گنجور

اقبال لاهوری » اسرار خودی » اسرار خودی

 

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست

زاین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گفتم که یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست

مولانا جلال الدین رومی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » هلال عید

 

نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عید

از صد نگه براه تو دامی نهاده اند

بر خود نظر گشا ز تهی دامنی مرنج

در سینهٔ تو ماه تمامی نهاده اند


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بوی گل

 

حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت

ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد

ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب

عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد

گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید

پا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد

وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمی

گل گشت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » کبر و ناز

 

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت

ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار

گستاخ می سرائی و بیباک میروی

هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار

شایان دودمان کهستانیان نئی

خود را مگوی دخترک ابر کوهسار

گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک

راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار

گفت آب جو چنین سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » لاله

 

آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق

پیش از نمود بلبل و پروانه می تپید

افزونترم ز مهر و بهر ذره تن زنم

گردون شرار خویش ز تاب من آفرید

در سینه چمن چو نفس کردم آشیان

یک شاخ نازک از ته خاکم چو نم کشید

سوزم ربود و گفت یکی در برم بایست

لیکن دل ستم زدهٔ من نیارمید

در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » زندگی

 

پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست

گفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است

گفتم که کرمک است و ز کل سر برون زند

گفتا که شعله زاد مثال سمندر است

گفتم که شر بفطرت خامش نهاده اند

گفتا که خیر او نشناسی همین شر است

گفتم که شوق سیر نبردش بمنزلی

گفتا که منزلش بهمین شوق مضمر است

گفتم که خاکی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » الملک ﷲ

 

طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت

گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست

دوریم از سواد وطن باز چون رسیم

ترک سبب ز روی شریعت کجا رواست

خندید و دست خویش بشمشیر برد و گفت

هر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » جوی آب

 

بنگر که جوی آب چه مستانه میرود
مانند کهکشان بگریبان مرغزار
در خواب ناز بود به گهوارهٔ سحاب
وا کرد چشم شوق به آغوش کوهسار
از سنگریزه نغمه گشاید خرام او
سیمای او چو آینه بیرنگ و بی غبار
زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
در خود یگانه از همه بیگانه میرود
در راه او بهار پریخانه آفرید
نرگس دمید و لاله دمید و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » چیستان شمشیر

 

آن سخت کوش چیست که گیرد ز سنگ آب

محتاج خضر مثل سکندر نمی شود

مثل نگاه دیدهٔ نمناک پاک رو

در جوی آب و دامن او تر نمی شود

مضمون او به مصرع برجسته ئی تمام

منت پذیر مصرع دیگر نمی شود


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » عشق

 

آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیست

من فاش گویمت که شنید از کجا شنید

دزدید ز آسمان و به گل گفت شبنمش

بلبل ز گل شنید و ز بلبل صبا شنید


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » تهذیب

 

انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروخت

خاک سیاه خویش چو آئینه وانمود

پوشید پنجه را ته دستانه حریر

افسونی قلم شد و تیغ از کمر گشود

این بوالهوس صنم کدهٔ صلح عام ساخت

رقصید گرد او به نواهای چنگ و عود

دیدم چو جنگ پرده ناموس او درید

جز یسفک الدما و «خصیم مبین» نبود


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

 

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

چمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است

حنا ز خون دل نو بهار می بندد

عروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است

نگاه میرسد از نغمهٔ دل افروزی

به معنیی که برو جامهٔ سخن تنگ است

به چشم عشق نگر تا سراغ او گیری

جهان بچشم خرد سیمیا و نیرنگ است

ز عشق درس عمل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

 

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

با من میا که مسلک شبیرم آرزوست

از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر

باز این نگر که شعلهٔ در گیرم آرزوست

گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو

گفتم که خیر نعرهٔ تکبیرم آرزوست

گفتند هر چه در دلت آید ز ما بخواه

گفتم که بی حجابی تقدیرم آرزوست

از روزگار خویش ندانم جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

 

سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

این شمع را فروغ ز پروانهٔ دل است

مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم

غوغای ما ز گردش پیمانهٔ دل است

این تیره خاکدان که جهان نام کرده ئی

فرسوده پیکری ز صنم خانهٔ دل است

اندر رصد نشسته حکیم ستاره بین

در جستجوی سرحد ویرانهٔ دل است

لاهوتیان اسیر کمند نگاه او

صوفی هلاک شیوه ترکانهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

 

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

در نیلگون یمی به تلاش کناره ایم

بود و نبود ماست ز یک شعلهٔ حیات

از لذت خودی چو شرر پاره پاره ایم

با نوریان بگو که ز عقل بلند دست

ما خاکیان به دوش ثریا سواره ایم

در عشق غنچه ایم که لرزد ز باد صبح

در کار زندگی صفت سنگ خاره ایم

چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » شو پنهاور و نیچه

 

مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید
خاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید
بد گفت فطرت چمن روزگار را
از درد خویش و هم ز غم دیگران تپید
داغی ز خون بی گنهی لاله را شمرد
اندر طلسم غنچه فریب بهار دید
گفت اندرین سرا که بنایش فتاده کج
صبحی کجا که چرخ درو شامها نچید
نالید تا به حوصلهٔ آن نوا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » نیچه

 

از سستی عناصر انسان دلش تپید

فکر حکیم پیکر محکم تر آفرید

افکند در فرنگ صد آشوب تازه ئی

دیوانه ئی به کارگه شیشه گر رسید


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » پیغام برگسن

 

تا بر تو آشکار شود راز زندگی

خود را جدا ز شعله مثال شرر مکن

بهر نظاره جز نگه آشنا میار

در مرز و بوم خود چو غریبان گذر مکن

نقشی که بسته ئی همه اوهام باطل است
عقلی بهم رسان که ادب خوردهٔ دل است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » شعرا

 

برونینگ:
بی پشت بود بادهٔ سر جوش زندگی
آب خضر بگیرم و در ساغر افکنم
بایرن:
از منت خضر نتوان کرد سینه داغ
آب از جگر بگیرم و در ساغر افکنم
غالب:
«تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر
بگدازم آبگینه و در ساغر افکنم»
رومی:
آمیزشی کجا گهر پاک او کجا
از تاک باده گیرم و در ساغر افکنم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » قسمت نامهٔ سرمایه دار و مزدور

 

غوغای کارخانهٔ آهنگری ز من

گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو

نخلی که شه خراج برو مینهد ز من

باغ بهشت و سدره و طوبا از آن تو

تلخابه ئی که درد سر آرد از آن من

صهبای پاک آدم و حوا از آن تو

مرغابی و تذرو و کبوتر از آن من

ظل هما و شهپر عنقا از آن تو

این خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » دعا

 

یارب درون سینه دل با خبر بده

در باده نشهٔ را نگرم آن نظر بده

این بنده را که با نفس دیگران نزیست

یک آه خانه زاد مثال سحر بده

سیلم ، مرا بجوی تنک مایه ئی مپیچ

جولانگهی بوادی و کوه و کمر بده

سازی اگر حریف یم بیکران مرا

بااضطراب موج ، سکون گهر بده

شاهین من بصید پلنگان گذاشتی

همت بلند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » نور تو وانمود سپید و سیاه را

 

نور تو وانمود سپید و سیاه را

دریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را

تو در هوای آنکه نگه آشنای اوست

من در تلاش آنکه نتابد نگاه را


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » خاور که آسمان بکمند خیال اوست

 

خاور که آسمان بکمند خیال اوست
از خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست
در تیره خاک او تب و تاب حیات نیست
جولان موج را نگران از کنار جوست
بتخانه و حرم همه افسرده آتشی
پیر مغان شراب هوا خورده در سبوست
فکر فرنگ پیش مجاز آورد سجود
بینای کور و مست تماشای رنگ و بوست
گردنده تر ز چرخ و رباینده تر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

 

ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست

گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش

گاهی درون سینه مرغان به های و هوست

در نرگس آرمید که بیند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهی سحر گهی که زند در فراق ما

بیرون و اندرون زبر و زیر و چار سوست

هنگامه بست از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

 

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

از نقش این و آن بتماشای خود رسید

صوفی! برون ز بنگه تاریک پا بنه

فطرت متاع خویش به سوداگری کشید

صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاب

بی پرده جلوه ها به نگاهی توان خرید


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری