفاده می کردند.
معنی بیت:اگرغالیه اینگونه خوشبو ومعطّرهست به سبب این است که در گیسوی یارپیچیده وعطروبوی خودرا ازاو وام گرفته است.
واگر وَسمه شهرت پیداکرده ومعروف است که باعثِ زیبایی ِ ابرومی گردد،به این دلیل است که به ابروی یارما خورده است. ابروی یارما آنقدرزیباست که به وَسمه زیبایی واعتباربخشیده است. مردم به اشتباه فکرمی کنند که وَسمه باعث زیبایی ابرومی شود! شهرت واعتباراو مدیون ابروان دلکش یارماست.
به بوی زلف ورُخت می روند ومی آیند
صبا به غالیه سازیّ وگل به جلوه گری
بازآی که بازآید عمر شده ی حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست
عمر شده: عمرازدست رفته، ضمن آنکه به کسی که خیلی عزیز باشد می گویند توعمرمنی. پس دراینجا “بازآیدعمر” هردومعنی رامی دهد. هم اینکه روزهای ازدست رفته بازآید،هم اینکه یاربازآید.
معنی بیت: ای یار بیا، بازگردتا روزهای ازدست رفته درفراق تو بازآید. هرچندکه این بازگشتِ روزهای ازدست رفته ناممکن است. همانگونه که پیکانی که ازکمان رها می شود به جلوپرتاب می شود وبازگشتی ندارد. توعمرمنی بازگرد تاجان رفته به تن بازآید.
ازسر ِکُشته ی خود می گذری همچون باد
چه توان کرد که عمراست وشتابی دارد

👆☹

نیکومنش نوشته:

سلام و درود بر دوستان
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالاى صنوبر پست
ماه نو با ان همه زیبایى و نور افشانى همانند نعلى در زیر پاهاى سمند رنگ (زرد و برنزه) یارم مى باشد و صنوبر با ان همه بالا بلندى شرمنده از قد یار من مى باشد
تعبیر این حقیر با اجازه دوستان : چنین معشوقه اى در زمین پیدا نمى شود و مرا د و منظور حافظ عشق اسمانى اوست که همیشه از جام الست مست بوده و به مریدان افاضه مى کند واین نکته مهم هست که ما در فرهنگ ایرانى حتى قبل از اسلام در حکومت هخامنشیان که اسناد ان در تخت جمشید پیداست براى زن عفاف و پوشیدگى داشتیم و به دلیل غیرت هیچ عاشقى زیبایى هاى عشق زمینیش رو به همگان باز گو نمى کرده ولذا به تعبیر اینجانب منظور حافظ عشق اسمانى او (پیر و مراد)اوست که عاشق اجازه غیرت ورزى در خصوص او ندارد و در خیال خود همه گونه عشق بازى با او مى کند وصف العشق نصف العشق البته با کمال احترام به تفاسیر دوستان

👆☹

نیکومنش نوشته:

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالاى صنوبر پست
استعاره از (ماه از قدمهاى یارم مى بارد و همه از بالا بندى او در حیرتند)

👆☹

مهرداد پارسا نوشته:

بعضی دوستان چه اصراری دارند که عشق حافظ را خالصاً آسمانی و فارغ از هر گونه انگیزه و میل زمینی و مادی تصور کنند! دوستان من… خود پیامبر علیه الرحمه هم حوریان را من باب تحریک مادی در بهشت مورد توصیف قرار داده و از قضا بهشت را محل قرب معرفی کرده.

به هر روی عشق اگر استعلا یافته نیز باشد، در هر حال با حرارت جسمی و شور درونی همراه است و اگر نه این بود مولانا و شمس که سرحلقه عاشقان آسمانی اند به سماع و رقص جسمانی روی نمی آورند! فقط همین نکته کافی است که پی ببریم عشق آسمانی محض بی معنا است.

یک نکته از این معنی، گفتیم و همین باشد…

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام