گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است
آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقصخود جان و جهان نغمهٔ آن پرده‌نواز است
عالم چو صدایی است ازین پرده، که داندکین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟
رازی است درین پرده، گر آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

در کوی خرابات، کسی را که نیاز استهشیاری و مستیش همه عین نماز است
آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروزآنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است
اسرار خرابات به جز مست نداندهشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟
تا مستی رندان خرابات بدیدمدیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است
خواهی که درون حرم عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیستجز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست
این چشم جهان بین مرا در همه عالمجز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست
وین جان من سوخته را جز سر زلفتاندر همه گیتی سر سودای دگر نیست
یک لحظه غمت از دل من می‌نشود دورگویی که غمت را جز ازین رای دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

خرم تن آن کس که دل ریش نداردو اندیشهٔ یار ستم‌اندیش ندارد
گویند رقیبان که ندارد سر تو یارسلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟
او را چه خبر از من و از حال دل منکو دیدهٔ پر خون و دل ریش ندارد
این طرفه که او من شد و من او وز من یاربیگانه چنان شد که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

ناگه بت من مست به بازار برآمدشور از سر بازار به یکبار برآمد
بس دل که به کوی غم او شاد فروشدبس جان که ز عشق رخ او زار برآمد
در صومعه و بتکده عشقش گذری کردمؤمن ز دل و گبر و ز زنار برآمد
در کوی خرابات جمالش نظر افگندشور و شغبی از در خمار برآمد
در وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹

 

ناگه بت من مست به بازار برآمدشور از سر بازار به یکبار برآمد
مانا به کرشمه سوی او باز نظر کردکین شور و شغب از سر بازار برآمد
با اهل خرابات ندانم چه سخن گفت؟کاشوب و غریو از در خمار برآمد
در صومعه ناگاه رخش پرده برانداختفریاد و فغان از دل ابرار برآمد
آورد چو در کار لب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

در من نگرد یار دگربار که داندزین پس دهدم بر در خود بار که داند؟
از یاد خودم کرد فراموش به یکباریادآورد از من دگر آن یار که داند؟
خون شد جگرم از غم و اندیشهٔ آن دوستخشنود شود از من غمخوار که داند؟
بیمار دلم، خسته جگر از غم عشقشآید به عیادت بر بیمار که داند؟
ای دشمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

ای دل، چو در خانهٔ خمار گشادندمی‌نوش، که از می گره کار گشادند
در خود منگر، نرگس مخمور بتان بیندر کعبه مرو، چون در خمار گشادند
از خود بدرآ، در رخ خوبان نظری کندر خان منشین چون در گلزار گشادند
بنگر که: دو صد مهر به یک ذره نمودنداز یک سر مویی که ز رخسار گشادند
تا باز گشادند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

دل در گره زلف تو بستیم دگر باروز هر دو جهان مهر گسستیم دگربار
جام دو جهان پر ز می عشق تو دیدیمخوردیم می و جام شکستیم دگربار
شاید که دگر نعرهٔ مستانه برآریمکز جام می عشق تو مستیم دگربار
المنة لله که پس از محنت بسیاربا تو نفسی خوش بنشستیم دگربار
چون طرهٔ تو شیفتهٔ روی تو گشتیمهیهات! […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

دل در گره زلف تو بستیم دگرباردر دام سر زلف تو شستیم دگربار
از نرگس مخمور تو مخمور بماندیموز جام می لعل تو مستیم دگربار
از بادهٔ عشق تو یکی جرعه چشیدیمصد توبه به یک جرعه شکستیم دگربار
ما قبلهٔ خود روی چو خورشید تو کردیمهیهات! که خورشید پرستیم دگربار
دل در گره زلف تو بستیم و برآنیمجویای سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

رخ سوی خرابات نهادیم دگرباردر دام خرابات فتادیم دگربار
از بهر یکی جرعه دو صد توبه شکستیمدر دیر مغان روزه گشادیم دگربار
در کنج خرابات یکی مغ‌بچه دیدیمدر پیش رخش سر بنهادیم دگربار
آن دل که به صد حیله ز خوبان بربودیمدر دست یکی مغ‌بچه دادیم دگربار
یک بار ندیدیم رخش وز غم عشقشصدبار بمردیم و بزادیم دگربار
دیدیم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

ساقی، ز شکر خنده شراب طرب انگیزدر ده، که به جان آمدم از توبه و پرهیز
در بزم ز رخسار دو صد شمع برافروزوز لعل شکربار می و نقل فرو ریز
هر ساعتی از غمزه فریبی دگر آغازهر دم ز کرشمه شر و شوری دگر انگیز
آن دل که به رخسار تو دزدیده نظر کرداو را به سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

من باز ره خانهٔ خمار گرفتمترک ورع و زهد به یک بار گرفتم
سجاده و تسبیح به یک سوی فکندمبر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم
کارم همه با جام می و شاهد و شمع استترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم
شمعم رخ یار است و شرابم لب دلدارپیمانه همان لب که به هنجار گرفتم
چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴

 

بر من نظری کن، که منت عاشق زارمدلدار و دلارام به غیر از تو ندارم
تا خار غم عشق تو در پای دلم شدبی‌روی تو گلهای چمن خار شمارم
نی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کردنی فرصت آن تا نفسی با تو برآرم
تا شام درآید، ز غمت، زار بگریمباشد که به گوش تو رسد نالهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲

 

شاید که به درگاه تو عمری بنشینمدر آرزوی روی تو، وانگاه ببینم
دریاب که از عمر دمی بیش نمانده استبشتاب، که اندر نفس باز پسینم
فریاد! که از هجر تو جانم به لب آمدهیهات! که دور از تو همه ساله چنینم
دارم هوس آنکه ببینم رخ خوبتپس جان بدهم، نیست تمنی به جز اینم
آن رفت، دریغا! که مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

افسوس! که باز از در تو دور بماندیمهیهات! که از وصل تو مهجور بماندیم
گشتیم دگر باره به کام دل دشمنکز روی تو، ای دوست، چنین دور بماندیم
ماتم زدگانیم، بیا، زار بگرییمبر بخت بد خویش، که از سور بماندیم
خورشید رخت بر سر ما سایه نیفکندبی روز رخت در شب دیجور بماندیم
از بوی خوشت زندگیی یافته بودیمواکنون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

مقصود دل عاشق شیدا همه او دانمطلوب دل وامق و عذرا همه او دان
بینایی هر دیدهٔ بینا همه او بینزیبایی هر چهرهٔ زیبا همه او دان
یاری ده محنت زده مشناس جز او کسفریادرس بی‌کس تنها همه او دان
در سینهٔ هر غمزده پنهان همه او بیندر دیدهٔ هر دلشده پیدا همه او دان
هر چیز که دانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

ای یار، مکن، بر من بی‌یار ببخشایجانم به لب آمد ز تو، زنهار ببخشای
در کار من غمزده ای دوست نظر کنبر جان من دلشده ای یار، ببخشای
زان پیش که از حسرت روی تو بمیرمبس دور بماندم ز تو بیمار، ببخشای
اینک به امیدی به درت آمده‌ام بازاین بار مکن همچو دگربار، ببخشای
مرغ دل من بی‌پر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی