گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

در ده پسرا می مروق رایاران موافق موفق را
زان می که چو آه عاشقان از تفانگشت کند بر آب زورق را
زان می که کند ز شعله پر آتشاین گنبد خانهٔ معلق را
هین خیز و ز عکس باده گلگون کناین اسب سوار خوار ابلق را
در زیر لگد بکوب چون مرداناین طارم زرق پوش ازرق را
گه ساقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

آنکس که ز عاشقی خبر دارددایم سر نیش بر جگر دارد
جان را به قضای عشق بسپاردتن پیش بلا و غم سپر دارد
گه دست بلا فراز دل گیردگه سنگ تعب به زیر سر دارد
پیوسته چو من فگنده تن گردددل را ز هوای نفس بر دارد
بگسسته شود ز شهر و ز مسکنهر دم زدنی رهی دگر دارد
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

معشوق مرا ره قلندر زدزان راه به جانم آتش اندر زد
گه رفت ره صلاح دین داریگه راه مقامران لنگر زد
رندی در زهد و کفر در ایمانظلمت در نور و خیر در شر زد
خمیده چو حلقه کرد قد منو آنگاه مرا چو حلقه بر در زد
چون سوخت مرا بر آتش دوزخوز آتش دوزخ آب کوثر زد
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹

 

تا من به تو ای بت اقتدی کردمبر خویش به بی دلی ندی کردم
از بهر دو چشم پر ز سحر تودین و دل خویش را فدی کردم
آن وقت بیا که من ز مستوریدر شهر ز خویش زاهدی کردم
همچون تو شدم مغ از دل صافیخود را ز پی تو ملحدی کردم
در طمع وصال تو به نادانیمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

ای وصل تو دستگیر مهجورانهجر تو فزود عبرت دوران
هنگام صبوح و تو چنین غافلحقا که نه‌ای بتا ز معذوران
گر فوت شود همی نماز از توبندیش به دل بسوز رنجوران
برخیز و بیار آنچه زو گرددچون توبهٔ من خمار مخموران
فریاد ز دست آن گران جانانبی عافیه زاهدان و بی‌نوران
از طلعتها چو روی عفریتاناز سبلتها چو نیش زنبوران
گویند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱

 

ای شادی و غم ز صلح و جنگ تووی داد و ستد ز سیم و سنگ تو
ای آفت و راحت شب و روزمچشم و دهن فراخ و تنگ تو
بر نافهٔ مشک و باغ گل دایمحقد و حسدی ز بوی و رنگ تو
عذر تو اگر چه لنگ من پیوستخرسند شدم به عذر لنگ تو
خون جگرم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲

 

ای مونس جان من خیال توخوشتر ز جهان جان وصال تو
جانهای مقدس خردمندانسرگشته به پیش زلف و خال تو
کس نیست به بیدلی نظیر منچون نیست به دلبری همال تو
گر صورت عشق و حسن کس بیندآن مثل منست با خیال تو
لیکن چکنم چو آیدم خوشتراز حال جهان همه محال تو
هر چند همیشه تنگدل باشماز تیر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸

 

ای گشته ز تابش صفای توآیینهٔ روی ما قفای تو
بادست به دست آب و آتش رابا صفوت و نور خاکپای تو
با تو چه کند رقیب تاریکتبس نیست رقیب تو ضیای تو
خود قاف ز هم همی فرو ریزداز سایهٔ کاف کبریای تو
در کوی تو من کدام سگ باشمتا لاف زنم ز روی و رای تو
هر چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

ای کعبهٔ من در سرای توجان و تن و دل مرا برای تو
بوسم همه روز خاکپایت رامحراب منست خاکپای تو
چشم من و روی دلفریب تودست من و زلف دلربای تو
مشک‌ست هزار نافه بت‌رویادر حلقهٔ زلف مشکسای تو
دل هست سزای خدمت عشقتهر چند که من نیم سزای تو
بیگانه شدستم از همه عالمتا هست دل من آشنای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴

 

ای من مه نو به روی تو دیدهواندر تو ماه نو بخندیده
تو نیز ز بیم خصم اندر مناز دور نگاه کرده دزدیده
بنموده فلک مه نو و خود رادر زیر سیاه ابر پوشیده
تو نیز مه چهارده بنمایبردار ز روی زلف ژولیده
کی باشد کی که در تو آویزمچون در زر و سیم مرد نادیده
تو روی مرا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴ - در آرزوی مرگ

 

کی باشد کین قفس بپردازمدر باغ الاهی آشیان سازم
با روی نهفتگان دل یک دمدر پردهٔ غیب عشقها بازم
کش در چمن رسول بخراممخوش در حرم خدای بگرازم
این چار غریب ناموافق راخشنود به سوی خانه‌ها تازم
این حلهٔ نیمکار آدم رادر کارگه کمال بطرازم
وین دیو سرای استخوانی رادر پیش سگان دوزخ اندازم
این بام و سرای بی‌وفایان رااز شحنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵

 

بخ بخ اگر این علم برافرازمدر تفرقه سوی جمع پردازم
باشد بینم رخان معشوقموز صحبت خود دری کند بازم
از راهبران عشق ره پسرمبا پاک بران دو کون در بازم
شطرنج به شاهمات بر بندمدر ششدره مهره‌ای در اندازم
بر فرش فنا به قعده ننشینمدر باغ بقا چو سرو بگرازم
این عشوهٔ اوست خاک آدم رابا صحبت جان و دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۹

 

چون من بره سخن درون آیمخواهم که قصیده‌ای بیارایم
ایزد داند که جان مسکین راتا چند عنا و رنج فرمایم
صد بار به عقده در شود تا مناز عدهٔ یک سخن برون آیم
گفته بودی که جبه‌ای بدهموز تقاضای سرد تو برهم
چون بدیدم سخن مصحف بودگفته بودی که حبه‌ای ندهم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۵

 

گر تو به دو گانه‌ای ز ما پیشیما از تو به فضل و مردمی پیشیم
گر زر نبود ز خدمتت ما رااز سبلت تو به جو نیندیشیم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۸

 

شد دیدهٔ من سپید از وعدتآخر چو نکو نکو نگه کردی
آخر بر مرثیهٔ پدر ما راهمچون ز بر درش سیه کردی


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۹ - از زبان تیر خراس

 

ای لاف زنی که هر کجا هستیقصه ز روزن و سرای آری
تا کی سوی من نه از ره غیرتاز بهر نظاره روی و رای آری
پندی بشنو که تا چو مخدومممختار شوی گر آن بجای آری
شو راستیی چو من به دست آورتا چرخ چو من به زیر پای آری
برهٔ بریان هر جا که بود چاکر تستطبق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی