گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۶

 

ما را همه شب نمی‌برد خوابای خفته روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردندوز حله به کوفه می‌رود آب
ای سخت کمان سست پیماناین بود وفای عهد اصحاب
خار است به زیر پهلوانمبی روی تو خوابگاه سنجاب
ای دیده عاشقان به رویتچون روی مجاوران به محراب
من تن به قضای عشق دادمپیرانه سر آمدم به کتاب
زهر از کف دست نازنیناندر حلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸

 

سرمست درآمد از خراباتبا عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقه زهدو آتش زده در لباس طامات
دل برده شمع مجلس اوپروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز می‌گفتکای مالک عرصه کرامات
از خون پیاده‌ای چه خیزدای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و به جانت ار توان کردبا تو به هزار جان ملاقات
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱

 

دیر آمدی ای نگار سرمستزودت ندهیم دامن از دست
بر آتش عشقت آب تدبیرچندان که زدیم بازننشست
از روی تو سر نمی‌توان تافتوز روی تو در نمی‌توان بست
از پیش تو راه رفتنم نیستچون ماهی اوفتاده در شست
سودای لب شکردهانانبس توبه صالحان که بشکست
ای سرو بلند بوستانیدر پیش درخت قامتت پست
بیچاره کسی که از تو ببریدآسوده تنی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴

 

بوی گل و بانگ مرغ برخاستهنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان ورق بیفشاندنقاش صبا چمن بیاراست
ما را سر باغ و بوستان نیستهر جا که تویی تفرج آن جاست
گویند نظر به روی خوباننهیست نه این نظر که ما راست
در روی تو سر صنع بی چونچون آب در آبگینه پیداست
چشم چپ خویشتن برآرمتا چشم نبیندت به جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵

 

خوش می‌رود این پسر که برخاستسرویست چنین که می‌رود راست
ابروش کمان قتل عاشقگیسوش کمند عقل داناست
بالای چنین اگر در اسلامگویند که هست زیر و بالاست
ای آتش خرمن عزیزانبنشین که هزار فتنه برخاست
بی جرم بکش که بنده مملوکبی شرع ببر که خانه یغماست
دردت بکشم که درد داروستخارت بخورم که خار خرماست
انگشت نمای خلق بودنزشت است ولیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲

 

آن ماه دوهفته در نقاب است

یا حوری دست در خضاب است

وان وسمه بر ابروان دلبند

یا قوس قزح بر آفتاب است

سیلاب ز سر گذشت یارا

ز اندازه به در مبر جفا را

بازآی که از غم تو ما را

چشمی و هزار چشمه آب است

تندی و جفا و زشتخویی

هر چند که می‌کنی نکویی

فرمان برمت به هر چه گویی

جان بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۳

 

دیدار تو حل مشکلات استصبر از تو خلاف ممکنات است
دیباچهٔ صورت بدیعتعنوان کمال حسن ذات است
لبهای تو خضر اگر بدیدیگفتی: «لب چشمه حیات است!»
بر کوزهٔ آب نه دهانتبردار که کوزهٔ نبات است
ترسم تو به سحر غمزه یک روزدعوی بکنی که معجزات است
زهر از قبل تو نوشداروفحش از دهن تو طیبات است
چون روی تو صورتی ندیدمدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۷

 

فریاد من از فراق یار استوافغان من از غم نگار است
بی روی چو ماه آن نگارینرخسارهٔ من به خون نگار است
خون جگرم ز فرقت تواز دیده روانه در کنار است
درد دل من ز حد گذشته‌ستجانم ز فراق بی‌قرار است
کس را ز غم من آگهی نیستآوخ که جهان نه پایدار است
از دست زمانه در عذابمزان جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۹

 

این باد بهار بوستان استیا بوی وصال دوستان است
دل می‌برد این خط نگارینگویی خط روی دلستان است
ای مرغ به دام دل گرفتاربازآی که وقت آشیان است
شب‌ها من و شمع می‌گدازیماین است که سوز من نهان است
گوشم همه روز از انتظارتبر راه و نظر بر آستان است
ور بانگ مؤذنی میایدگویم که درای کاروان است
با آن همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۰

 

این خط شریف از آن بنان استوین نقل حدیث از آن دهان است
این بوی عبیر آشناییاز ساحت یار مهربان است
مهر از سر نامه برگرفتمگفتی که سر گلابدان است
قاصد مگر آهوی ختن بودکش نافهٔ مشک در میان است
این خود چه عبارت لطیف استوین خود چه کفایت بیان است
معلوم شد این حدیث شیرینکز منطق آن شکرفشان است
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹۰

 

سرمست درآمد از درم دوستلب خنده زنان چو غنچه در پوست
چون دیدمش آن رخ نگاریندر خود به غلط شدم که این اوست
رضوان در خلد باز کردندکز عطر مشام روح خوش بوست
پیش قدمش به سر دویدمدر پای فتادمش که ای دوست
یک باره به ترک ما بگفتیزنهار نگویی این نه نیکوست
بر من که دلم چو شمع یکتاستپیراهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۶

 

گر صبر دل از تو هست و گر نیستهم صبر که چاره دگر نیست
ای خواجه به کوی دلستانانزنهار مرو که ره به در نیست
دانند جهانیان که در عشقاندیشه عقل معتبر نیست
گویند به جانبی دگر رووز جانب او عزیزتر نیست
گرد همه بوستان بگشتیمبر هیچ درخت از این ثمر نیست
من درخور تو چه تحفه آرمجانست و بهای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۱

 

گر جان طلبی فدای جانتسهلست جواب امتحانت
سوگند به جانت ار فروشمیک موی به هر که در جهانت
با آن که تو مهر کس نداریکس نیست که نیست مهربانت
وین سر که تو داری ای ستمکاربس سر برود بر آستانت
بس فتنه که در زمین به پا شداز روی چو ماه آسمانت
من در تو رسم به جهد هیهاتکز باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۱

 

باد آمد و بوی عنبر آوردبادام شکوفه بر سر آورد
شاخ گل از اضطراب بلبلبا آن همه خار سر درآورد
تا پای مبارکش ببوسمقاصد که پیام دلبر آورد
ما نامه بدو سپرده بودیماو نافه مشک اذفر آورد
هرگز نشنیده‌ام که بادیبوی گلی از تو خوشتر آورد
کس مثل تو خوبروی فرزندنشنید که هیچ مادر آورد
بیچاره کسی که در فراقتروزی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۹

 

تا حال منت خبر نباشددر کار منت نظر نباشد
تا قوت صبر بود کردیمدیگر چه کنیم اگر نباشد
آیین وفا و مهربانیدر شهر شما مگر نباشد
گویند نظر چرا نبستیتا مشغله و خطر نباشد
ای خواجه برو که جهد انسانبا تیر قضا سپر نباشد
این شور که در سر است ما راوقتی برود که سر نباشد
بیچاره کجا رود گرفتارکز کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۴

 

آمد گه آن که بوی گلزارمنسوخ کند گلاب عطار
خواب از سر خفتگان به دربردبیداری بلبلان اسحار
ما کلبه زهد برگرفتیمسجاده که می‌برد به خمار
یک رنگ شویم تا نباشداین خرقه سترپوش زنار
برخیز که چشم‌های مستتخفتست و هزار فتنه بیدار
وقتی صنمی دلی ربودیتو خلق ربوده‌ای به یک بار
یا خاطر خویشتن به ما دهیا خاطر ما ز دست بگذار
نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۸

 

شرط است جفا کشیدن از یارخمر است و خمار و گلبن و خار
من معتقدم که هر چه گوییشیرین بود از لب شکربار
پیش دگری نمی‌توان رفتاز تو به تو آمدم به زنهار
عیبت نکنم اگر بخندیبر من چو بگریم از غمت زار
شک نیست که بوستان بخنددهر گه که بگرید ابر آذار
تو می‌روی و خبر نداریواندر عقبت قلوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰۳

 

پروانه نمی‌شکیبد از دورور قصد کند بسوزدش نور
هر کس به تعلقی گرفتارصاحب نظران به عشق منظور
آن روز که روز حشر باشددیوان حساب و عرض منشور
ما زنده به ذکر دوست باشیمدیگر حیوان به نفخه صور
یا رب که تو در بهشت باشیتا کس نکند نگاه در حور
ما مست شراب ناب عشقیمنه تشنه سلسبیل و کافور
بیم است شرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰۴

 

آن کیست که می‌رود به نخجیرپای دل دوستان به زنجیر
همشیره جادوان بابلهمسایه لعبتان کشمیر
این است بهشت اگر شنیدیکز دیدن آن جوان شود پیر
از عشق کمان دست و بازوشافتاده خبر ندارد از تیر
نقاش که صورتش ببینداز دست بیفکند تصاویر
ای سخت جفای سست پیوندرفتی و چنین برفت تقدیر
کوته نظران ملامت از عشقبی فایده می‌کنند و تحذیر
با جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۶

 

رفتی و نمی‌شوی فراموشمی‌آیی و می‌روم من از هوش
سحر است کمان ابروانتپیوسته کشیده تا بناگوش
پایت بگذار تا ببوسمچون دست نمی‌رسد به آغوش
جور از قبلت مقام عدل استنیش سخنت مقابل نوش
بی‌کار بود که در بهارانگویند به عندلیب مخروش
دوش آن غم دل که می‌نهفتمباد سحرش ببرد سرپوش
آن سیل که دوش تا کمر بودامشب بگذشت خواهد از دوش
شهری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۴

 

ساقی بده آن شراب گلرنگمطرب بزن آن نوای بر چنگ
کز زهد ندیده‌ام فتوحیتا کی زنم آبگینه بر سنگ
خون شد دل من ندیده کامیالا که برفت نام با ننگ
عشق آمد و عقل همچو بادیرفت از بر من هزار فرسنگ
ای زاهد خرقه پوش تا کیبا عاشق خسته دل کنی جنگ
گرد دو جهان بگشته عاشقزاهد بنگر نشسته دلتنگ
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۸

 

من با تو نه مرد پنجه بودمافکندم و مردی آزمودم
دیدم دل خاص و عام بردیمن نیز دلاوری نمودم
در حلقه کارزارم انداختآن نیزه که حلقه می‌ربودم
انگشت نمای خلق بودمو انگشت به هیچ برنسودم
عیب دگران نگویم این بارکاندر حق خویشتن شنودم
گفتم که برآرم از تو فریادفریاد که نشنوی چه سودم
از چشم عنایتم میندازکاول به تو چشم برگشودم
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۲

 

من چون تو به دلبری ندیدمگلبرگ چنین طری ندیدم
مانند تو آدمی در آفاقممکن نبود پری ندیدم
وین بوالعجبی و چشم بندیدر صنعت سامری ندیدم
با روی تو ماه آسمان راامکان برابری ندیدم
لعلی چو لب شکرفشانتدر کلبه جوهری ندیدم
چون در دو رسته دهانتنظم سخن دری ندیدم
مه را که خرد که من به کراتمه دیدم و مشتری ندیدم
وین پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۹۰

 

نه دسترسی به یار دارمنه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آیداز گردش روزگار دارم
در دل غم تو کنم خزینهگر یک دل و گر هزار دارم
این خسته دلم چو موی باریکاز زلف تو یادگار دارم
من کانده تو کشیده باشماندوه زمانه خوار دارم
در آب دو دیده از تو غرقمو امید لب و کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۹۵

 

گر من ز محبتت بمیرمدامن به قیامتت بگیرم
از دنیی و آخرت گزیر استوز صحبت دوست ناگزیرم
ای مرهم ریش دردمنداندرمان دگر نمی‌پذیرم
آن کس که به جز تو کس ندارددر هر دو جهان من آن فقیرم
ای محتسب از جوان چه خواهیمن توبه نمی‌کنم که پیرم
یک روز کمان ابروانشمی‌بوسم و گو بزن به تیرم
ای باد بهار عنبرین بویدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی