گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یاراگر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونسمن جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آیدپوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟
تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا
آخر مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب راو آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را
گویا شود پیاپی با دل مسیح جانتچون مریم ار ببندی روزی دو کام و لب را
با چشم تو چو گردی رطل‌اللسان به یادشاز چوب خشک برخود ریزان کنی رطب را
خواهی که جاودانت باشد تصرف اینجااز خویشتن جدا دار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

دود از دلم برآمد، دادی بده دلم رادر بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را
پایم به گل فروشد، تا چند سر کشیدن؟دستی بزن برآور این پای در گلم را
دستم چو شد حمایل در گردن خیالتپنهان کن از رقیبان دست حمایلم را
بردند پیش قاضی از قتل من حکایتاو نیز داد رخصت، چون دید قاتلم را
جز مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او راخامی که دل ندارد این غم نباشد او را
گفتی که: دل بدوده، من جان همی فرستمزیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را
عیسی مریم از تو گر باز گردد این دماین مرده زنده کردن دردم نباشد او را
گویند: ازو طلب دار آیین مهربانینه نه، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

زان دوست که غمگینم، غم خوار کنش، یاربدشمن که نمی‌خواهد، هم‌خوار کنش، یارب
اندر دل سخت او کین پر شد و مهر اندکآن مهر که اندک شد، بسیار کنش، یارب
سر گشته و غم‌خوارم، آن کین غم ازو دارمهمچون من سرگشته، بی‌یار کنش، یارب
کردست رقیبان را خار گل روی خودنازک شکفید آن گل، بی‌خار کنش، یارب
گر زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادتگر هجر ما، گزینی، دوری ز حسن عادت
شبهاست تا دلم را تب دارد از غم توآه! از تو، گر نیایی روزی بدین عیادت
طبعت به طالع ما شد تند و تیز، ارنهزین بیشتر نبودی بدمهر و بی‌ارادت
عشقی که نیست برتو، حربیست بی‌غنیمتعیشی که نیست با تو، دینیست بی‌شهادت
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

ای حلقه کرده دلها در حلقهای گوشتچون موی گشته خلقی ز آن موی تا به دوشت
بر سر زند چلیپا از زلف پای بندتدم در کشد مسیحا از شکر خموشت
بگدازد از خجالت، حال، نبات مصریچون پسته گر بخندد لعل شکر فروشت
جان هزار بیدل در لعل آبدارتخون هزار عاشق در جزع فتنه کوشت
دلهای عاشقان را در حلقهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

ای عید روزه‌داران ابروی چون هلالتوی شام صبح خیزان زلف سیاه و خالت
خورشید چرخ خوبی عکس فلک نوردتناهید برج شادی روی قمر مثالت
پشت فلک شکسته مهر قضا توانتروی زمین گرفته عشق قدر مجالت
عمر منی، وفا کن، تا برخوردم ز وصلتمرغ توام، رها کن، تا می‌پرم به بالت
دردا! که در فراقت خرمن به باد دادموانگه ندیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

ای ماه سر نهاده از مهر بر زمینتصد مشتری درخشان از زهرهٔ جبینت
کار تو دل فروزی، شغل تو دیده دوزیدین تو بنده سوزی، ای من غلام دینت
هر چنبری چو ماری، هر شقه‌ای تتاریهر حلقه زنگباری، از طره بر جبینت
غم نیست گر شد آبم، یا هجر داد تابماز بوسه گر بیابم، دستی بر آستینت
سحرست و بی‌وفایی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶

 

بد میکنند مردم زان بی‌وفا حکایتوانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت
بنیاد عشق ویران، گر می‌زنم تظلمترتیب عقل باطل، گر می‌کنم شکایت
صد مهر دیده از ما، ناداده نیم بوسهصد جور کرده بر ما، نادیده یک جنایت
آیا بر که گویم: این قصهٔ پریشان؟یا بر که عرضه دارم این رنج بنهایت؟
عقلم به عشق او، چون رخصت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

هیچ اربه صید دلها در زلف تابت افتداول بکشتن من عزم شتابت افتد
بسیار وعده دادی ما را به روز وصلیچون روز وصل باشد، ترسم که خوابت افتد
چشمت خطا بسی کرد، ای ماهرخ چه باشد؟گر بعد ازین خطاها رای صوابت افتد
یک ذره گر دل تو میلی بما نمایداز ذره‌ای چه نقصان در آفتابت افتد؟
در خواب اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

مستیم و مستی ما از جام عشق باشدوین نام اگر بر آریم، از نام عشق باشد
خوابی دگر ببینیم هر شب هلاک خود راوین شیوه دلنوازی پیغام عشق باشد
بی‌درد عشق منشین، کندر چنین بیابانآن کس رود به منزل کش کام عشق باشد
درمان دل نخواهم، تا درد مهر هستمصبح خرد نجویم، تا شام عشق باشد
نشکفت اگر ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴

 

روزی که از لب تو بر ما سلام باشدشادی قرار گیرد، عشرت مدام باشد
گر جان من بخواهی، کردم حلال بر توچیزی که دوست خواهد، بر ما حرام باشد
گفتی که: در فراقم زحمت کشیده‌ای تومردم هزار نوبت، زحمت کدام باشد؟
در هر دو هفته بینم روی ترا، ولیکنآن دم که بینم او را، ماهی تمام باشد
احوال قید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸

 

باید که مال دنیا مسمار دل نباشدکین مارها که بینی، جز مار دل نباشد
بیمار جهل گردد روزی هزار نوبتاز عقل اگر زمانی تیمار دل نباشد
وقتی که حرص و شهوت خواری کنند بر دلآه! ار عنایت او غم خوار دل نباشد
سودی ندارد از کس یاری نمودن دلنور هدایت او تا یار دل نباشد
نزد خداپرستان دانی که: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰

 

رنگین‌تر از رخ تو گل در چمن نباشدچون عارض تو ماهی در انجمن نباشد
پوشیده هر کسی را پیراهنیست، لیکنآب حیات کس را در پیرهن نباشد
فرهادوار بی‌تو جان می‌کنم، نگارافرهاد نیست عیبی،گر کوهکن نباشد
چون وقت بوسه دادن گویی که: بی‌دهانمدشنام نیز دادن بر بی‌دهن نباشد
زر خواستی و جان هم، زر کمترست، لیکندر جان که می‌فرستم باری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

دوشت به خواب دیدم، تعبیر این چه باشد؟با من به خشم بودی، تاثیر این چه باشد
گفتم که: بوسه‌ای ده، انگشت را به طیرهبر هر دو لب نهادی، تقریر این چه باشد؟
چون مشرف غم خود کردی دل مرا توبا من یکی نگویی: توفیر این چه باشد؟
گفتم: وصال، گفتی:« هذا فراق بینی»بس مشکل آیتست این، تفسیر این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟دردم تو می‌فرستی، درمانم از که باشد؟
گفتی: برو ز پیشم، خود می‌روم، ولیکنزین غصه گر بمیرم تاوانم از که باشد؟
چون در فراق خویشم زار و ضعیف کردیگر بار غم کشیدن نتوانم، از که باشد؟
دردم همی فرستی هر ساعت از برخودباز آر به درد دوری درمانم، از که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸

 

گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشایدتدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید
از بند اگر کسی را کاری گشاد روزیباری ز بند خوبان ما را نمی‌گشاید
او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟گر مهر ما نورزد، یا عهد ما نپاید
زان لب طمع نباید کردن به جز سلامیما را که جز دعایی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹

 

سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دلدر کوی نیک نامی لختی گذر کن، ای دل
دنیی و دین و دانش در کار عشق کردیزین کار غصه بینی، کار دگر کن، ای دل
زود این درست قلبت رسوا کند به عالمچست این درست بشکن وین قلب زر کن، ای دل
مستی ز سر فرونه و ز پای کبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱

 

گر مرغ این هوایی، بال و پرت بسوزمور حال دل نمایی، دل در برت بسوزم
من شمع گشتم و تو پروانه، تا به زاریدر پای من بمیری، من در برت بسوزم
چون ز آتشت بسوزم دیگر بشارت آرمتا بنگرم که هستی، زان بهترت بسوزم
خاکسترت کنم من روزی در آتش خودوز دستم ار بنالی خاکسترت بسوزم
چون عودت ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۴

 

من مستم و ز مستی در یار می‌گریزمزنار بسته محکم، زین نار میگریزم
هر چند بادهٔ او مرد افگنست و قاتلمن جای خویش دیدم، هشیار میگریزم
بر خار می‌نشینم، گل را ز دور بینمتا دشمنم نگوید: کز خار می‌گریزم
چون ماهی به شستم، در دامم و به دستمبا آنکه از کف او بسیار می‌گریزم
با یار بود میلم وقتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷

 

ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونمبر من ترحمی کن،بنگر: که بی‌تو چونم؟
غافل شدی ز حالم، با آنکه دور بینیعاجز شدم ز دستت، با آنکه ذوفنونم
تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارمدرمان درد عاشق صبرست و من زبونم
هر کس گرفت با خویش از ظاهرم قیاسیبگذار تا ندانند احوال اندرونم
گر خون خود بریزم صدبار در غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۸

 

یاران و دوستداران جمعند و جام گردانمطرب همیشه گویا، ساقی مدام گردان
قومی در انتظاریم، این جا دمی گذر کنوین قوم را به لطفی از لب غلام گردان
گوینده گشته مطرب وانگه کدام گفتن؟گردنده گشته ساقی و آن گه کدام گردان؟
ساغر ز سیم ساده با آب لعل دایرمجمر ز زر پخته با عود خام گردان
غیر از تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹

 

تا برگذشت پیشم باز آن پری خراماننقش مرا فرو شست از لوح نیک نامان
ای همرهان، به منزل گر بازگشت باشدبا قوم ما بگویید احوال دل به دامان
زین پیش جمع بودم و اکنون نمی‌گذارددستم به کار دانش، پایم بزیر دامان
خواری کند پیاپی و آنگاه بر چه دلها؟یاری کند دمادم و آنگاه با کدامان؟
در آتشم بسوزد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۶

 

ای از دهان تنگت شهری شکر گرفتهنام رخ تو گل را از خاک برگرفته
آن روی را مپوشان، زیرا که در ممالکبنیاد فتنه باشد روی قمر گرفته
دیگر ز سر نگیرد با من جفا زمانهگر دیگرت ببینم یاری ز سر گرفته
صد کاروان دل را در راه محنت توهم دزد رخت برده، هم شحنه خر گرفته
از تیر غمرهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی