گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۸

 

امروز مبارک است فالمکافتاد نظر بر آن جمالم
الحمد خدای آسمان راکاختر به درآمد از وبالم
خواب است مگر که می‌نمایدیا عشوه همی‌دهد خیالم
کاین بخت نبود هیچ روزموین گل نشکفت هیچ سالم
امروز بدیدم آن چه دل خواستدید آن چه نخواست بدسگالم
اکنون که تو روی باز کردیرو باز به خیر کرد حالم
دیگر چه توقع است از ایامچون بدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۸

 

گر دست دهد هزار جانمدر پای مبارکت فشانم
آخر به سرم گذر کن ای دوستانگار که خاک آستانم
هر حکم که بر سرم برانیسهل است ز خویشتن مرانم
تو خود سر وصل ما نداریمن عادت بخت خویش دانم
هیهات که چون تو شاهبازیتشریف دهد به آشیانم
گر خانه محقر است و تاریکبر دیده روشنت نشانم
گر نام تو بر سرم بگویندفریاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۲

 

گر غصه روزگار گویمبس قصه بی شمار گویم
یک عمر هزارسال بایدتا من یکی از هزار گویم
چشمم به زبان حال گویدنی آن که به اختیار گویم
بر من دل انجمن بسوزدگر درد فراق یار گویم
مرغان چمن فغان برآرندگر فرقت نوبهار گویم
یاران صبوحیم کجایندتا درد دل خمار گویم
کس نیست که دل سوی من آردتا غصه روزگار گویم
درد دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۶

 

ای کودک خوبروی حیراندر وصف شمایلت سخندان
صبر از همه چیز و هر که عالمکردیم و صبوری از تو نتوان
دیدی که وفا به سر نبردیای سخت کمان سست پیمان
پایان فراق ناپدیدارو امید نمی‌رسد به پایان
هرگز نشنیده‌ام که کرده‌ستسرو آنچه تو می‌کنی به جولان
باور که کند که آدمی راخورشید برآید از گریبان
بیمار فراق به نباشدتا بو نکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۷

 

برخیز که می‌رود زمستانبگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نهمنقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بارزحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروزدر باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاقدر موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نمانددر زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروزو آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروخته‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۷

 

آخر نگهی به سوی ما کندردی به ارادتی دوا کن
بسیار خلاف عهد کردیآخر به غلط یکی وفا کن
ما را تو به خاطری همه روزیک روز تو نیز یاد ما کن
این قاعده خلاف بگذاروین خوی معاندت رها کن
برخیز و در سرای در بندبنشین و قبای بسته وا کن
آن را که هلاک می‌پسندیروزی دو به خدمت آشنا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۰

 

ای روی تو راحت دل منچشم تو چراغ منزل من
آبیست محبت تو گوییکآمیخته‌اند با گل من
شادم به تو مرحبا و اهلاای بخت سعید مقبل من
با تو همه برگ‌ها مهیاستبی تو همه هیچ حاصل من
گویی که نشسته‌ای شب و روزهر جا که تویی مقابل من
گفتم که مگر نهان بماندآنچ از غم توست بر دل من
بعد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۸

 

ای چشم تو دلفریب و جادودر چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشمزآن چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشایدچون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبندهوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارمتا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۳

 

سرمست بتی لطیف سادهدر دست گرفته جام باده
در مجلس بزم باده نوشانبسته کمر و قبا گشاده
افتاده زمین به حضرت اوگردونش به خدمت ایستاده
خورشید و مهش ز خوبروییسر بر خط بندگی نهاده
خورشید که شاه آسمان استدر عرصه حسن او پیاده
وه وه که بزرگوار حوریستاز روزن جنت اوفتاده
لعلش چو عقیق گوهرآگینزلفش چو کمند تاب داده
در گلشن بوستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۸

 

ای سرو حدیقه معانیجانی و لطیفه جهانی
پیش تو به اتفاق مردنخوشتر که پس از تو زندگانی
چشمان تو سحر اولین اندتو فتنه آخرالزمانی
چون اسم تو در میان نباشدگویی که به جسم در میانی
آن را که تو از سفر بیاییحاجت نبود به ارمغانی
گر ز آمدنت خبر بیارندمن جان بدهم به مژدگانی
دفع غم دل نمی‌توان کردالا به امید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲۶

 

امروز چنانی ای پری رویکز ماه به حسن می‌بری گوی
می‌آیی و در پی تو عشاقدیوانه شده دوان به هر سوی
اینک من و زنگیان کافروان ملعب لعبتان جادوی
آورده ز غمزه سحر در چشمدر داده ز فتنه تاب در موی
وز بهر شکار دل نهادهتیر مژه در کمان ابروی
نرخ گل و گلشکر شکستهزآن چهره خوب و لعل دلجوی
چاکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

 

هر چیز کزان بتر نباشداز مصلحتی به در نباشد
شری که به خیر باز گرددآن خیر بود که شر نباشد
احوال برادرم شنیدیفی الجمله تو را خبر نباشد
خرمای به طرح داده بودندجرم بد از این بتر نباشد
اطفال و کسان و هم رفیقانخرما بخورند و زر نباشد
آنگه چه محصلی فرستیترکی که ازو بتر نباشد
چندان بزنندش ای خداوندکز خانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - پیداست که آخرالزمان است!

 

آشفتن چشمهای مستت

دود دل یار مهربانست

وین طرفه که درد چشم او را

خونابه ز چشم ما روانست

دو فتنه به یک قرینه برخاست

پیداست که آخرالزمانست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند

 

ای سرو بلند قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که می‌نگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغ استنه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبرست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۵

 

چشم تو طلسم جاودانستیا فتنهٔ آخرالزمانست
تا چشم بدی به زیر بنهددیگر به کرشمه در نهانست
ما را به کرشمه صید کردستچشمست که چو چشم آهوانست
با لشکر غمزهٔ تو در شهر( … ) الامانست
پیکان خدنگ غمزهٔ توشک نیست که زهر بی‌کمانست
از لعل لب شکرفشانتیک بوسه به صد هزار جانست
ارزان شده است بوسهٔ توارزان چه بود که رایگانست
هستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۲۶ - ترکیب بند

 

در عهد تو ای نگار دلبند

بس عهد که بشکنند و سوگند

بر جان ضعیف آرزومند

زین بیش جفا و جور مپسند

من چون تو دگر ندیده‌ام خوب

منظور جهانیان و محبوب

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

ما را هوس تو کس نیاموخت

پروانه به جهد خویشتن سوخت

عشق آمد و چشم عقل بر دوخت

شوق آمد و بیخ صبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۴۷

 

بر تربت دوستان ماضیبگذشت بسی ز بوستان باد
گر بر سر خاک ما رود نیزسهلست بقای دوستان باد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۶

 

آن را که تو دست پیش داریکس تیغ بلا زدن نیارد
ما را که تو بی‌گنه بکشتیکس نیست که دست پیش دارد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۶۶

 

روزی به سرش نبشته بودندکاین دولت و منصب آن نیرزد
سی ساله توانگری و فرمانیک روزه هلاک جان نیرزد
دیدی که چه کرد عیش و چون مردآن عاقبت آن فلان نیرزد
صد دور بقا چنانکه دیدمردن به زه کمان نیرزد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۶۷

 

از دست تهی کرم نیایدهر چند دلش جواد باشد
مسکین چه کند سوار چالاکچون اسب نه بر مراد باشد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۱

 

رحمت صفت خدای باقیستو آن را که خدای برگزیند
گر جرم و خطای ما نباشدپس عفو تو بر کجا نشیند؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۳

 

الحق امنای مال ایتامهمچون تو حلال‌زاده بایند
هرگز زن و مرد و کفر و اسلامنفس از تو خبیث‌تر نزایند
اطفال عزیز نازپرورداز دست تو دست بر خدایند
طفلان تو را پدر بمیرادتا جور وصی بیازمایند


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۲۶

 

ای غره به رحمت خداونددر رحمت او کسی چه گوید
هر چند مثرست بارانتا دانه نیفکنی نروید


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳۱

 

بردند پیمبران و پاکاناز بی‌ادبان جفای بسیار
دل تنگ من که پتک و سندانپیوسته درم زنند و دینار
قدر زر و سیم کم نگرددو آهن نشود بزرگ مقدار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۸۳

 

هر بد که به خود نمی‌پسندیبا کس مکن ای برادر من
گر مادر خویش دوست داریدشنام مده به مادر من


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی